با زاون شوخی نمی‌کنم، او اصفهان من است

 
علی خدایی
 
 
این نوشته را علی خدایی، قصهنویس و دوست قدیمی زاون قوکاسیان، زمانی که زاون در بستر بیماری بود برای مجله شبکه آفتاب نوشته است. مطلب در ویژهنامه نوروزی و سایت مجله منتشر شده است و ما اکنون به مناسبت درگذشت زاون آن را با اجازه علی خدایی مجدداً در صفحات هویس به چاپ میرسانیم. درگذشت زاون زودهنگام بود و فقدانش در میان سینمادوستان و بخصوص جوانانی که سر کلاسهای او نشسته بودند یا از راهنماییهایش استفاده کرده بودند، انعکاس وسیعی داشت. پیکر او در قبرستان ارمنیان اصفهان در جوار پدر و مادرش به خاک سپرده شد.
 
کودکی
همیشه با دوچرخه جلفا را میگشت، سال ۱۳۳۴ بود، پر از خانههای بزرگ و پردرخت. دیوارهای بلند کاهگلی. تمام خانهها پر از ظرفهای رب دستساز بود. زنها در تشتها رب درست کرده بودند و «سنگتراشها»* بوی گوجهفرنگی میداد و کوچهها پر بود از تفالهی گوجهی لهشده.
مادرش در همین سالها بود که زاون را به سینما میبرد. کرایههای حکیمنظامی، که سر خاقانی میایستادند، آن ها را میبردند به «شهر». شهر، سیوسهپل و چهارباغ بود. چهارباغ، سینما داشت. آن ها به سینما مایاک میرفتند؛ دالانی دراز پر از «برنامهی آینده» و «بهزودی». سنگهای کف سینما بوی گازوئیل میداد و زاون و مادرش با همان لباسهایی که به مهمانی میرفتند به سینما آمده بودند. «احمد سیبی» کنار گاریاش ایستاده بود و قنادی لوکس کنار سینما مایاک شیرینی خشک و بادامی و گز میفروخت.
وقتی زاون فیلم میدید مادرش به او ساندویچ نان و کره میداد. یک روز که سوار کرایه بودند به مادرش آدیک گفت: من تو و سینما را از همهی دنیا بیشتر دوست دارم و مادرش خندیده بود و گفته بود: «حالا تو بچهای!»
 
مادر
«از دست این پسر شلخته چهکار کنم؟ مرد گنده زیر تختخوابش پره از قوطی آبمیوه، قوطی نوشابه، مجله، جوراب، پره از کتاب و مداد و هرچی بگی. هرچی بگی هست! سیدی. چراغخواب. چراغ قوه. کنترل تلویزیون. آی من دنبال این کنترل میگشتم، میگشتم! من و الماس پدرمان در میاد تا این جا را تمیز کنیم. پر کاغذ که شبها میخونه. سوزن تهگرد، سوزن ته‌‌گرد. بعد که میاد میگه این کجاست، اون کجاست؟! چیزامو بههم ریختید. هی میگه دست نزنید. میدونی چی کار میکنم؟ یه تختخواب دوطبقه براش میخرم زیر تخت هرچی میخواد انبار کنه. حالا هر طبقه هم بخوابه اون یکی میشه باز انبار. تمیزش هم نمیکنم.»
سالی دو بار کمد شیشهای کنار تختخواب را گردگیری میکرد. توی کمد انواع و اقسام مجسمههای جغد بود. از قد یک انگشتانه بگیر تا یک نوشابهی خانواده. یکی از جغدها آهنربا داشت.
«میگیرم زیر تختخوابش. به زاون نوشتههایی میدهند که با سنجاق به هم وصل میکنند. شب که اونا رو میخونه سنجاقها میره زیر تخت. جغد را میبرم زیر تختخوابش میگم جمعشون کن!»
سنجاقها را جمع میکرد میداد خیاطی سرکوچه!
«جغد خوبه. برای ما شگون داره.»
مادر زاون امسال رفت.
 
زاون
دارم فیلم میبینم. یکدفعه صدای آدیک میاد: چای میخوری؟
دارم فیلم میبینم. یکدفعه صدای آدیک میاد: لباسهاتو از خشکشویی گرفتم!
دارم فیلم میبینم. یکدفعه صدای آدیک میاد: ماستوکدو تو یخچال هست.
دارم فیلم میبینم. یکدفعه صدای آدیک میاد: میخوابی چراغارو خاموش کن.
دارم فیلم میبینم. یکدفعه صدای آدیک میاد: با چشم بسته فیلم میبینی؟
دارم فیلم میبینم. یکدفعه صدای آدیک میاد: میری بیرون موهاتو شونه کن!
 
ما
زاون پای تلفن با دوستانش شوخی میکند و بدوبیراه و متلکهایش را از قول مادرش به ما میگوید: مادرم میگه شما خیلی بیمعرفت و بیچشمورو هستید یه سری به ما نمیزنید تازه نمیگم که مادرم گفت که شما…
صدای مادرش میآید که میگوید: آموتا زاون آموتا.
 
من
زاون تکهای از اصفهان من است. مادرش آدیک تکهای از اصفهان من بود. زاون اولین کسی است که مرا با فاکنر آشنا کرد. با موسیقی ایرانی. با جان فورد. وایلدر. هیچکاک. فلینی. برگمان. تروفو. آنتونیونی. فاسبیندر.
از دوران جوانی خانهی او در روزهای جمعه پر است از همهی آدمهایی که دوست دارند قهوه بخورند. حرفهای خوب بزنند. کتاب بخوانند و موسیقی گوش بدهند.
زاون را خیلی دوست دارم. میدانم که حالا وقتی شبها تنها میخوابد به چهارباغ فکر میکند. به کتابفروشیها. به روزنامهفروشیها. به مشقهایی که پشت یخچال مغازهشان نوشت. به مادرش که با او سینما میرفت و فیلمهای «لُژی» را میدید. صبح که بههم زنگ میزنیم او به من میگوید، ولی نمیگوید همهی اینها، همهی این اصفهان و مادر و سینما چقدر اشکش را درآورده و توی این تاریکی که دستش را دراز کرده بوده زیر تخت و دنبال دستمال کاغذی میگشته یکدفعه آدیک از آن دنیا صدایش زده و گفته باز دنبال چی میگردی نصفهشبی همه را بیدار کردی!
 
پینوشت:
* نام محلهای حوالی جلفا در اصفهان
عکس از عباس کوثری
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 189
۲۰ اسفند ۱۳۹۳
 

    Tags: , , ,

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *