داستان: پایان کودکی

 
کاترین یعقوبی
 
بزرگترین تغییر زندگی ما از زمانی شروع شد که پدرم بیمار شد.
قبل از آن شاید زندگی ایدهالی نداشتیم و کم و کسریای بود، که البته برای هر کسی ممکن است باشد، اما وقتی پدرم بیمار شد زندگی روی دیگر خودش را نشان داد. زشتترین و غمانگیزترین تصویر را. کودکیام با بیماری پدرم و رنج و سختیای که متحمل شدیم تمام شد.
فوت پدربزرگم، ماندن دائمی مادربزرگم با ما، بزرگ شدن من و خواهر و برادرم و از همه مهمتر شروع بیماری پدرم، هر کدام به تنهایی چنان دنیایی را برایم رقم زدند که تمام دوران نوجوانیام را در خود ربودند و بهترین سالهای عمرم را به تلخی و اشکهای شبانه تبدیل کردند.
من برعکس خواهرم زیاد دختر خودجوش و معاشرتی و گرمی نبودم؛ همیشه در مجالس خجالت میکشیدم و به گوشهای پناه میبردم. با بیماری پدرم و وضع جسمانی او این گوشهگیری و انزوا بیشتر در من نمایان شد. خصوصا وقتی احساس کردم آنقدر بزرگ شدهام که خیلی چیزها را بفهمم.
پدرم تقریبا خیلی دیر ازدواج کرده و بچهدار شده بود. همیشه برایمان تعریف میکرد که با چه مشکلاتی در زندگی دست و پنجه نرم کرده است. هر وقت از گذشته و گوشهای از رنج و بدبختیای که کشیده بود تعریف میکرد با خودم میگفتم چه زندگی تلخی داشته. خوشحال بودم که در آن دوره زندگی نکرده بودم. همیشه با خودم فکر میکردم هرگز برای فرزندم از این جور بدبختیها صحبتی نخواهم کرد.
وقتی پدربزرگم همراه خانوادهاش از شهرستان اراک به تهران کوچ میکند و در کارخانه آبجو سازی مشغول کار میشود فقط چند سالی میتواند ادامه دهد. در آن سالهای دور، هم به خاطر نبود امکانات و هم به خاطر پایین بودن سطح زندگی، پدربزرگم بر اثر آب مروارید بینایی چشمانش را از دست میدهد، در حالی که کوچکترین فرزندش ـ عمهی کوچکم ـ سه ماهه و بزرگترین فرزندش که عمویم بود پانزده ساله بوده و پدرم دوازده ساله. بار سنگین زندگی بر دوش پدر و عمویم میافتد. چند سالی با هم این بار را می کشند و در نهایت پدرم به تنهایی مسؤولیت خانواده را قبول میکند.
مادربزرگم زنی نبوده که به خاطر بزرگ شدن بچههایش خود را به آب و آتش بزند، برای همین پدرم هم نقش پدر خانواده را داشته و هم برادر بزرگتر را. در آن سالهای دور که خانوادهها خیلی سنتی و پر از تعصب و غیرت خشک بودند، مراقبت از چهار خواهر کار آسانی نبود.
وقتی به عکسهای جوانی پدرم نگاه میکردم همیشه غمی پنهان در چشمانش میدیدم و هر از گاهی که از گذشته خود چیزی تعریف می کرد معنی و مفهوم آن غم را بیشتر میفهمیدم. همیشه فکر میکردم چرا مسؤولیت خانواده را تا به آن اندازه بر عهده گرفت که از زندگی خود غافل شد؟ چرا جوانی خود را فدای بزرگ کردن خواهران و برادرش، و نگهداری از پدر و مادرش کرد؟ پس خودش چی؟ چرا حالا که  صاحب زن و فرزند شده بود باید از پا میافتاد؟ اگر او هم مثل برادر بزرگترش زود ازدواج کرده بود و بچهدار میشد شاید الان زندگیاش خیلی متفاوت بود. اگر زودتر به فکر خودش میافتاد و خانوادهاش را درست میکرد شاید مشکلاتش به اندازهی امروز نمیشد. همیشه فکر میکردم اگر من زودتر به دنیا آمده بودم و پسر بودم، بیشتر میتوانستم کمک حالش باشم.
او سالها کار کرد تا توانست خواهرانش را آبرومندانه به خانه بخت بفرستد. بزرگ کردن و مراقبت از خانواده بزرگترین دغدغه زندگیاش بود. تا آنها را به سرانجام نرساند به فکر زندگی خودش نیفتاد. برای همین خواهرانش تا آخرین لحظه عشقی خاص نسبت به او داشتند و هیچ گاه از احترام و عزتش کم نشد. هر از گاهی اختلافی پیش میآمد و حرف و حدیثی میشد، که البته همیشه هم حق با پدرم نبود، اما آنها هرگز به خود اجازه نمیدادند قهر و جدایی میانشان فاصله بیاندازد. احساسی که نسبت به پدرم داشتند هرگز نسبت به دو برادر دیگرشان نداشتند.
آن سال وارد اول راهنمایی میشدم. مدرسهام با یک نرده از دبستان قبلیام جدا میشد، با حیاطی یک کم بزرگتر و کلاسهای بیشتر. دوستانم همانها بودند و تنها تفاوتی که میشد حس کرد خرید کتابهای درسی و جدید مثل عربی و انگلیسی و داشتن معلمهای جداگانه برای هر درسی بود. فرق زیادی حس نمیکردم.
برای سال جدید قرار بود مادرم برایمان کیف بخرد. آن روز وقتی پدرم از سر کار برگشت زیاد سرحال به نظر نمیرسید. احساس میکردم خسته و عصبی است. دیگر مثل سابق حال و حوصله مهمانی رفتن و یا خرید کردن نداشت. قبلا خودش پیشنهاد خرید میداد و ما را به بازار میبرد، شاید ساعتها دنبال چیزی که من و خواهرم میخواستیم با ما توی بازار میگشت و بر خلاف غُرغُرهای مادرم برایمان وقت میگذاشت. اما حالا زیاد سرحال نبود و از بیرون رفتن خوشش نمیآمد، خیلی زود عصبانی میشد و داد و بیداد راه میانداخت.
قرار بود برویم خانهی عمهام و موقع برگشت، از بازارچهی آنجا کیف هم بخریم. همیشه تابستانها چند روزی را مهمان خانهی عمههایم میشدم. راستش چون عمهام دختر نداشت من همیشه برایش حکم دخترش را داشتم، تقریبا با پسرعمههایم همسن بودم، سالی یکیدو بار مهمان خانهشان میشدم و چند روزی میماندم. از تنها چیزی که بدم میآمد کار کردن بود، البته عمههایم هیچ وقت نمیگذاشتند کاری انجام بدهم اما مادرم همیشه توصیه میکرد مبادا تنبلی کنم و در کارها کمک نکنم. من هم سعی میکردم با یک گردگیری و یا شستن یکی دو عدد بشقاب و لیوان مثلا کاری انجام داده باشم. عمههایم همیشه لطف و نظر خاصی نسبت به پدرم و خصوصا ما داشتند. همیشه از رفتن به خانهشان خوشحال میشدم؛ بهترین و خوشمزهترین غذاها و خوراکیها را برایمان آماده میکردند و واقعا از ته قلب ما را دوست داشتند.
پدرم مدتی میشد که عینک میزد، بر اثر بیماری دیابت اول پایش زخم شد و بعد از کمی بهبودی، ضعف چشمانش شروع شد. بیماری باعث شده بود رگهای چشمانش آسیب ببیند و سوی چشمانش ضعیف شود. بیماریاش دردی بود خاموش. درد و رنجی که آرام آرام همچون زهری تلخ بر تن خستهاش میچکید و وجودش را ذره ذره از بین میبرد. بیماریای که در عرض چند سال، از مردی بلندقد و خوشاندام، مردی رنجور و خمیده بر جای گذاشت. او همیشه صبحها اصلاح میکرد و موها را با فیت که زمانی ژل موی آقایان بود به سمت راست بالا میزد. وقتی با پیراهن زرشکی و کت و شلوار کرمرنگ از خانه خارج میشد با آن که شاید بچه بودم اما میتوانستم نگاه همه را به دنبال او ببینم. او با قد بلند و شانههای پهن، واقعا هیبتی زیبا داشت. همیشه در کنار او احساس غرور میکردم. اما این حس زیاد طولانی نشد، چون تا به خودم آمدم و احساس کردم بزرگ شدهام، دیگر پدرم نمیتوانست کنارم باشد.
تا آن روز فقط میدانستم که بیمار است، اما شبی که از نزدیک آن را لمس کردم شاید شروع شبهایی بود که با چشمانی گریان و هقهقی خفه شده در گلو سر کردم.
آن روز قرار نبود زیاد خانه عمهام بمانیم، فقط چون نزدیک بازارچه بود قرار شد  عصر قهوهای با آنها بخوریم و بعد برای خرید کیف به بازارچه برویم.
برای ورود به بازارچه ابتدا باید عرض خیابان را رد میکردیم. خیابان از وسط جدول کشی شده و از دو طرف ماشینرو بود. من دست خواهرم را گرفته بودم و از کنار مادرم در حرکت بودم. وقتی به وسط خیابان رسیدیم خیلی معمولی پایم را بلند کردم و از روی جدول گذشتم. مادرم هم تقریبا رد شده بود. به عقب برگشتم و دیدم پدرم هنوز ایستاده و نمی تواند از روی جدول عبور کند. دستش را جلو برده بود و بلندی جدول را لمس میکرد تا بتواند پایش را بلند کند. گویا چشمانش خوب نمیدید. باورم نمیشد. شاید چند ثانیهای طول کشید تا مادرم متوجه شد و دستش را گرفت و به آن طرف جدول راهنماییاش کرد. اما من در آن یک لحظه دنیایم فرو ریخت.  قلبم از جا کنده شد. بغض غریبی در گلویم چنگ انداخت. انگاری سیلی محکمی خورده بودم. سرم داغ شده بود و احساس حقارت و بدبختی میکردم. بیشتر از دست خودم عصبانی بودم که حالا با این وضعیت پدرم خرید کیف چه لزومی داشت؟ چرا او را مجبور کردم با آن حال و روز با ما بیاید خرید؟ از دست مادرم هم عصبانی بودم. احساس خیلی بدی داشتم. تا آن روز فقط شنیده بودم چشمان پدرم ضعیف شده و هر از گاهی مجبور است لیزر درمانی کند و رگهای خونریزی کرده را درمان کند تا بیشتر آسیب نبیند، اما نمیدانستم بیماریاش آنقدر پیشرفت کرده که حتی برای عبور از خیابان هم دچار مشکل میشود. حالا میتوانستم بفهمم چرا خیلی زود به خانه بر میگردد. مردی که قبلا تا آخر شب سر کار میماند حالا به محض نزدیک شدن غروب آفتاب به خانه بر میگشت.
آن شب وقتی سرم را روی بالش گذاشتم تنها چیزی که در نظرم مجسم و واقعی بود، صحنهی ایستادن پدرم کنار جدول خیابان و لمس کردن آن بود. یک لحظه هم آن صحنه از جلو چشمانم دور نمیشد. تکرار و باز هم تکرار میشد و با هر تکرارش اشکهایم بر صورتم جاری میشد.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 157
۶ آبان 1392
 

    Tags: , ,

    7 Responses to داستان: پایان کودکی

    1. رضا زمان زاد on ۰۸/۰۸/۱۳۹۲ at ۱:۴۹ ب.ظ

      چقدر این داستان غم درش بود ! … میدونید الان به چی فکر میکردم ؟ انگار شما با روایت این داستان میخوایید به روایتی های متوالیتون توی مجله پایان بدید ! … و این واسه من به عنوان خواننده ی شما غمگین کننده اس …

      ترس هایی که توی این روایت داستانی بود رو همه کم و بیش درک میکنیم … مخصوصا غم و اندوهی و عصبانیت و شخصیت اصلی روایت رو میتونم درک کنم . با اینکه پدر و مادر من خیلی جوون بودن که ازدواج کردن و الان نوه و نتیجه دارن اما هر بار که می بینمشون ترس بزگی سراسر وجودم رو میگیره وقتی ماما مریض میشه یا بابا میگه امروز کمی بیحالم میترسم… و یا وقتی یه روز آخرای اسفند از روی پله ها بابا سرخورد و اون قد بلند و هیکل سنگین روی زمین افتاد ترس از دست دادنشون و اینکه زندگی ما حتی الان که همه مستقل و بزرگ شدیم چطور میشه پر رنگ شد …. این ترس رو توی این روایت خیلی خوب نشون دادید … مثل همیشه خوب و خواندنی بود امیدوارم این پایان کودکی ، پایانی برای نوشتارهای زیبای شما نباشه

    2. کاترین یعقوبی on ۰۸/۰۸/۱۳۹۲ at ۲:۲۴ ب.ظ

      آقای زمانزاد باز هم از کامنت زیباتون ممنون. شما مشفق همیشگی من هستین. .

      باید بگم که البته که نه،  این پایانی بر داستانهایم نیست که تازه شروعی است دوباره. آغازی است بر ادامه داستانهایم  که خود دنیا یی دیگر را برایم رقم میزند و  داستان . زندگیم را در خود  میگنجاند. 

      امیدوارم عمرم آنقدر کفاف بدهد که بتوانم همه ی آنچه را در سر دارم بر زبانم جاری سازم و بر قلم بنشانم.

      باز هم از نظرتان متشکرم.

    3. parastoo on ۰۹/۰۸/۱۳۹۲ at ۶:۵۷ ب.ظ

      سلام کاترین جان دلم برای داستانهاتون تنگ شده بود.توی این چند شماره اخیر جاتون خالی بود،اما این بار برخلاف همیشه که با خوندن نوشته هاتون ناخوداگاه لبخند به لبم میومد، خیلی دلم گرفت.چه پدر نازنینی داشتید،روحشون شاد.منتظر نوشته های بعدیتون هستم

    4. پریسا on ۱۰/۰۸/۱۳۹۲ at ۲:۵۴ ب.ظ

      چقدر حس دلتنگی، چقدر حس غم… کاش ایام کودکی ما سپری نمی شدند و هنوز همه دغدغه های ما لباس نو، کف مدرسه و جعبه مدادرنگی نوک تراشیده بود

    5. کاترین یعقوبی on ۱۱/۰۸/۱۳۹۲ at ۹:۱۷ ق.ظ

      از همه دوستان گلم که بهترین مشفقم هستند متشکرم.

      .واقعا که دوران کودکی دنیای دیگری است و تا وقتی بزرگ نشده ایم قدر آن را نمی دانیم. 

    6. نادر شاملو on ۱۹/۰۳/۱۳۹۳ at ۱۲:۳۰ ب.ظ

      سلام خواهر عزیز..نمی دونم از کجا شروع کنم..راستش امروز رفته بودم .واسه امتحان تعیین سطح زبان سفارت فرانسه..امتحان در محلی که سردرش نوشته بود:دبستان عالیشان..برگزارشد..داشتم توی اینترنت راجع به این مدرسه تحقیق می کردم که بع وبلاگ شما برخوردم.ادرس این مدرسه هست ..خیابان انقلاب بعد از پل کالج.کوچه ابیورد .بن بست کیمیا..نمیدونم شما در این مدرسه درس خوندید یا نه ..خوشحال میشم که برام بیشتر از این مدرسه و خودتون و خاطراتتون بگید..من راستش خودم قبلا کلیسا سارکیس میرفتم .و از اعضای جماعت ربانی هم بودم.ولی کلیسا رو دولت بسته..من برای ارامنه .ارزش زیادی قائلم..با اینکه ندیدمتون..دوستتون دارم خیلی زیاد….و در اخر باید بگم:در این فلق خرد بر دروازه وطن.صلیبی از دود رسم خواهم کرد.تابناک و گشاده دست

    7. کاترین یعقوبی on ۰۷/۱۲/۱۳۹۳ at ۱:۱۴ ب.ظ

      .  آقای شاملو  ممنونم از این همه لطف و محلت شما. قبل از هر چیز به خاطر تاخیرم عذر خواهی میکنم. حقیقتش من از دانش اموزان اون مدرسه نبودم. اما جندباری به اونجا به عناوین مختلف رفتم. غسل تعمید- ثبت نام اردویی- عروسی- که البته تنها وارد کلبسای اونجا و دفترش شذم. باز هم متشکرم از لطفتون

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *