هوانس تومانیان

 
مهرداد مؤمنی
 
 
اگر زبان و ادبیات ارمنی دارای سه قلهی رفیع باشد، یکی از آنها هوانس تومانیان است. این نویسندهی بزرگ که یکی از مردمیترین و سادهگوترین شاعران و نویسندگان ارمنی به شمار میرود، در هفتم فوریه ۱۸۶۹ میلادی در روستای دسغ در ناحیهی لوری  ارمنستان دیده به جهان گشود.
تحصیلات ابتدایی را در سال ۱۸۷۷ نزد پدر و عمویش فرا گرفت و پس از آن به مدرسهی ساهاگ و مدرسهی استپاناوان و در سال ۱۸۸۳ نیز به تفلیس رفت. تحصیلات او زیاد طول نکشید و در سال ۱۸۸۶ مدرسه را ترک کرد و به مطالعهی آزاد در تاریخ و زبان ارمنی پرداخت. در سن هفده سالگی به عنوان منشی وارد خلیفهگری ارمنیان تفلیس شد و مدت پنج سال در آنجا مشغول به کار بود.
این شرایط اجباری و ناخوشایند را که به قول خودش «گویی مدت پنج سال در قعر دوزخ بوده است» با یاد خاطرات کودکی تاب آورده و همین یادآوری سخن گفتنهایش با طبیعت، چوپانی و حال و هوای گله، افسانههای بزرگ دهکده و… رشد فکری عظیمی در وی به وجود آورد و او را به اوج پرواز داد. او در ایام کودکی شبها به قصههای قدیمی پیران با علاقهی فراوان گوش میداد و روزها به آنها میاندیشید. طبیعت زادگاهش با آن کوهها و درهها و جنگلها و رودهای پرآب تنها دوستان دوران کودکیاش بودند و همانها بودند که روح پاکی و سادهگویی و حقیقت را در او میدمیدند.
تومانیان اشعار خود را به زبان شیرین و قابلفهم برای تمام مردم میسرود و برای این منظور و برای تشویق دوستان خویش در سال ۸۹ یک انجمن ادبی در طبقهی بالای خانهی خود راه انداخت که به «انجمن بالاخانه» معروف شد. اعضای این انجمن بزرگانی چون قازاروس آقایان، آوتیک ایساهاگیان، لئون شانت، درنیک دمیرچیان و چند فرد دیگر بودند که در دنیای ادبیات ارمنی هر کدام برای خود وزنهای به حساب میآیند.
تومانیان را میتوان بهجدّ شاعر ملی ارمنستان نامید. کارهای او شامل انواع قصهها و افسانهها و روایات شفاهی است که او از مادرش و دیگر روستاییان شنیده بود. ملت دردکشیدهی ارمنی و طبیعت این کشور آنچنان در روح و جانش نفوذ کرده بود که واقعاً خود را از آنان یک لحظه جدا احساس نکرد و آثارش مانند رودهای کوهستانی جاری در بستری ماسهای که از زلالی میدرخشد در ادبیات ارمنی جاری گشت، به حدی که در کل تاریخ ادبیات ارمنی نظیری را نمیتوان برای آنها پیدا کرد. او شاعر را قلبی در پیکر مردم میدانست که برای بهروزی و رستگاری در وجود آنان میتپد و الحق که خود مظهر کامل این گفتهی خویش بود و سمبل و نمایندهی تفکرات ملت ارمنی شد.
او همچنین در ترجمه دستی توانا داشت و چنان به ارمنی ترجمه میکرد که هیچ کس فکر نمیکرد مطلبی از یک فرهنگ دیگر میخواند. او در این کار امانتداری باایمان بود و خود در این مورد میگفت: «بعضی از اشعارم الهامی آگاهانه از کارهای پوشکین و لرمانتف است. الهامی که بعد از من، الهامدهندهی خوانندگان آنان خواهد بود».
آثار او دارای سه ویژگی خاصاند: واقعگرایی، سادگی بیان و نزدیکی با روح و زبان مردم و به همین خاطر خیلیها او را در ردیف نویسندگانی چون گوته، شفچنکو، پوشکین و تاگور میدانند.
تومانیان در سال ۱۹۱۲ به سمت ریاست انجمن نویسندگان ارمنی انتخاب شد و تا آخر عمر یعنی سال ۱۹۲۱ در این سمت انجام وظیفه کرد. همچنین پس از آن در سمت ریاست انجمن امداد ارمنی در سال ۲ـ۱۹۲۱ و خانهی فرهنگ ارمنیان تفلیس مشغول به خدمت بود. وی در کار ادبیات کودکان نیز دستی توانا داشت و چندین حکایت و داستان اصیل ارمنی را برای این گروه نوشته که این آثار جزو باارزشترین منابع ادبی ارمنی است. از جمله آثار معروف او که برای کودکان و در دیگر زمینهها نوشته شده میتوان به اینها اشاره کرد: پاروانا، گیکور ، دیر کبوتر، یک قطره عسل ، هزاردستان ، ترانهی من، دوست من نِسو ، بازار دلاوران، منظومهی آنوش، منظومهی مارو، منظومهی ساسوتسی داویت ، آخ تامار، به سوی لایتناهی، تسخیر قلعهی طبل، بغوس، پترس و…
در میان آثار تومانیان منظومهی آنوش بیش از بقیه قابلتأمل و خواندنی است. آنوش یک افسانهی ناب عاشقانه است که روح آن در رگهای تمامی ارمنیان جریان دارد و هیچ ارمنیای نیست که با نوای آرام و دلنواز آن به خواب نرفته باشد یا چند بیت از آن را حفظ نکرده باشد. افسانهی آنوش و عشقش سارو همانند منظومههای لیلی و مجنون، خسرو و شیرین یا شیرین و فرهاد است. والری بریوسف، نویسندهی بزرگ روس دربارهی تومانیان و منظومهی آنوش گفته است: «منظومههای تومانیان و بهخصوص آنوش میتواند منبع غنی آگاهی در مورد زندگی ارمنیان برای خوانندگان ملل دیگر باشد.»
آثار تومانیان به چندین زبان مختلف ترجمه شده و برخی از این نمونهها در موزهای به نام «خانهی تومانیان» که برای او در شهر ایروان، پایتخت ارمنستان، برپا شده، به نمایش گذاشته شده است. از جملهی این ترجمهها به فارسی میتوان به کتاب آثار برگزیدهی هوانس تومانیان، ترجمهی بدرالدین مدنی، ۱۳۵۱، یادنامهی تومانیان، نادر نادرپور و ه. ا. سایه، ۱۳۴۸، آنوش، آختامار، پروانه، ترجمهی آلک خاچاطوریان، دوست من نسو، ترجمهی عیوضعلی بخشی، ۱۳۵۷، منظومهی آنوش، ترجمهی دکتر هراندغوکاسیان، آی وطن آی وطن، ترجمهی احمد نوریزاده، ۱۳۵۷ و دهها ترجمهی دیگر در مجلات و نشریات فارسیزبان اشاره کرد.
تومانیان در ۲۳ مارس ۱۹۲۳ به دلیل بیماری دیده از جهان فرو بست و در مقبرهی بزرگان شهر تفلیس با شکوهی بینظیر به خاک سپرده شد.
یکی از اشعار زیبای او به نام «آختامار» دیرزمانی است که در میان ارامنه مشهور است و شادروان آلک خاچاطوریان آن را به فارسی برگردانده است که در پایان به خوانندگان عزیز تقدیم میشود:
 
آخ تامار
 
هر شب جوانی
از دهکدهی ساحل وان
پنهانی
راه امواج رقصان را میسپارد
بدون زورق
با بازوانی ستبر
دل امواج را میشکافد
و به سوی جزیرهی مقابل پیش میرود.
نوری شفاف
که از دورترک همچون پرتو فانوس است
جوان را در تاریکی به خود میخواند
تا راهش را گم نکند.
تامار زیبا
هر شب در جزیره آتش برمیافروزد
و در مخفی گاه نزدیک
بیقرار و بیتاب انتظار میکشد
دریای مواج میخروشد
و با التهاب فریاد میکشد.
جوان دلش در حالی که در سینه میتپد
شجاعانه با دریا میجنگد و تاب میآورد.
تامار ملتهب از نزدیک
صدای شکافتن امواج را میشنود
و وجودش میسوزد
از آتش عشقی که اندامش را در برگرفته.
در شب ساکت اما شکاک
صدایی در کرانهی دریا خاموش شد
و شبح سیاه رنگی ایستاد
و آنان همدیگر را یافتند.
موجهای لغزان دریاچهی وان
آرامآرام بر کرانه بوسه میزند
و آنگاه باز مزهای دلنشین
کفآلود بازمیگشت.
گویی امواج در گوش یکدیگر نجوا میکردند
و ستارگان آسمان نیز همچنین
از تامار بیشرم و سبکسر
غیبت و بدگویی میکردند.
ساعت موعود فرا رسیده است.
التهابی در دل دختر باکره چنگ میزند.
یکی از دل امواج راه میسپارد
و آن دگر در کرانهی جزیره دعا میکند.
آن جوان بیباک کیست
که مست از عشق
هراس از دل به دور انداخته
و هر شب دل امواج را شکافته و به جزیره میآید؟
او راه امواج را میسپارد
و تامار ما را میبوسد.
حیثیت و تعصب ما را به چه گرفته که
توانسته دختری را از دست ما برباید؟
جوانان دهکدهی جزیره
که دلشان جریحهدار شده بود، چنین گفتند
و شبی
مشعل افروخته به دست، تامار را خاموش کردند.
اکنون که مشعل خاموش شده
دلباختهی شناگر در دریای تاریک سرگردان است
و تنها نیم زمزمهگر است که آوای آههایش را میپراکند:
آ……..خ تامار.
در تاریکی قیرگون از کنارهی صخرههای تیز
آنجا که دریای بیکران میخروشد
آوایی که گاه ضعیف و گاه قوی است به گوش میرسد:
آ…خ تامار.
بامدادان
دریای کف بر لب جسدی را بر کرانه انداخت،
جسدی که گویی
بر لبانش دو واژه یخ زده است:
 
آ….خ تامار.
از آن زمان به بعد
جزیرهی دریاچهی وان
به «آخ تامار» مشهور شد.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 213
۲۵ فروردین 1395
 

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *