داستان: عضویت در انجمن پیش‌آهنگی

 
کاترین یعقوبی
 
 
کلاس چهارم دبستان را تازه تمام کرده بودم. آن سال هم مثل همیشه با نمرات معمولی قبول شدم. از طرفی خوشحال بودم که میتوانم تابستان راحتی را بگذرانم و از طرفی دلهره سال بعد را داشتم. از دوستانم شنیده بودم پنجم ابتدایی سال نهایی به حساب میآید و درسهایش خیلی سخت است. خب برای دانشآموزی مثل من که درسهایش زیاد هم تعریفی نداشت ترس یک چیز معمولی بود.
آن سال مادرم قول داده بود اگر قبول شدم اسمم را برای پیشآهنگی انجمن سیپان ثبتنام کند. در آن زمان فقط انجمنهای ارمنی گروه پیشآهنگی داشتند.
انجمن برایم جای جدیدی نبود و بارها به آنجا رفته بودم، اما نه به عنوان پیشآهنگ. چندباری بچههای گروه پیشآهنگی را در حیاط انجمن در حین انجام فعالیت دیده بودم و عاشق لباسها و کارهایشان شده بودم. وقتی همکلاسیهایم در مدرسه از برنامههایشان صحبت میکردند یا از چیزهایی که در آن مجموعه یاد گرفته بودند حرف میزدند حس خوبی در من ایجاد میشد. خیلی دوست داشتم عضو آن انجمن شوم، اما تا اسم پیشآهنگی را میبردم فورا با مخالفت مادرم روبهرو میشدم.
پس از انقلاب و شروع جنگ، گروههای زیادی در جامعه سعی داشتند برای حزبشان عضو جذب کنند. مادرم آن زمان بر حسب این شرایط و موقعیت خاص جامعه به هیچ وجه قبول نمیکرد من و خواهرم عضو انجمن پیشآهنگی شویم. زیاد از انجمنها، فعالیتها و برنامههایشان خوشش نمیآمد. در آن سالها مادرم همیشه به ما نصیحت میکرد مبادا به صحبتهای آنها گوش کنیم و به پیشنهادهایشان عمل. وقتی به من و خواهرم میگفت در انجمنها بچهها را شستوشوی مغزی میدهند و ذهنشان را خراب میکنند واقعا متوجه حرفهایش نمیشدم و وقتی بیشتر سؤال میکردم عصبانی میشد. وقتی میگفت گروهها از بچهها برای جاسوسی استفاده میکنند نمیدانستم واقعا منظورش چیست اما از ترسم جرأت سؤال کردن هم نداشتم. چند بار سعی کردم از پدرم کمک بگیرم اما او آنقدر درگیر کار و زندگی بود که فرصتی نداشت، برای همین تا مدتی دیگر هیچ صحبتی از پیش‌‌آهنگی به میان نیاوردم. 
وقتی خاله هاسمیک اعلام کرد که اسم آنیتا را در انجمن محلی ثبتنام کرده و قرار است پنجشنبهها عصر در برنامه‌‌های پیش‌‌آهنگی انجمن سیپان شرکت کند، مادرم تا حدودی آرام شد. شاید فکر می‌‌کرد زیاد هم نباید سخت می‌‌گرفت. البته خودش هم از چندنفری سوال کرده بود و وقتی مطمئن شد که هیچ خبر خاصی نیست بالاخره به ثبتنام من رضایت داد، البته به شرط قبولی‌‌ام در خردادماه.
تمام هوش و حواسم به دامن سرمه‌‌ای پلیسه‌‌ با پیراهن پاگوندار آبی آسمانی و دستمال نیلی رنگی بود که از طرف انجمن به اعضاء داده می‌‌شد. البته لباس‌‌ها را ما باید تهیه می‌‌کردیم و تنها آرم و نشان و دستمال دور گردن را انجمن می‌‌داد.
تقریبا بچه‌‌های عضو پیش‌‌آهنگی را می‌‌شناختم  و با فعالیت‌‌هایشان تا حدودی آشنا بودم. قرار شد جلسه اول و دوم به صورت میهمان شرکت کنم تا اگر از برنامه‌‌ها خوشم نیامد انصراف دهم. از این قرار زیاد خوشحال نشدم، دلم می‌‌خواست من هم مثل بقیه بچه‌‌ها با لباس رسمی وارد شوم، اما با توضیحات مربی و این که لباس‌‌هایم هنوز آماده نیست راضی شدم. برنامه‌‌ها فوق‌‌العاده بود.
فصلی که ما ثبتنام کرده بودیم آغاز برنامه‌‌های سهماهه دوم سال بود و برای همین به جز من و دوستم بچه‌‌های جدید زیادی بودند که شرکت کرده بودند، برای همین ما را گروه‌‌بندی کردند.
پیش‌‌آهنگی، سه گروه با نام‌‌های خاص داشت که به ترتیب سن و سال فعالیت ، طبقهبندی شده بود. گروه اول تازه واردها، گروه دوم متوسطه و گروه سوم بزرگسالان بودند و بعد از آن مدیران و مسؤولان انجمن بودند. فعالیت و برنامه‌‌های هر گروه هم مختص خودش بود.
شروع برنامه‌‌ها به این ترتیب بود که ابتدا گروه‌‌ها در صف‌‌های مربوط می‌‌ایستادند. از هر گروه یک نفر برای شروع برنامه به جلوی صف می‌‌رفت. مربیان ارشد و سرگروه‌‌ها در جایگاه خود می‌‌ایستادند. برنامه با پخش آهنگ و سلام پیش‌‌‌‌آهنگی شروع می‌‌شد و همزمان با سرود، یک نفر از گروه بزرگسالان پرچم کشور و یک نفر از گروه متوسطه پرچم انجمن را بالا می‌‌بردند. پس از اتمام سرود، سرگروه‌‌ها گروه‌‌های خود را برای انجام فعالیت و برنامه به سالن و یا گوشهای از حیاط می‌‌بردند. 
هیجان خاصی داشتم. بیشتر به خاطر این که اولین جا بعد از کوچه بود که با پسرها همبازی می‌‌شدم و کارهای گروهی انجام می‌‌دادم. البته اکثر آنها را نمی‌‌شناختم چون از محله‌‌های دیگری بودند.
هفته اول و دوم که بیشتر آشنایی با همگروهی‌‌ها و برنامه‌‌ها بود. در خلال برنامه‌‌ها گاهی هم صحبت از اردوی گروهی می‌‌شد که گویا قرار بود بچه‌‌هایی که بیشتر از یک‌‌سال عضو گروه بودند به اردوی یکهفته‌‌ای در یکی از شهرستان‌‌ها بروند. البته خوشحال بودم که جزو آن گروه نیستم چون مطمئن بودم مادرم هرگز اجازه چنین سفری را نمی‌‌دهد، اما می‌‌دانستم می خواهند برای ما هم در خلال برنامه‌‌ها پیکنیک و گردش‌‌های یکروزه‌‌ای را ترتیب دهند و با انجمن‌‌های دیگر هماهنگ کنند تا دو یا سه انجمن گروه‌‌های پیش‌‌آهنگی خود را به باشگاه ببرند و آنجا برنامه‌‌ها و مسابقه‌‌های گروهی اجرا کنند. در واقع هدفشان ادغام و آشنا کردن بچه‌‌ها با هم بود. واقعا خوشحال بودم و هیجان داشتم.
از هفته سوم که پیراهن و دامنم آماده شد خودم را واقعا یک پیش‌‌آهنگی اصیل می‌‌دانستم. پدرم برایم یک جفت کفش ورزشی اسپرت خریده بود تا موقع انجام فعالیت‌‌ها و بازی‌‌ها راحت‌‌تر باشم.
تقریبا دو ماه از فصل دوم را گذراندم. خیلی چیزها یاد گرفتم. از تاریخ گرفته تا شعر و سرود، از بازی‌‌های فکری تا گروهی. تقریبا هر چیزی  یاد می‌‌گرفتم به بچه‌‌های کوچه‌‌مان و دوستانم یاد می‌‌دادم و با هم بازی می‌‌کردیم. ‌‌کاردستی و تکالیف جلسه بعد را واقعا با عشق و علاقه آماده میکردم.
در فواصل یکی دو گردش گروهی با انجمنهای دیگر، با آندره از انجمن نائیری آشنا شده بودم. پسرِ قدبلندِ چشمسیاه با موهای فر، که تقریبا همهی دخترها مایل بودند با او دوست و موقع بازیها همگروهش شوند. پسری خوشتیپ اما مغرور و از خود راضی. شاید غرورش بیشتر به خاطر توجه دخترها بود. البته او با همه صحبت و شوخی میکرد، اما من زیاد آدم معاشرتیای نبودم، همیشه  خودم را دور نگه میداشتم.
در واقع آنقدر خجالتی بودم که بعد از نزدیک سه ماه تازه با پسرهای گروه‌‌مان کمی صمیمی شده بودم. برای همین در یکی دو گردش‌‌ گروهی فقط نگاهش می‌‌کردم؛ پسرِ واقعا جذابی بود. دلم می‌‌خواست من هم با او دوست شوم، اما از این که خودش را می‌‌گرفت و فکر می‌‌کرد همه دنبالش هستند بدم می‌‌آمد. او هم‌‌ دخترها را زیر نظر داشت، حتی یکی دو بار به من نگاه کرده بود و من از خجالت سرم را پایین انداخته بودم.
موقع بازیها خوشحال بودم که در گروه او نیستم. اکثر دخترهای گروه سعی می‌‌کردند توجه آندره را به نحوی به سمت خود بکشند، و او هم با توجه به موقعیتش خیلی خوب از آن استفاده میکرد. وقت ناهار، دخترها بهترین و خوشمزه‌‌ترین لقمه‌‌ها را برای او می‌‌آوردند و یا بهترین خوراکی‌‌ و میوه‌‌ها را با او قسمت می‌‌کردند. هرکسی سعی داشت بیشتر مورد توجه آن پسر جذاب باشد.
قرار شد در آخرین هفتهی اتمام فصل، باز یک گردش گروهی ترتیب دهند و ما را به پیکنیک ببرند. در اصل یکجور اختتامیه فصلی محسوب می‌‌شد. سه ماه تابستان مثل برق گذشت. می‌‌دانستم این بار هم با انجمن نائیری هم‌‌گروه هستیم. قرار بود جمعه صبح ساعت ۷ جلو در انجمن جمع شده و با سرویس به باشگاه آرارات برویم. در روزهای گردش پوششمان آزاد بود و مجبور نبودیم لباس‌‌های پیش‌‌آهنگی بپوشیم.
من لباس‌‌هایم را از چند روز قبل آماده کرده بودم. موهایم خیلی بدفرم شده بود؛ نه بلند بود که قابل جمع کردن باشد و نه کوتاه که اذیتم نکند. جنس موهایم آنقدر صاف بود که تا یک کم بلند می‌‌شد از فرم در می آمد و بدشکل می‌‌شد. برای همین مادرم چند روز مانده به پیکنیک آن را کوتاه کرد. به خاطر لاغر بودن صورتم مدل موهایم همیشه مصری‌‌ بود، با چتری روی پیشانی.
از طرفی قرار بود صبح پنجشنبه یعنی یک روز قبل از گردش گروهی، به باغ عمویم که تازه خریده بود و می‌‌خواست جشن بگیرد برویم. همه‌‌‌‌ی عمه‌‌ها و عموهایم هم دعوت بودند. از طرفی خوشحال بودم که دختر و پسرعمه‌‌هایم جمع بودند و از طرفی ناراحت چون احساس می‌‌کردم با رفتن به باغ، از پیکنیک پیش‌‌آهنگی جا می‌‌مانم. با این که مادرم اطمینان داده بود  شب برمی‌‌گردیم اما احساس عجیبی داشتم. اگر به گردش نمی‌‌رفتم دیگر نمی‌‌توانستم آرارات را ببینم. این آخرین گردش گروهی بود. از مادرم خواهش کردم که با آنها به باغ نروم اما قبول نکرد. می‌‌ترسیدم خیلی اصرار کنم.
پنجشنبه صبح با کلی بار و بندیل راهی کرج شدیم. تمام راه دلخور بودم و با کسی حرف نزدم. البته وقتی رسیدیم و دختر پسرعمه‌‌هایم را دیدم تقریبا همه چیز را فراموش کردم و به خود امیدواری دادم که شب برمی‌‌گردیم.
آنقدر سرگرم بازی بودیم که زمان را فراموش کردم. با صدای مادرم متوجه شدم که باید برگردیم. خوشحال بودم چون هم با بچه‌‌ها کلی بازی کرده بودم و هم قرار بود فردا صبح به پیکنیک بروم.
ما با ماشین عمویم آمده بودیم و قرار بود با او برگردیم. اُپل قدیمی قرمز رنگی که من هیچوقت خوشم نمی‌‌آمد سوارش شوم. پدرم جلو و ما و زن عمویم عقب نشستیم. از جاده خاکی که به اتوبان افتادیم ناگهان ماشین شروع کرد به تلق تلق. پدر و عمویم پیاده شدند. ماشین پنچر شده بود. نزدیک نیم ساعتی طول کشید تا پنچری ماشین را گرفتیم. همه‌‌اش در دل دعا می‌‌کردم زودتر به خانه برسیم. اما انگار بخت زیاد هم با من یار نبود چون اواسط اتوبان دوباره ماشین ایستاد و این بار به خاطر خرابی. نمی‌‌دانم بنزین تمام کرده بود یا مشکل دیگری بود، اما معلوم شد هر چه هست به این راحتی‌‌ها برطرف نمی‌‌شود. پدر و عمویم با کلی کلنجار بالاخره آن را راه انداختند. بعد از حرکت آنقدر دیر شده بود که عمویم مجبور شد مسیر راه را  کوتاه کرده و به سمت خانه خودشان حرکت کند؛ یعنی مجبور شدیم شب را در خانه عمویم بمانیم. اگر در موقعیت دیگری بودم از این اتفاق خیلی خوشحال می‌‌شدم اما آن شب نه. دیگر نمی‌‌توانستم به اردو برسم. بغض عجیبی در گلویم جمع شده بود.
وقتی خواهر و برادر و پسرعمویم از این که شب را کنار هم می‌‌مانند خوشحالی می‌‌کردند و می‌‌خندیدند، گوله‌‌های اشک من صورتم را خیس کرده بود و سعی میکردم هق‌‌هق گریه‌‌ام را در گلو  خفه کنم.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 149
۱۵ تیر 1392
 

    Tags: , ,

    3 Responses to داستان: عضویت در انجمن پیش‌آهنگی

    1. parastoo on ۰۴/۰۵/۱۳۹۲ at ۴:۱۹ ب.ظ

      نوشته هاتون اون قدر دقیق توصیف شدن که انگار همین دیروز اتفاق افتادن.

    2. کاترین یعقوبی on ۰۵/۰۵/۱۳۹۲ at ۱۰:۳۵ ق.ظ

       ممنون پرستو جان. عشق و هیجان دوران کودکی و نوجوانی همیشه برای آدمی تازه است.

       

    3. رضا زمان زاد on ۰۸/۰۶/۱۳۹۲ at ۶:۰۳ ب.ظ

      با اجازتون من توی فیس بوکم share کردم

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *