سفید مانند امید

 
آرشاک گیومریان
ترجمه : خاچیک خاچر
 
 
خاکستری به دنیا آمده بود. روی پیشانی اش لکه سفیدی بود به رنگ مرغ های  دریا. با گذر سال ها بالغ و آرام شده بود. یالش مانند برف سفید بود، گردنش دراز، چشمانش سیاه و درشت. صبح سحر از خواب بیدار میشد پاهایش را به کف سنگفرش اصطبل می کوبید ، شیهه می کشید. صاحبش نمی آمد. شیهه خشم آلودی می کشید که با غرش شدیدی به صخره ها می خورد و از بلندی های کُند  به دره زانگو پرتاب می شد و آرام آرام بر روی سپیده می نشست.
نفت فروش به اصطبل می آمد. اسب که دلش برای او تنگ شده بود گردنش را به سوی او دراز می کرد و از دست های پینه بسته او حبه های قند را می قاپید.
پیرمرد «صبح به خیری» می گفت و گردنش را تیمار می کرد.
چشم های اسب نیز از آب پر می شد.
و همین طور هر روز و هر صبح اسب قطره اشکی درد آلود بر گذشته های نفت فروش می ریخت. و پیرمرد نفت فروش صورت پشمالو و چروکیده خود را به چهره اسب می مالید و هر دو نفس در نفس یکدیگر به فکر فرو می رفتند. آن ها در تصورات، خودشان را دو کفه ترازویی می پنداشتند که بر سرزمین آویخته شده است و همه باید از او اطاعت کنند. و اگر این تعادل به هم بخورد، تمام زنگ های دنیا باید به صدا در بیایند تا تعادل مجدداً برقرار شود.
پیرمرد طناب را باز می کرد خودش جلو می افتاد، به کوچه می رفت و به طرف چشمه روانه می شد. نگاه اسب در گودی چشمه به تصویر خود برمی خورد.
هر دو می نوشیدند، سیر می شدند. قطره هایی که از پوزه و دماغ اسب می چکید تصویر لرزان او را در گودی شفاف چشمه به هم می زد.
باز می گشتند.
پیرمرد اسب را تیمار می کرد. با او حرف می زد. لگام بر پوزه اش می زد. به داخل خانه می رفت و با بسته ای در دست از آن خارج می شد.
افسار را می کشید…
ـ آ… هو… رفتیم…
و خمره بزرگ فلزی که روی ارابه نصب شده بود دنگ دنگ صدا می کرد و طنین صدایش در سرازیری جاده کُند به روی شهر گسترده می شد.
 
آن روز همه چیز برای اسب از حرکت باز ایستاد. آن روز تعادل ترازو بهم خورد و عشق بعضی ها نسبت به خیلی ها کم شد. پیرمرد نفت فروش، سرباز پیر سواره نظام، در همان لحظه اول فهمید که یک بار دیگر بر سر دنیا چه آمده است. او خود در یک چنین دوران سنگینی از غرب مملکت به شرق آن کوچ  داده شده بود، و در حالی که تمامی وجودش متوجه زادگاهش در غرب بود به یکی از کلبه های حقیر کُند پناه آورده بود و نفت می فروخت. هیچ کس نمی دانست اسم او چیست. همه، کوچک و بزرگ او را «بابابزرگ» خطاب می کردند.
آن روز پیرمرد به اسب افسار نزد.
آن روز چشم های اسب غمگین بودند. اسب آن روز احساس نهفته ی بدی داشت. این احساس مانند افسار قلب او را می جوید. در حرکات کند پیرمرد اضطراب خاصی بود. گر چه بچه ها آن روز هم مثل همیشه دور او را گرفته بودند، ولی هیچ کس حرف نمی زد. به چهره های همه آن ها سایه تیره ای افتاده بود.
پیرمرد به اسب جوُ و حبه قند داد. این هم او را خوشحال نکرد. او در حالی که با شدت خاصی نفس های عمیق می کشید و سرش را تکان می داد، مراقب رفتار صاحبش بود که به آرامی داخل و خارج می شد. زیر لب حرف می زد و بچه ها را بدون دلیل از حیاط دور می کرد.
تاریکی از دره زانگو بالا آمد و محله کُند را فرا گرفت.
در حیاط فقط پیرمرد و اسبش مانده بودند.
سال ها پیش او همین طور سر اسب دیگری را در آغوش گرفته، به شهر، خانواده و جوانی خود بازگشته بود. ولی به زودی زود او تنها مانده بود… زمانه و آدم ها همه چیز را از او گرفته بودند. بعداً این یکی آمده بود تا با نفس گرم و شیهه های بلندش تنهایی او را پر کند.
و حالا او را هم داشتند می بردند… همه را می بردند. همه اسب ها را… فقط چیزهایی را که نمی شد برد نمی بردند.
صبح روز بعد پیرمرد و اسبش به قرارگاه نظامی رفتند. بچه ها در حالی که سر کوچه ایستاده بودند با نگاه های خود اسب را بدرقه می کردند.
پیرمرد و اسبش توی نوبت ایستادند. او مطمئن بود که اسب سالم است ولی باز ته دلش امید ناچیزی پنهان شده بود.
دکتر نگاهی به برگ مشخصات اسب انداخت. او را معاینه کرد و با تشکر دست پیرمرد را فشرد. امید ناچیزی که در منتهای وجود پیرمرد مخفی شده بود به یک باره پاره پاره شد.
او سر اسب را در آغوش گرفت. ریش پرپشتش را بر پوزه اسب مالید و چشمانش از اشک پر شد. اسب دست های پیرمرد را می کشید، نفس های عمیق می کشید و سم بر زمین می کوبید.
ـ برو جانم، تو هم برو… من پیرم، جنگ پیرها را دوست ندارد. تو هنوز جوانی، قوی هستی، وقتی عصبانی بشوی می توانی شیهه بکشی. ولی من … برای کمبودها و کسری ها هم مرا ببخش.
 
از داخل واگن بویی بیگانه و نا آشنا می آمد . اسب نمی دانست چه دارد اتفاق می افتد. دور و برش را اسب های غریبه گرفته بودند. علف نیمه خشک فاسد شده ای بر کف واگن ریخته شده بود.
زنگ به صدا در آمد. صدای غم آلود و سنگین او در واگن ها پیچید.
قطار حرکت کرد. بوی دود دیگ های بخار به مشام اسب رسید. احساس غریبی که سال ها در او خفته بود بیدار شد.
جوان بود. تن خاکستریش پر از خال های سفید بود. خمره عظیم پر از نفت را به دو دهکده کوهستانی میکشید. تابستان، زمستان… بهار. اسب پاییز را از همه بیشتر دوست می داشت. باغ ها، بستان ها، عطر علف خشک …
وارد ده می شدند. زنگ پر جلا و طلایی رنگ پیرمرد، طنین شاد و شیطنت بر انگیزی بر سنگ های گل افشان پهن می کرد و خود را از پنجره های روی بام به داخل منازل  می رساند… دهکده را به هم می ریخت… و سرانجام به کوهستان پناه می برد.
بچه ها با فریادهای شاد می دویدند و بابابزرگ را در آغوش می گرفتند و اسبِ بابابزرگ را هم.
پیرمرد بین بچه ها شیرینی پخش می کرد و بوی دلپذیر شیرینی با عطر بچه ها در هم می آمیخت. بعد بزرگ ترها می آمدند با ظرف های نو و کهنه، با شوخی ها و سر و صدای مخصوص خود. صف طویل و رنگارنگی کنار ارابه تشکیل می شد. پیرمرد اسب را ول می کرد و بچه ها دور او را می گرفتند و او را به چمنزارهای سر سبز می بردند تا چرا کند. علف با رایحه مطبوعش بسیار دلپذیرتر از جو، هویج، کلم و چغندری بود که بچه ها برایش می آوردند. اسب همه این ها را به همراه بوی دست بچه ها به سرعت میبلعید. وقتی سیر می شد او را به رودخانه می بردند تا آب بخورد. آب مزه ی خزه های مختلف و خاک میداد. اسب دلش می خواست که بدون سیر شدن بنوشد…
خمره بزرگ نفت خالی می شد. تنورهای ده شعله می کشیدند. دود تاپاله ها دماغ او را قلقلک می داد. اسب عطسه می کرد. چراغ های نفتی همه می درخشیدند و دهکده گرم و روشن می شد و پیرمرد ترانه ای بر لب، آرام آرام لگام بر اسب می زد.
بچه ها آن ها را بدرقه می کردند. بعضی اوقات هم اتفاق می افتاد که پیرمردی عصا به دست، با پشت خمیده و در فکر فرو رفته پا به پای آن ها تا بیرون دهکده می آمد.
وقتی دهکده پشت تپه ها ناپدید می شد، بچه ها دیگر خداحافظی می کردند و پیرمرد و اسبش را با آسمان تاریک و سیاه تنها می گذاشتند.
پیرمرد با صدای شیرینی می گفت:
ـ چراغ روشن کردن در این جهان کار سختی است، کار مقدسی است. خاموش کردن چراغ آسان است. به خواست خودم نبوده ولی اتفاق افتاده که من هم چراغی خاموش کرده ام و این ها روزهای تاریک مرا تاریک تر کرده است… ولی تو نه! تو همیشه روشن کرده ای. برای همین هم بچه ها تو را دوست دارند.
پیرمرد پشت اسب را نوازش می کرد. به اسب احساس خوشی دست می داد… و با دمش با زانوهای پیرمرد بازی می کرد.
واگن ایستاد. در با غرش سهمگینی باز شد. دو مرد با سر و صدا، سطل به دست وارد شدند. اسب علف خشک را نخورده بود. او از سطلی که به او نزدیک کرده بودند بو کشید و سرش را تکان داد. قطار حرکت کرد.
همراه غرش پایان ناپذیر قطار هوا چندین بار روشن و تاریک شد.
قطار توقف کرده بود. درِ واگن باز شد و هیاهوی توأم با اضطراب به داخل ریخت. آن ها را از واگن ها پیاده کردند. دنیا مجدداً سبز شده بود.
پس از یک هفته نگهداری در اصطبل آن ها را به دسته های مختلف تقسیم کردند. او و یک اسب خاکی را یک جوان چاق برداشت. او بوی غذا و دود می داد. اسب های ارابه پر از غذا را به همراه آشپزخانه صحرایی به دنبال خود می کشیدند.
هرگاه به آن ها استراحت می دادند، چرا می کردند. روزهای شنبه چاقالو به آن ها جو می داد. دودی که از آشپزخانه صحرایی بلند می شد اسب را به یاد دهکده، بچه ها و پیرمرد می انداخت و به این خاطر که نر خاکی رنگ جفت جدایی ناپذیری برای او شده بود، زندگی برایش پر از گرما گشته بود. آن ها با مهر و محبت خاصی پوزه های شان را به هم می مالیدند و وقتی دور می گرفتند نفس های شان به هم می آمیخت و بار سنگینی که بر دوش شان بود، سبک تر می نمود.
آن ها راه های هموار تمام ناشدنی را می پیمودند… می رفتند… باز هم می رفتند… یک ایستگاه کوچک، علف، آب و باز هم راه های نا آشنا و غبارآلود.
اسب نمی فهمید که در دنیا چه اتفاقی افتاده است. آسمان می غرید و زمین این رو و آن رو می شد. اسب نر خاکی رنگ شیهه کشید. خواست خود را از قیدها رها ساخته، فرار کند. او دست وپای خود را گم کرده بود. نمی دانست چه بکند. چاقالو به جنگل فرار کرد. مردی به طرف آن ها میدوید. او سعی کرد آن ها را از قیدها آزاد کند. ولی آسمان دوباره غرید. مرد روی ارابه پرید و آن ها با نعره و فریاد، با عجله هر چه تمام تر به طرف جنگل شتافتند. و وقتی همه چیز آرام گشت بوی خون و آتش به مشامش رسید. سم هایش را به زمین کوبید. چقدر دلش می خواست هر چه زودتر از آن جا دور شود. ولی یال اسب نر به صورتش خورد و به یاد آورد که یوغ بر گردن دارد. بوی درخت های زخمی را استشمام کرد، آرام گرفت.
مرد چاقالو پیدایش شد. آن ها را آزاد کرد و به عمق جنگل برد. بوی نم و چوب پوسیده می آمد. شب به آهستگی گذشت.
صبح روز بعد آسمان دوباره غرید. جنگل آتش گرفت. اسب از ترسش شیهه کشید و به گریه افتاد. سرش را زیر شکم اسب نر پنهان کرد… باز هم انفجار… و ناگهان دور و برش از شیهه درد و زجر پر شد. اسب نر سرنگون شد. گردنش به جلو دراز شده بود. می خواست از جایش بلند شود. سعی میکرد آن چه را که اتفاق افتاده بود درک نماید. خونش کف کرده بود و از دماغش بیرون می جهید.
اسب گریه میکرد و چشمان سرد شده ی اسب نر را می لیسید. بعد وحشت زده و ناامید به اطراف نگاه کرد. باز هم سم به زمین کوبید. سر سپیدش را به طرف آفتاب که داشت بالا می آمد دراز کرد و هر چه قدرت داشت با تضرع شیهه کشید ولی هیچ جوابی نشنید. فریاد او به هیچ انسانی نرسید. او دیوانه وار بندهایش را پاره کرد و به این سو و آن سو دوید.
در جنگل زیر و رو شده همه جا جسد…  و باز هم جسد افتاده بود. او از بوی خون  آن ها میگریخت. او از اسب نر که با هم آشپزخانه را می کشیدند و حالا در خون خود در غلتیده بود فرار میکرد.
روزهای متمادی در جنگل پرسه می زد. خسته شد. دلش برای انسان ها تنگ شده بود. شروع به جست وجوی آن ها کرد. کوره راه های نو و کهنه زیادی یافت ولی هیچ ردپایی پیدا نکرد. به شدت دل آزرده شد. شیهه کشید. گوش هایش را تیز کرد. جوابی نبود. شیهه هایش را شدیدتر کرد. سم به زمین کوبید، درست مانند آن زمان ها..  صبح ها در اصطبل کنار زانگو هیچ خبری نشد. و ناگهان آسمان غرید. زمین نعره سختی کشید. مثل این بود که صدای انسان و همچنین شیهه اسب نر را میشنود…
ناگهان بوته ها تکان خوردند. از خش خش آن ها به یک سو پرید. گوش هایش را نیز کرد، از میان بوتهها سربازی بیرون آمد. با احتیاط و ترس دوروبرش را بررسی کرد و یواش یواش به او نزدیک شد.
هو… هو… هو… ش ش ش…
اسب خوشحال شد.
سرباز آهسته آهسته به او نزدیک تر شد. دست او به کمرش خورد و نوازش کنان به گردنش رسید، به گوش هایش. اسب آرام گرفت و با دقت هر چه تمام تر به صورت سرباز نگاه کرد. سرباز لکه های خونی را که بر بدن اسب چسبیده بود پاک کرد و او را به طرف آدم هایی که زیر درخت ها نشسته بودند برد.
زمستان آن سال، اسب را در گروهان توپخانه یافت. اسب همراه دوستانش توپ ها را می کشید. کشیدن توپ ها خیلی سخت تر از کشیدن آشپزخانه بود.
اغلب یکی از آن ها کشته می شد. و اسب دیگر عادت کرده بود که از دوستانِ در خون غلتیده خود بدون کوچک ترین حرفی جدا شود.
او خودش هم چند بار زخمی شده بود به طوری که بدنش پر از لکه های کبود و تیره زخم بود. ولی جای زخم روی ران هایش را هر چه می لیسید گودیش پر می شد و همیشه هم درد می کرد.
خیلی وقت ها به یاد محله های شهرش می افتاد، به یاد کوچه های کج و معوج، راه های زمستانی دهکده ها و پیرمرد که افسارش را در دستش نگه می داشت و از جلو حرکت می کرد.
پیرمرد هر وقت که خمره بزرگ روی ارابه پر بود هرگز بر روی آن سوار نمی شد و بارش را سنگین تر نمی کرد. اسب هم این موضوع را که صاحبش جلو می افتاد و آرام آرام به پیش می رفت، خیلی دوست داشت. چون این طوری پیرمرد به او نزدیک تر می شد و همواره بوی آشنایی مخلوط با بوی نفت می داد.
اسب دوباره مجروح شد. این بار او در آتش سوزی گیر کرد. دمش سوخت، پاهایش سوختند و چند روزی زیر سقف ماند. از شدت درد بدن کوفته و خسته اش حتی در خواب هم ناله و فغان می کرد.
شب ها بیدار می شد زخم های خیسش را می لیسید، روی زمین سرد غلت می زد و به سختی روی پا میایستاد و دوباره روی زمین طوری دراز می کشید که اگر با شلاق او را از جا نمی کندند تا ابد همان طور دراز کشیده می ماند.
روی پا ایستاد. دو هفته او را به ارابه نبستند. گرچه آزاد بود ولی غم و اندوه او را ترک نمی کرد. دمش از بین رفته بود و او دیگر نمی توانست به وسیله آن مگس ها را از خود دور کند، وقتی هم سیر می شد نمیتوانست شادیش را نشان دهد.
خاک گرم شده بود. سبزه نورسته مانند خنده چهره زمین را گشاده بود. هیچ کس شخم نمی زد. همه سنگر می کندند. کپههای طلایی خاکریزها مانند چینوچروک های مارپیچی سراسر دشت سبز را فرا گرفته بودند.
وقتی هوا گرم تر شد آن ها مشغول کشیدن توپ ها از جنگل های کوهستانی بودند. گاهی هم شلیک  میکردند، داشتند جای شان را عوض می کردند.   به دنبال آفتاب می رفتند.
از کوه ها پایـین آمدند. از جنگل ها به جاهای هموار نقل مکان کردند. در دور دست ها یک آبادی پیدا شد. بین این آبادی و خودشان رودخانه عریض و آرامی قرار داشت.
توپ ها را توی بوته ها چیدند. اسب ها را آزاد کرده و به پشت جبهه بردند. یکی از سربازها به آن ها علف داد و بلافاصله نا پدید شد.
. . .  جنگ شروع شد.
غرش و حشتناکی به پا شد که با شروع تاریکی شدید تر هم شد. مثل این بود که تمام آتشبارهای جهان دست در دست هم داده  آتش می کردند.
اسب به غرش ها عادت کرده بود. در گوشه ای دراز کشید، خوابید. در خواب، در گرگ و میش تصاویر و افکار، محله کُند بود با سرپناه های کم ارتفاع مهاجرین، کوچه های تاریک و پرخم. او خمره عظیم نفت را می کشید. صاحبش نبود. او تنهای تنها بود. دنیا تاریک تاریک بود. هیچک س چراغی روشن نکرده بود. هیچ کس نمی خواست نفت بخرد. آن ها در پشت تاریکی از نور ستاره ها مخفی شده بودند. آن ها دیگر احتیاجی به نور نداشتند.
همچنان از راه های کوهستانی به تنهایـی پیش می رفت. گرگ ها در دور دست ها زوزه می کشیدند. دنیا پیر و سپید شده بود. طوفان زوزه سهمگینی سر داده بود. اسب سردش شده بود و کسی نبود کمرش را بپوشاند.
صدای پیرمرد را از دور شنید.
ـ بکش جانم… بکش عزیزم… دیگر چیزی نمانده…
دوباره بوی نفت آمد. حتی جنگ هم نتوانسته بود بوی نفت را از مشام اسب دور کند.
صدای شیهه اسب خاکی رنگ را شنید و بوی او به مشامش رسید. دهکده را دید روی بلندی و چراغ ها را که سوسو می زدند.
توپخانه ها ساکت شده بودند. بهار بود. آن طرف رودخانه عریض، در آبادی خاکستر شده آتش داشت خاموش می شد.
اسب تکانی به خودش داد شروع به دویدن کرد. از پشت سرش صدای فریاد و ناسزا می آمد.
ندای سرزمین تولدش در او زبانه می کشید، تمام فرامین دیگر دنیا زیر آن محو می گشتند. صدای خش خش شبانه رودخانه، دست های نفت آلود پیرمرد، یک حبه قند سفید، سفید مانند امید…
او به طرف نور می دوید.
روی پاهایش بلند شد. سرش را به طرف آسمان گرفت و شیهه کشید. صدای شلیک گلوله آمد. شب پاره پارد شد. صدای گلوله از تاریکی آمده بود.اسب نالید، شیهه کشید، جهشی کرد و پرواز نمود، پرواز به سوی نورهای دور…
چیزی از بدنش قطع شده بود. آن چیز به زمین افتاد. بدنش سست شد. افکارش خسته و خاموش شدند. برای آخرین باری بوی اسب نر خاکی رنگ به مشامش رسید و… همه چیز تاریک شد، غرق شد، ساکت شد…
آن شب دنیا شلیکی زاییده بود و آن شلیک اسبی را کشته بود.
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 205
۱۱ آذر ۱۳۹۴
 

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *