مرگ گیگوس

 
هوانس تومانیان
 
 
یک زن و شوهر فقیری بودند، سه تا دختر داشتند.
یک روز پدره وقت کار تشنهاش میشود، دختر بزرگش را میفرستند از چشمه آب بیاورد. دختر کوزه را روی دوش میگیرد و میرود سمت چشمه. سرِ چشمه درخت بلندی بوده، دختر درخت را که میبیند خیالات برش میدارد و با خودش فکر میکند:
حالا اگر من شوهر کنم و بچهدار بشوم، اسمش را بگذاریم گیگوس، و اگر گیگوس بیاید از این درخت بالا برود و بیفتد و سرش به سنگ بخورد و بمیرد … وای گیگوس جان، وای …
و در جا زیر درخت مینشیند و شروع میکند به عزاداری:
رفتم خونه شوهر
خدا بهم داد یه پسر.
کلاهش نوکتیز،
اسمش گیگوس.
رفت بالای درخت
افتاد روی سنگ.
آی گیگوس جان
وای دلبندم.
از آن طرف مادر دختر هر چه انتظار میکشد میبیند دخترش برنگشت. دختر وسطیاش را میفرستند دنبالش، میگوید: برو ببین خواهرت چرا دیر کرده.
دختر وسطی راه میافتد به طرف چشمه.
دختر بزرگه خواهرش را که میبیند بلندتر گریه میکند.
ــ بیا، بیا، خاله بدبخت، بیا ببین گیگوست از دست رفت.
ــ گیگوس کیه؟
ــ بَه؟ نمیدونی؟
رفتم خونه شوهر
خدا بهم داد یه پسر.
کلاهش نوکتیز،
اسمش گیگوس.
رفت بالای درخت
افتاد روی سنگ.
آی گیگوس جان
وای دلبندم.
خواهر وسطی فریاد میزند: وای گیگوس جان، وای … و مینشیند کنار خواهرش و دوتایی شروع میکنند به زار زدن.
مادرشان هرچه منتظر میشود میبیند از دخترها خبری نشد، دختر کوچیکه را میفرستد دنبالشان. میگوید:
ــ برو ببین خواهرهات چی شدند، برنگشتند.
دختر کوچیکه به چشمه که میرسد میبیند خواهرهاش سرِ آب نشستهاند گریه میکنند. میپرسد:
ــ برای چی گریه میکنید؟
خواهر بزرگه میگوید: نمیدونی؟
رفتم خونه شوهر
خدا بهم داد یه پسر.
کلاهش نوکتیز،
اسمش گیگوس.
رفت بالای درخت
افتاد روی سنگ.
آی گیگوس جان
وای دلبندم.
خواهر کوچیکه هم میگوید: وای گیگوس جان، گیگوس … و میزند توی سرش. مینشیند کنار خواهرهاش و سه تایی بلند بلند گریه میکنند.
مادرشان هرچه انتظار میکشد میبیند از دخترهاش خبری نشد، خودش راه میافتد میرود سرِ چشمه.
دخترها از دور که مادرشان را میبینند صداش میکنند:
ــ بیا مادر بزرگ بیچاره، بیا ببین سر نوه بدبختت چی آمده.
ــ کدوم نوه؟ چه اتفاقی افتاده؟
دختر بزرگه میگوید: نمیدانی ننه؟
رفتم خونه شوهر
خدا بهم داد یه پسر.
کلاهش نوکتیز،
اسمش گیگوس.
رفت بالای درخت
افتاد روی سنگ.
آی گیگوس جان
وای دلبندم.
ــ وای مادر بزرگت کور بشود، گیگوس من. مادر این را میگوید و میزند روی زانوهاش و کنار دخترهاش مینشیند و همگی با هم عزاداری میکنند.
پدر میبیند زنش هم رفت و نیامد. به خودش میگوید بروم ببینم چه اتفاقی افتاده اینها پشت سر هم رفتند و سرِ چشمه ماندند.
بلند میشود راه میافتد.
زن و دخترهاش تا از دور سرش را میبینند داد میزنند:
ــ بیا، بیا، پدر بزرگ بیچاره … بیا ببین چی سر گیگوست آمده، وای بر گیگوس تو …
پدر حیرت برش میدارد:
ــ گیگوس کیه؟ چی دارید میگید؟
دختر بزرگه میگوید: نمیدونی بابا …
رفتم خونه شوهر
خدا بهم داد یه پسر.
کلاهش نوکتیز،
اسمش گیگوس.
رفت بالای درخت
افتاد روی سنگ.
آی گیگوس جان
وای دلبندم.
و زنها روی زانوهاشان میزنند و زار میزنند و سوگواری میکنند.
آدم عاقل اینها همان پدره بوده. میگوید:
ــ نادانها، چی نشستهاید اینجا عزا گرفتهاید. هر چه قدر هم توی سرتان بزنید و گریه کنید، گیگوس که دیگه زنده نمیشه. بلند شید، بلند شید بریم خانه، در و همسایه را خبر کنیم، شمع روشن کنیم و مجلس ختم بگیریم. با گریه کردن کار درست نمیشه. قانون دنیاست. آدمیزاده، همان طور که یه روز آمده، یه روز هم باید بره.
تو نگو همه دارایی اینها یه گاو بوده و همه توشهشان یک کیسه آرد.
میآیند گاو را سر میبرند، با آرد هم نان میپزند، اهل ده را دعوت میکنند، شمع روشن میکنند و دعا میخوانند، برای گیگوس مجلس ختم میگیرند و این جوری آرام میشوند.
 
ترجمه: د. ماردیروسیان
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 155
۶ مهر 1392
 

    Tags: , ,

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *