داستان: هدیه سال نو

 
کاترین یعقوبی
 
 
همیشه موقع تمام شدن امتحانات ثلث اول خوشحالی خاصی به من دست میداد، چون میدانستم به عید ژانویه و کریسمس نزدیک میشویم.
آن سال کلاس سوم ابتدایی بودم. بعد از شب یلدا و ورود به اول ماه زمستان، بارش برف و بوی درخت کاج و  ژانویه و کادوهای رنگی از طرف بابانوئل، همه یکجا منتظر ما بودند. چهقدر خوشحال میشدیم و روزها را میشمردیم تا کریسمس بیاید.
از برف و سرما متنفر بودم، اما آمدن ژانویه و بوی درخت کاج، سرما را از یادم میبرد. با این که سالهای جنگ بود اما حتی جنگ هم نمیتوانست از شادی کودکانه ما چیزی کم کند.
با نزدیک شدن به روزهای کریسمس، مدرسه هم رنگ و بوی دیگری به خود میگرفت. یکی دو روز مانده به ژانویه، معلمها را به هوای تمیز کردن کلاس راضی میکردیم از کلاس بیرون بروند، و آنها هم اصراری بر درس دادن نمیکردند. بعد کلاس را تزئین میکردیم. تقریبا همه ی بچهها به نحوی کمک میکردند. از خردهریزهای کاغذ رنگی و پولک و بادکنک گرفته تا کشیدن درخت کاج و بابانوئل با گچهای رنگی روی تخته سیاه.
روز ژانویه هر کدام از ما در حد و اندازه توانش برای صبحانه خوراکی میآورد و یا با پولی که روی هم جمع میکردیم کیک و شکلات میخریدیم. از طرف انجمن اولیاء و مدارس هم برایمان بستههای آجیل تهیه میکردند. یکی از مردهای انجمن، لباس بابانوئل میپوشید و با پنبه سفید، ریش و سبیل و ابرو میگذاشت و به دانشآموزان بستههای کادو میداد. بچههایی که یکی دو سال از ما بزرگتر بودند یک ضبط صوت کوچک با نوارکاستهایی که اکثرا خراب و بدکیفیت بود به مدرسه میآوردند و با آن آهنگها کلی میرقصیدیم. انگاری آن روز هیچ چیز ممنوع نبود و یا اگر هم بود برای آن روز نبود. روز عید نه مدیر اخم میکرد و نه ناظم جیغ و داد. حتی معلمها هم مهربان میشدند. ما حتی آزادیمان را به حدی میرساندیم که درِ کلاس را میبستیم و مقنعههامان را در میآوردیم و شروع به خواندن و رقصیدن میکردیم. البته همیشه یکی از بچهها را بپا میگذاشتیم تا اگر از مدیر و ناظم و اعضای انجمن کسی آمد خبرمان کند. همان دزدکی رقصیدنها و بدون مقنعه بودنها برایمان دنیایی ارزش داشت.
روز عید وقتی من و خواهرم از مدرسه به خانه آمدیم سریع بستههای آجیل را باز کردیم و با برادرم شروع کردیم به خوردن. با این که بیشترش نخودچی و کشمش بود اما عجیب خوشمزه میآمد و همین حرص مادرم را در میآورد چون هیچ وقت به خوردن آجیل علاقه نشان نمیدادیم اما حالا سرِ نخود و کشمش ذوق کرده بودیم.  
محلهی ما ارمنی نشین بود، برای همین همیشه نزدیک عید ژانویه کلی درخت کاج برای فروش میآوردند. نمیدانستم از کجا میآوردند اما خیلی درختهای زیبایی بودند. آن زمان درخت کاج مصنوعی زیاد نبود و فقط خانوادههای انگشت شماری بودند که درخت کاج مصنوعی داشتند، که آن ها هم اکثرا یا از ارمنستان آورده بودند و یا از خارج برایشان فرستاده بودند.
محلهی ما در امتداد رودخانهی شهری بود و درختهای کاجی که برای فروش میآوردند را به موازات رودخانه میچیدند. روزهای نزدیک به عید آنجا خیلی شلوغ میشد و تقریبا از همه جا برای خرید درخت به محله ما میآمدند.
با این که خانهی ما زیاد بزرگ نبود اما پدرم همیشه بلندترین درخت را برای کریسمس انتخاب میکرد، هرچند بعدا مجبور میشد کلی از ریشه و شاخههایش را کوتاه کند تا به اندازه سقف و پایه زیرش شود، اما چه لذتی داشت وقتی درخت را میخرید و میآورد و من و خواهر و برادرم در تزیین آن کمک میکردیم. وسایل تزئینی آن زمان خیلی محدود و کم بود اما ما با همان اندک لامپ و چراغ هم کلی به درخت صفا میدادیم و آن را تزیین میکردیم. من و خواهرم پنبهها را به صورت گوله برف درست میکردیم و روی درخت میگذاشتیم و کلی زر و  حباب رنگی و چراغهایی که همیشه یکی دو تا از آنها سوخته بود روی آن میگذاشتیم.
همیشه بین من و خواهرم دعوا بود که شبها چه کسی کنار درخت کاج بخوابد.
یادم میآید آن سال قرار بود همهی فامیل خانهی عمه کوچکم جمع شویم. تا زمانی که پدربزرگم زنده بود اکثرا خانه ما جمع میشدیم اما یکی دو سالی میشد که میرفتیم خانهی عمو یا عمههایم. ما بچهها دل تو دلمان نبود. میدانستیم کلی کادو از طرف بابانوئل برایمان میآید. این را از صحبتهای بزرگترها شنیده بودیم. خیلی ذوق داشتیم.
مادرم برای شب عیدمان لباس نو خریده بود. بلوز یقه اسکی سفید برای من و برای خواهرم صورتی، با شلوار پشمی مدل کارگری که آن سال مد شده بود. پدر هم  یک جفت کفش که شبیه پوتین بود خریده بود.
قرار بود همهی فامیل تا ساعت هشت شب خانهی عمهام جمع شوند. برف زیادی آمده بود و مادرم دائم گوشزد میکرد مواظب لباسها و کفشهایمان باشیم که خراب و کثیف نشوند. من و خواهرم از ساعت چهار بعدازظهر لباسهایمان را پوشیده و آماده بودیم. من فقط به فکر کادوها بودم.
وقتی به خانهی عمهام رسیدیم تقریبا همه آمده بودند. اولین چیزی که نظرم را به خودش جلب کرد درخت کاج تزیین شده با کادوهای زیر درخت بود. وای خدای من! چهقدر کادوهای رنگی و خوشگل، در اندازههای بزرگ و کوچک.
بزرگترها سرگرم صحبت و نوشیدن بودند و ما بچهها کنار درخت کریسمس در حال نظر دادن در مورد کادوها. پسر عمه بزرگم ادعا میکرد کادوی بزرگتر مال اوست چون آنها میزبان هستند، و دختر عمهام ادعا میکرد که اتفاقا بستهی کادو بیشتر دخترانه میآید و احتمالا عروسک قدبلندی توی آن است که مال یکی از ما دخترهاست. خلاصه هرکس نظری میداد. برای من اصلا بزرگی و یا کوچکی جعبه مهم نبود. مهم این بود که از کادویم خوشم بیاید. از این که بابانوئل برایم لباس بیاورد متنفر بودم و دوست داشتم چیز دیگری باشد.
موقع شام همگی دور میز نشستند و بعد از خواندن دعا و تبرک با نان فطیر و شراب، زنگ خانه به صدا در آمد. وقتی عمهام در را باز کرد صدای بَمِ مردانهای همراه با زنگ شنیدیم، فهمیدم که بابانوئل آمده، همهی بچهها از سرِ میز بلند شدند و جلوی بابانوئل به صف شدند. بابانوئل شکمِ بزرگی داشت، معلوم بود زیر لباس قرمزش بالشی گذاشته تا شکمش بزرگ به نظر بیاید. لپهایش سرخِ سرخ بود و با پنبه ریش و سبیل گذاشته بود و کولهای بزرگ بر دوش داشت. پدرم با شوخی از او پرسید برای بزرگترها هم کادو دارد یا نه. و بابانوئل با خنده کِشداری جواب داد البته که دارد. پدرم هم سریع گفت پس اول کادوی مرا بده. من همهی حواسم به کولهاش بود. به همه سلام داد و یکی یکی بچهها را صدا زد. اول از کوچکترها شروع کرد، به هر کدام کادویی داد، کادوها به نظر آشنا میآمد، من نگاهی به زیرِ درختِ کاج انداختم، دیدم خالیست. نوبت من شد. جالب بود همان کادوی بزرگ مال من بود. چشم همهی بچهها به هدیه من بود، اما هدیه همهمان همان چیزی بود که دوست داشتیم. انگاری بابانوئل میدانست که هرکدام از ما چه میخواهیم و همان را برایمان آورده بود.
بیش از حد خوشحال بودم. هدیهام همان عروسکی بود که همیشه دلم میخواست داشته باشم. مالِ خواهرم و دختر عمهام هم شبیه همان بود فقط کمی کوچکتر.
شب، برف، رقصان و با ناز از آسمان میبارید و من با همهی خستگیام عروسکم را بغل گرفته بودم و در دل از بابانوئل تشکر میکردم.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 161
۳۰ آذر 1392
 

    Tags: , , ,

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *