بخشی از رمان پچپچه‌نامه نوشته واروژان وُسکانیان

 
 
واروژان وسگانیان در ۲۵ اوت سال ۱۹۵۸ میلادی، برابر با ۱۳۳۷ شمسی، در یک خانواده مهاجر ارمنی در شهر کرایوای رومانی زاده شد. دوران کودکی و نوجوانی وی در فوکشان سپری شد، تحصیلات متوسطه را در همان شهر گذراند، سپس در دانشگاه اقتصاد شهر بخارست و دانشکده ریاضی دانشگاه بخارست تحصیل کرد و به دریافت درجه دکترای اقتصاد نایل گشت. در انقلاب ۱۹۸۹ بر ضد رژیم چائوشسکو شرکت کرد و در سال ۱۹۹۰ به عضویت شورای موقت اتحاد ملی رسید. در همان سال انجمن ارامنه رومانی را بنیان نهاد و تا کنون ریاست آن را بر عهده دارد. از سالهای ۱۹۹۶ـ۲۰۰۰ و سپس از سال ۲۰۰۴ تا کنون نماینده مجلس سنای رومانی و رئیس کمیسیون اقتصاد، صنعت و خدمات است. در سالهای ۲۰۰۶ـ۲۰۰۷ وزیر اقتصاد و بازرگانی و از ۲۰۰۷ـ ۲۰۰۸ وزیر اقتصاد و دارایی بوده است. در سال ۲۰۱۲ بار دیگر به وزارت اقتصاد منصوب شد، اما در اکتبر ۲۰۱۳ از این مقام استعفاء کرد.
واروژان وسکانیان از نویسندگان سرشناس رومانی و نایب رئیس انجمن نویسندگان رومانی است. او کتاب پچپچهنامه (cartea soaptelor) را در سال ۲۰۰۹ به زبان رومانیایی منتشر کرد که در همان سال به عنوان بهترین اثر ادبی سال رومانی برگزیده شد. او همچنین جایزه بزرگ ادبی آکادمی رومانی را برای نوشتن این کتاب دریافت کرد.
این کتاب تا کنون به چندین زبان ترجمه شده، از جمله اسپانیولی، آلمانی، ایتالیایی، ارمنی، سوئدی، پرتقالی، عربی، عبری، و غیره. ترجمه فارسی آن نیز به سفارش هیأت برگزار کننده مراسم یکصدمین سالگرد نسلکشی ارمنیان، وابسته به شورای خلیفهگری ارامنه تهران، از روی ترجمه ارمنی چاپ اول (۲۰۱۲م.)، توسط نگارنده انجام گرفته و جزء چند کتابی است که از سوی این هیأت منتشر خواهد شد.
انتشار ترجمههای گوناگون پچپچهنامه، مقالهها و نقدهای ادبی بسیاری به همراه آورد. روزنامه اسپانیایی الپایس نوشت: «پچپچهنامه رمانی است زیبا و دلانگیز و همانا خود تاریخ است». در روزنامه اِل ناسیونال چاپ ونزوئلا چنین میخوانیم: «نویسنده واروژان وسگانیان وارث خاطرات تنیده از مرگ و زندگی دوباره است. او پیش از هر چیز وجدان ارمنیان است». روزنامه لاناسیون چاپ آرژانتین مینویسد: «پچپچهنامه اثری استثنائی و سرود ملی زجرهای ملت ارمنی است». در روزنامه ایتالیایی کُریِره دِلاسِرا آمده است: «این کتاب بهترین کتابی است که در پاییز سال ۲۰۱۱ در ایتالیا منتشر شده است». روزنامه عبری هاآرتس مینویسد: «پچپچهنامه شاهکاری استثنائی و یکی از برجستهترین و ارزشمندترین آثار ادبیات جهانی در سالهای اخیر است». روزنامه آلمانی زبان فرانکفورتر آله ماینه زیتونگ مینویسد: «پچپچهنامه رمانی شگرف است و به ادبیات جهان تعلق دارد و احتمالا یکی از دانش نامههای قرن ۲۱ م. خواهد بود. چنان شگرف است که نفست بند میآید». در مقاله دیگری از این روزنامه میخوانیم: «این رمان شگرف نه تنها از نظر ادبی پذیرفتنی است، بلکه مستندی است از خاطرات». و باز همین روزنامه مینویسد: «رمان وسگانیان نه تنها شاهد زجرهای هولناک، که قدرت استقامت ملت ارمنی است و میتواند در کنار رمان چهل روز موسی داغ اثر فرانس ورفل به تاریخ ادبیات جهان گام نهد». خود واروژان وسگانیان درباره این مقایسه میگوید: «رمان من مصیبتهای ملت ارمنی را بهگونهای متفاوت از رمان فرانس ورفل شرح میدهد. برای درک بهتر موضوع باید بگویم من تاریخ را از درون زندان مینگرم، اما فرانس ورفل از بیرون».
نگاهی از درون زندان به تاریخ یکصد و بیست سال اخیر ارمنیان؛ این است ماهیت پچپچهنامه.
 
گارون سرکیسیان
 
انتقام جویان نمسیس
 
وقتی نخستین بار یادداشتهای پدربزرگم را ورق زدم، چیز چندانی دستگیرم نشد. او و باجناقش ساهاک شیطانیان ـ پدر تعمیدی من و همسایه ما در حیاط ـ گاه سراسر شب را با آن یادداشتها سپری میکردند. چند صفحه ی رنگ و رو رفته بود در میان جلدی مقوّایی، با لبههایی دوخته شده با نخ. جلد و صفحات را چنان به هم چسبانده بودند که بتوانند مدّتی مدید دوام آورند. همه دفتر با خط ارمنی نوشته شده بود، جز عددها که عربی بودند. روی جلد با قلم درشت و حروف بزرگ یک کلمه نوشته شده بود: «نِمِسیس». کسی یا چیزی به این نام نمیشناختم. و چون دفتر را شتابزده ورق زده بودم، زمانی که پدر بزرگم یک لحظه دولابچه بالای تختخوابش را باز گذاشته بود، ترسیدم چیزی بپرسم. شاید هم نام کسی بود، ولی به نامهای ارمنی شباهتی نداشت. پاسخ آن را در فرهنگ لاروس که دایی گئورگ از لس آنجلس فرستاده بود یافتم: «نمسیس: الهه انتقام در یونان باستان».
دفتر چند صفحه داشت که با قلم ریز نوشته شده بود. نامهایی در دو ستون، زیر یکدیگر، و میان آنها، سالهایی نوشته شده بود که هر دو نام را به هم وصل میکرد. نامها برایم آشنا نبود، نامهای ستون اول هم تلفظهای نامتعارف داشتند و همه به کلمه «پاشا» ختم میشدند. سپس از اعدادی که نشانگر سال بودند فلشهایی به سوی نامهای دیگر، که ارمنی بودند، کشیده شده بود.
طلعت پاشا، ۱۵ مارس ۱۹۲۱، برلین، سوقومون تهلیریان
سعید حلیم پاشا، ۶ دسامبر ۱۹۲۱، رم، آرشاویر شیراکیان
جمال پاشا، ۲۵ ژوئن ۱۹۲۲، تفلیس،  استپان زاغیکیان
بهاءالدین شاکر، ۱۷ آوریل ۱۹۲۲، برلین، آرام یرکانیان/  آرشاویر شیراکیان
جمال عزمی، ۱۷ آوریل، برلین، آرام یرکانیان/  آرشاویر شیراکیان
فتحعلی خان خویسکی، ۱۹ ژوئن ۱۹۲۰، آرام یرکانیان
بهبودخان جوانشیر (وزیر دولت باکو و مسؤول قتلعام بیش از بیست هزار ارمنی آن شهر در سپتامبر ۱۹۱۸)، ۱۸ اوت ۱۹۲۱، استانبول،  میساک تورلاکیان
باید چند دهه میگذشت تا به ارتباط این نامها با یکدیگر پی میبردم. بدینسان، دفتر جلدمقوایی به یکی از خاطرات دوران کودکیام تبدیل شد. پدر بزرگم آن را فقط شبها، که قرار بود دیرزمانی خوابیده باشم، از دولابچه قفل شده بیرون میآورد. آدمهای بزرگسال اغلب از ترس و کنجکاوی کودکان غافل میمانند. غافلند که آنها همه کشوها را کند و کاو میکنند، اوراق را زیر و رو میکنند، و چون جرأت پرسیدن ندارند، با عقل خود درمییابند، و بهویژه، یواشکی گوش میدهند. همین کار را من نیز میکردم. چشم به درز در چسبانده، سراپا گوش به پچپچههای پدربزرگم و ساهاک شیطانیان میسپردم و میدیدم که آنها روی صفحات رنگ پریده دفتر خم شدهاند و قطعهای از روزنامه یا بخشی از یک نامه را که از دوردستها رسیده بود در آن اضافه میکردند.
کنار نامهای بیگانه هیچ علامتی وجود نداشت، بعدها فهمیدم که نیازی به آن نبود، زیرا همه آنها مرده بودند. کنار بسیاری از نامهای ارمنی، نشانههایی به شکل صلیب بود. فقط چند تا هنوز نشانهای نداشتند. یکی از آنها نام میساک تورلاکیان بود، کسی که در روزهای کودکیام اینگونه به وسیله آن صفحات رنگ پریده، به او برخوردم و تنها یک بار، چنان که خواهیم دید، نام او را شنیدم. هیچگاه او را ندیدم. ورود او به «پچپچهنامه» بنا به خوی نامتعارف او، بیشتر برای مردن بود تا زیستن. در حقیقت، بسیار بیش از آن چه فرض میشد، حضور داشت، زیرا هیچ یک از ما نمیدانست که زندگی پدربزرگم چه اندازه به زندگی میساک تورلاکیان وابسته است…
عملیات آرمن گارو در سال ۱۹۲۰ را از نظر سرسختی و ابعاد آن میتوان به عملیات سیمون ویزنتال تشبیه کرد، کاری که دهها سال بعد در جنگ جهانی دوم انجام داد تا جنایات علیه یهودیان بیکیفر نماند. با این تفاوت که سیمون ویزنتال علنی کار کرد، اما عملیات «نِمِسیس» تا نیم قرن، یعنی تا مرگ میساک تورلاکیان و پدربزرگم کاراپت وُسگانیان، کاملاً پنهان ماند.
اگر سیمون ویزنتال به سبب زندانی بودن در ماوتهاوزِن چیزی قانونی برای گسترش شبکه پیگرد جانیان نازی داشت، آرمن گارو نیز به یقین مناسبترین شخص برای رهبری عملیات ویژه بود. آرمن گارو با نام واقعی گارِگین پاسدرماچیان، دارای مدرک کشاورزی از شهر نانسی فرانسه، فقط بیست و سه سال داشت که در ۲۶ اگوست ۱۸۹۶ در رأس گروهی بیست و پنج نفری بانک عثمانی را تصرف کرد و خواستار توقف قتلعام ارمنیان شد. آرمن گارو در فراخوان خطاب به سفارتخانههای واقع در استانبول، جملهای تاریخی آورد که در اواخر قرن نوزدهم و در سراسر قرن بعدی، طنینانداز بود: «ما جنایتکار نیستیم. سکوت جنایتکارانه بشریت ما را به این کار واداشت». سلطان عبدالحمید خونخوار، مأیوس از این که کل خزانه منفجر خواهد شد، به توصیه دولتهای خارجی که خود نیز در خزانه بانک عثمانی گنجینه داشتند، شرط توقف جنایت علیه ارمنیان را پذیرفت و اجازه داد تا آن گروه با کشتی بادی شخصی سِر اِدگار وینسنت، رییس کل بانک عثمانی، به مارسِی بروند. هفده نفرِ زنده مانده، تنها پس از تحویل دادن سه کشته و شش زخمی خود به جامعه ارامنه، تپانچههاشان را روی آنها گرفته چهل و پنج بمب و یازده کیلوگرم دینامیت را که برای به هوا بردن خزانه بانک عثمانی کافی بود در خشکی برجای گذاشتند.
آرمن گارو نخست یک فهرست ششصد نفری از مجرمان قتلعام و تبعید ارامنه تهیه کرد و چون شمار مجرمان فراتر از امکانات عدالتجویان بود، آرمن گارو با شاهان ناتالی آن فهرست را خلاصه کرد و به چهل و یک نفر رساند. سپس باز هم خلاصهتر کرد و تنها هفت مجرم اصلی را در فهرست نگاه داشت، کسانی که از سوی دادگاه نظامی استانبول نیز محکوم به مرگ شده بودند. عکس آنها و خانوادههای شان را پیدا کرد و به گروهی سپرد که وظیفه اجرای حکم را بر عهده داشت.
گروه را «نِمِسیس» نام نهادند، الهه انتقام.
در طول دو سال بعدی، همه هفت جنایتکار موجود در فهرست آرمن گارو، به وسیله اعضاء گروه «نِمِسیس» به ضرب گلوله کشته شدند؛ غیر از انور پاشا، وزیر جنگ، که یک بار از شلیک گلوله میساک تورلاکیان جان به در برد، اما بار دوم از شلیک گلوله یک تیرانداز دیگر ارمنی، که ربطی به گروه «نِمِسیس» نداشت و عضو ارتش بلشویکها بود، جان به در نبُرد.
فهرست با آن که طویل بود، باز همیشه با نام طلعت پاشا، وزیر داخله، آغاز میشد. او که زمانی تلگرافچی ساده اداره پست بود، با دستان ورزیدهاش، تلگراف آغاز تبعیدها را به همه والیهای ولایتهای ارمنینشین نوشته و ارسال کرده بود. برای مجازات او سوقومون تهلیریان انتخاب شد، دانشجویی که در جنگهای پارتیزانی به چشم آمده بود. او پیش از آن، در سال ۱۹۱۹ به ابتکار خودش، با شلیک یک گلوله در قلب هاروتیون مگردیچیان، خبرچین طلعت، و کشتن او، وارد صف انتقامجویان شده بود. تهیه فهرست اولیه ۳۰۰ متفکر ارمنی، که در ۲۴ آوریل ۱۹۱۵ تبعید و بسی از آنها کشته شدند، کار هاروتیون بود. روز ۲۴آوریل، روزی که دانیل واروژان شاعر بزرگ ارمنی در آن به قتل رسید، همان روزی شد که ارمنیان سراسر جهان مراسم یادبود نسلکشی سال ۱۹۱۵ را برگزار میکنند. نسلکشی از سال ۱۸۹۵ آغاز و به شکلهای گوناگون تا سال ۱۹۲۲ ادامه یافت…
میساک تورلاکیان نیز مانند آرمن گارو گروه ویژهای تشکیل داد، که برای به چشم نیامدن تنها دو سه نفر عضو داشت. نخست هاروتیون هاروتونیان را انتخاب کرد، هم رزمی که در کنار او تحت امر سردار درو جنگیده و پس از زخمی شدن در جنگ دامنه کوه آرارات در همان اتاق بیمارستان بستری شده بود، و مانند میساک زادگاهش در نواحی ترابوزان بود. به جز او، یرواند فِندکیان را انتخاب کرد که در گُردان درو جنگیده بود. آن سه نفر سه ماه تمام دنبال بهبودخان گشتند و سرانجام او را بر حسب تصادف پیدا کردند. یکی از اعضاء داشناکسوتیون در یکی از خیابانهای استانبول او را دیده و شناخته بود. معلوم شد که بهبودخان به عنوان نماینده تجاری دولت بلشویکی به آنجا رفته بود.
قرعه کشیدند. قرار شد هاروتیون هاروتونیان و یرواند فِندکیان او را دنبال کنند و مناسبترین جا را بیابند، اما حکم را میساک تورلاکیان اجرا کند. پس از یک هفته، اعضاء گروه مشخص کردند که مناسبترین جا برای کشتن بهبودخان، جلوی هتل پِرا پالاس، محل اقامت او است. و چون در آستانه ورودی هتل همیشه دو دستگاه لیموزین منتظر او بودند و ساعات رفت و آمد او نیز مشخص نبود، سه عضو گروه تصمیم گرفتند در کافه روبه رویی مدام تاولو و گلبهار بازی کنند و در کمین بنشینند.
 
خواب میساک
در عصر روز ۱۸ اوت ۱۹۲۱ دو لیموزین، طبق معمول جلوی هتل پِرا پالاس توقّف کردند. بهبودخان و پنج نفر که کلاه کِپی بلشویکی گذاشته بودند پیاده شد. به جای ورود به سرسرای هتل تصمیم گرفتند در یک بوستان عمومی در ساحل نزدیک بُسفِر گردش کنند و دور میز دکه نوشابه فروشی بنشینند. آن سه ارمنی از کافه بیرون آمدند و در میان توده مردم ناپدید شدند و ساعتها نفس در سینه حبس کردند و انتظار کشیدند. غروب که شد، آن شش نفر از جای برخاستند و به سوی هتل راه افتادند. میساک تورلاکیان در عرض خیابان از لابه لای اتومبیلها دوید و در پیادهروی پهن جلوی هتل، از پشت به او رسید.
بهبودخان جوانشیر برگشت و به او نگاه کرد. این صحنه در همه داستانهای اعضاء گروه «نِمِسیس» یکسان است. لحظهای است که هر دو نفر، کُشنده و کشته شونده، به هم نگاه میکنند. هیچ چیز بهاندازه نگاه، افشاگر و کُشنده نیست. آن که باید بمیرد خطر را احساس میکند و نگاهش به آن دیگری خیره میشود. اما مرد سلاح بهدست، بهرغم عزم راسخی که ماهها با آن در کمین نشسته بود، یک آن به تردید میافتد.
داستان آدمها، داستان کردارها و گفتارهای به یاد ماندنی است؛ مهمتر از آن، داستان نگاههاست، با توصیفی دشوار، تفسیری دشوار، ولی گویاتر و واقعیتر. از نگاه پیران، تنها چیزی را میشناسم که عکسها باقی گذاشتهاند، نگاههایی عمیق، و به ندرت خندان. و از نگاه مردگان ما، در همان حد که شواهد باقی گذاشتهاند. تنها این را میدانم که نگاه شان بیش از جسم شان زندگی کرد. بسیاری با چشمانی گشوده مردند. عکس مردگان لاغر با چشمهای از حدقه درآمده تکاندهندهتر است، چون چشمهای بیتغییر چهرههایی که از گرسنگی، خستگی، یا بیماری سست و کوچک شدهاند، درشت و حریص به نظر میرسند.
شاید سوقومون تهلیریان یا آرشاویر شیراکیان، آرام یرکانیان یا استپان زاغیکیان، هر بار که با انگشتانی که در اثر فشار بر ماوزر سفید شده بود، نزدیک میشدند، نگاهی چون دیوانگان پیدا میکردند، از این رو، توجه تعقیب شونده را جلب میکردند. احتمالا در مورد میساک تورلاکیان، زمانی که با تپانچه به بهبودخان نزدیک شد و دو بار بر سینه وی شلیک کرد نیز چنین شد.
در پیادهرو پهن جلوی هتل پِرا پالاس رهگذران زیادی بودند و از نسیم خنکی که از بسفر میوزید لذت میبردند. با شنیدن صدای شلیک گلوله، آنها همان کاری را کردند که برای نجات جان شان حیاتی و سودمند یافتند، برخیشان در پیادهرو دراز کشیدند و برخی دیگر پشت درختان بوستان و اتوموبیلهای ایستاده پنهان شدند. میساک تورلاکیان با استفاده از آن سراسیمگی پای به گریز نهاد، با خونسردی به پشت ساختمانی پیچید و در خیابانهای پشت هتل ناپدید شد.
تنها ما هستیم که او را دنبال میکنیم. دیگران شاید شرمزده ترسی که به آنها دست داد، بر پا میایستند، از پناهگاهها بیرون میآیند و به مقتول نزدیک میشوند. نمیدانیم مرده است یا فقط زخم برداشته. میساک تورلاکیان تپانچه بهدست آنقدر دوید تا احساس کرد در میان تاریکی خیابانها گم شده است. ایستاد تا نفسی تازه کند، به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. در این لحظه خواب را به یاد آورد. با پای پیاده در دشتی در پای کوه میدود. میساک تورلاکیان روستای شان را میبیند که دود از آن برمیخیزد، اما برای رسیدن به آنجا لازم بود تا تغییر مسیر دهد، زیرا روستا پیوسته در سمت مخالف بود، اگرچه دشوار بتوان چنین گفت، زیرا نگاهش را به هر چپ و راستی که میگرداند، در همه جا، آن را در حال سوختن میدید. ولی برای کمک به پدر و مادر، برادران و خواهرانش نمیتواند از مسیر بیرون رود و به روستا نزدیک شود، زیرا پیوسته صدای چهار نعل اسبی را میشنود که به او نزدیک میشود. اسب سفید بهبودخان جوانشیر است که تهدید میکرد و بر او خشم میگرفت. دوان دوان میآید، اما انگار نمیخواهد از پشت سر برسد، فقط پیوسته تعقیب میکند. جوانشیر زخمی است و لباسهایش آغشته به خون، اما به جای سست شدن، هراسانگیزتر میشود. میساک با تپانچه آماده شلیک، در حین دویدن برمیگردد تا دوباره شلیک کند. اما تپانچه تبدیل به تازیانه شده توان شلیک هیچ گلولهای ندارد. میساک میلغزد و میافتد، به پا میخیزد و به دویدن ادامه میدهد، قلبش با ضربآهنگِ چهارنعلِ اسب سفیدِ آغشته به خونِ بهبودخان میتپد.
میساک وقتی چشمانش را گشود وحشت خواب را حس کرد. چیزی از درونش فریاد برآورد نکشتمش! دید که تپانچه هنوز در دستش است و نشانه دوم این که به هنگام دویدن، آن را دور نیانداخته بود. پس، نیمی غرق در خواب، و نیمی یکه خورده از کشف خود، در آن لحظه حس کرد تنها راه رهایی از این خواب، بازگشت دوباره به جلوی هتل پِرا پالاس و یافتن بهبودخان جوانشیر است. سپس، شاید، دوباره به خوابش فرورفت، زیرا شکی نیست که در این کار بیخردانه‌‌اش هیچ نشانهای از عقل سلیم وجود نداشت. میساک تورلاکیان دوان دوان بازگشت. مردم پنداشتند که او نیز از کسانی است که به محل قتل جوانشیر میشتابد، حتی زمانی که مردم حلقه زده پیرامون مرد افتاده را به کنار زد نیز چنین پنداشتند. میساک تورلاکیان نخست به هوا شلیک کرد و مردم حیران و ترسیده خود را کنار کشیدند. میساک با مرد افتاده رو در رو ماند و باز به او شلیک کرد. در آن لحظه لوله تپانچه دیگر تبدیل به تازیانه نشد، شلیکها ناگهان در خواب و در واقعیت برق زدند. صدای چهار نعل اسب، که از پشت سر شنیده میشد و در قلب و در پرده گوشش میغرید، قطع شد. میساک تورلاکیان که به واقعیت بازگشته بود، یک گلوله نیز در هوا شلیک کرد تا مانع از هجوم جمعیتی شود که مات و مبهوت به او نگاه میکردند. حالا به هوش بود و برای نجات جانش از میان اتومبیلها، با لگدمال کردن کسانی که روی زمین دراز کشیده بودند گریخت. تنها یکی از کسانی که کلاه کپی بلشویکی بر سر داشت، سعی کرد پای او را بگیرد، اما میساک تورلاکیان با شلیک به او زخمیاش کرد. پشت اتومبیلی پنهان شد و تپانچه را آماده نگاه داشت. همان جا ماند تا آن که چند پلیس نظامی فرانسوی در میان محاصره کنندگان دید. آنگاه ماوزر را روی کاپوت گذاشت و دستها را بالا گرفته از پشت اتومبیل بیرون آمد. او را دستبند زدند و به باد کتک گرفتند، آن هم کسانی که شرمگین از ترس خویش میخواستند آن عامل وحشت را اینگونه مجازات کنند. پلیس فرانسوی در آن شلوغی کلید دستبند را گم کرد. صبح روز بعد برای نوشتن اظهارات نخستین بازجویی مجبور شدند دستبند را ارّه کنند.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 195
۶ تیر ۱۳۹۴
 

    Tags: ,

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *