پایداری‌های انسانی

 
لوتر اسکیجیان
 
 
نوشتن مقدمهای کامل برای کتابی دربارهی نسلکشی ارامنه در سال ۱۹۱۵ میلادی و نوشتن دربارهی کسانی که برای نجات جان انسانها در آن دوران بحرانی تلاش کردند، امری بسیار دشوار است. با این همه مفتخرم دربارهی پدرم، پدر روحانی هوانس اسکیجیان که در آن مجاهدت شرکت داشت کلامی چند بنویسم.
مادرم، گولنیا دانیلیان اسکیجیان، با آگاهی از اهمیت زندگینامه و آثار پدرم، پس از مرگ او در بیستوششم مارس ۱۹۱۶ تا زمان درگذشت نابههنگامش در ۱۹۴۶، مقالات، تقدیرنامهها و گزارشهای مربوط به او را جمع کرد و حکایات مادر از سرگذشت مهم پدرم دلمشغولی باقیماندهی سالهای عمرم شد.
پدرم در کودکی یتیم شد. پدرش سرکیس اسکیجیان که در شهر اورفه کفاش بود، در قتل عام سال ۱۸۹۵، به طرزی بیرحمانه به دست ترکها سر از تنش جدا شد. اواسط دههی ۱۹۳۰، در جوانی پس از دیدن یکی از اهالی اورفه، از نحوهی مرگ پدربزرگم باخبر شدم. این مرد هشتاد ساله وقتی دریافت نام خانوادگیام اسکیجیان است و اهل اورفه هستم، حکایت پدربزرگ را برایم بازگو کرد.
همچنین دریافتم پدرم را به پرورشگاهی سپردهاند و در آنجا با یک مبلغ مذهبی آمریکایی به نام کورین شتاک ملاقات کرده است. پدرم در پرورشگاه با دین مسیح آشنا میشود و به عیسی مسیح ارادت میورزد و خانم شتاک او را تشویق میکند کشیش شود. پدرم در حوزهی علمیهی مسیحی آمریکایی در مرعش تحصیل میکند و در همان زمان با مادرم، گولینا دانیلیان، که در کالج دختران در مرعش تحصیل میکرد، آشنا میشود و در سال ۱۹۰۹ پیوند زناشویی میبندند.
نخستین کلیسایی که پدرم در آن خدمت کرد، در منطقهی کِساب سوریه بود. او آرامبخش آلام روحی مردمان سه دهکدهی اکیز اولوک، کورکن و کالادوران بود. من و برادرم، جان، در اکیز اولوک به دنیا آمدیم.
پدرم در پایان سال ۱۹۱۳ به کلیسای امانوئل در حلب فرا خوانده شد و تا سال ۱۹۱۵، زمان رخدادهای تکاندهندهی نسلکشی ارامنه، در آنجا خدمت کرد. پدرم عمرش را صرف نجات زندگی دیگران کرد و گزارشی که خواهید خواند بیانگر بخشی از اقدامات او و گواه بهای سنگینی است که در راه خدمت به عیسی مسیح پرداخت. امیدوارم این کتاب با شرح زندگی او راوی برههای از تاریخ و الهامبخش دیگران باشد.
در اکتبر ۱۹۲۰، در پی مرگ پدر و خاتمهی نسلکشی قوم ما، با مادر و برادرم راهی آمریکا شدم. روزهای نخست، ارامنهی تازهوارد که به رادیو و تلویزیون و تلفن دسترسی نداشتند در کلیسا یا مراسم عمومی ملاقات و تبادل اطلاعات میکردند.
زمانی که مردم میفهمیدند نام من اسکیجیان است، همواره میخواستند بدانند پسر پدر روحانی اسکیجیان هستم یا نه. آنها شرح میدادند که چگونه پدرم جان آنها و یا یکی از خویشاوندانشان را نجات داده یا چگونه آنها را به پیروی از مسیح ترغیب کرده و در دوران رنج و دشواری با ذکر مثالی عبرتآموز آنها را به زندگی امیدوار کرده است.
در ایام جوانی به من پیشنهاد شد کشیش بشوم و کار ناتمام پدرم را دنبال کنم. پیشنهادی که معقول و بجا اما ناممکن بود، چرا که هیچکس توان ادامه دادن راه او را نداشت. او مرد زمانهی خود بود. مردی خداشناس، باشهامت، فروتن، مهربان و فداکار.
من نیز در شانزده سالگی زندگیام را وقف عیسی مسیح کردم، اگرچه نمیدانستم زندگیام چه فراز و فرودی خواهد داشت. در جوانی در سراسر دوران رکود اقتصادی و جنگ جهانی دوم خداوند همواره در درونم حضور داشت. پس از جنگ و بازگشت از اروپا دریافتم که میتوانم در خدمت خداوند باشم و در عین حال زندگیام را بگذرانم. با آن که بهتازگی تشکیل خانواده داده و مسئول تأمین معاش آنها بودم، میتوانستم در کلیسا فعالیت کنم، به کودکان تعلیمات دینی بدهم و با دانش خود در زمینهی معماری در خدمت کلیسا باشم. بهتدریج زندگیام وقف کلیسا شد.
تأسیس موزهی ارامنه، موزهی آرارات- اسکیجیان در میشنهیلز کالیفرنیا، طراحی و ساخت مدارس روزانهی مسیحی و کلیسا برای جامعهی ارامنهی آفریقایی- آمریکایی، از دیگر خدماتم به ارامنه و جامعهی بزرگتر است. در پیشهی کشیشی راه پدر را پیش نگرفتم و تابع خواست خداوند و تقدیر او بودم. همهی اینها در سایهی مهربانی، عشق و حمایت همسرم، آن، امکانپذیر شد؛ کسی که همواره در کنارم بود و زندگیاش را وقف خانه و فرزندانش کرد.
میراث پدرم کماکان پابرجاست. بزرگترین دختر ما، کارل کازانجیان، مادر سه نوجوان است و با همسرش، هاوارد کازانجیان، بچههایش را طبق تعالیم خداوند پرورش میدهد تا در عصر پرشتاب الکترونیک به ارزشهای جاودانهی الهی  احترام بگذارند.
جوانترین دختر ما، نانسی، وکیل دعاوی است و با کشیشی دیگر زندگی خود را وقف کار وکالت و خدمت در کلیسایی کوچک در محلهای فقیرنشین کرده است. رسالت کلیسا برآوردن نیازهای روحی عبادتکنندگان، آشنا کردن آنها با منجیشان عیسی مسیح و نیز تأمین خوراک، لباس و دیگر ضروریات روزمره است و شرایط خدمترسانی نانسی تفاوت چندانی با شرایط دوران پدرم ندارد. هدف هدایت انسانهای سرگشته از طریق آشنایی آنها با تعالیم رهاییبخش و قدرت الهی است.
نگارش این کتاب آرزویی دیرینه بود، تا این که در سال ۱۹۹۹ یک مورخ جوان و پرشور آلمانی به طور اتفاقی سر راهم قرار گرفت. او سالها دربارهی نسلکشی ارامنه تحقیق کرده و در بایگانیهای ترکیه و آلمان نیز پی اسناد موثق گشته بود. او در اسناد متعددی با نام پدر روحانی هوانس اسکیجیان برخورد کرده بود اما هرگز گمان نمیکرد با یکی از فرزندان آن مرد ملاقات کند. غافل از این که خداوند برای گرامیداشت خدمتگزارانش شیوههای گوناگون دارد. در سال ۱۹۹۹ هیلمار کایزر بعد از آن که به شکلی ناگهانی با من و مجموعهای از اطلاعات دربارهی پدرم روبرو شد، توانست فصلی از کتاب زندگی مردی را که در راه مردمش زیست و جان داد، به پایان ببرد و من نیز توانستم رسالت خود را که از چند دههی گذشته آغاز شده بود، به فرجام برسانم. اکنون ۸۷ سال دارم.
 
آوریل ۲۰۰۱
از کتاب پایداریهای انسانی
نوشتهی هیلمار کایزر (با همکاری لوتر و نانسی اسکیجیان)
دوهفته نامه "هویس" شماره 213
۲۵ فروردین 1395
 

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *