کارو برادر ویگن

 
آراگاس سیمونیان
 
karo-hooys
 
همین که نام کارو میآید یاد ویگن میافتیم. همیشه میگوییم برادر ویگن کارو شاعر بوده است. کمتر کسی را میشناسم که بگوید برادر کارو ویگن خواننده بوده است. اما باید دانست که قبل از شهرت و آوازهی سلطان جاز ایران، برادرش کارو با انتشار کتاب «شکست سکوت» تولد شاعری خوشذوق را نوید میدهد و از آنجا شهرتش آغاز میشود. جالبتر آنکه کارو و ویگن با وجود رفاقت و صمیمیت عجیب بینشان، اختلاف نظرهای عمیقی در رویکردهای سیاسی و اجتماعی داشتند. ژولیت دردریان سالها بعد از مرگ کارو و ویگن در مصاحبهای گفته است ویگن معمولاً مهمانهای درباری داشت و مهمانیها را در خانهی ما میگرفت و کارو از هر چه درباری و سلطنتی بود بیزار بود. روزی برادر شاه مهمان ما بود و مهمانها آمدند و ساعتی بود نشسته بودند که کارو برحسب اتفاق به خانهی ما آمد. ویگن به محض مطلع شدن از آمدن کارو دست و پاهاش شروع به لرزیدن کرد چون احتمال میداد کارو مهمانی را بهم بریزد. کارو ویگن را صدا زد و به او گفت: «تو خانوادهی پهلوی را دعوت میکنی؟ آنهم طوری که من خبر نشوم؟ اصلاً اینها کی هستند؟!» کارو خیلی عصبانی شده بود اما با این وجود بعد از مدتی رفت پیش مهمانها نشست. شاپور غلامرضا از او خواست تا از اشعارش بخواند و کارو در لحظه این شعر را سرود و خواند:
ای چکمهپوشان پست و فرومایه
شرافت در جیب ستاره بر دوش
اما این دو برادر آنچنان وابستهی مهر برادری یکدیگر بودند که سالها بعد دردیار غربت بعد از مرگ ویگن کارو خودش را تنهاترین موجود زمین میبیند و باز هم دست به خودکشی میزند و به قول خودش «دوباره مثل شاخ شمشاد اما شاخه شکستهی شمشاد» بلند میشود و راه میرود.
حال اگر از رابطهی برادری این دو یگانه در عرصههایی کاملاً متفاوت بگذریم و کارو را به تنهایی و بدون وام گرفتن نام برادرش بنگریم او شمایل یک شاعر دیوانه و عاصی است که تقریباً تا سالها به تنهایی این نقش را برای شهری که به آن مهاجرت کرده است بازی میکند. خیلی از همدورهایهایش رفتار نامتعارف و حرفهای جسورانه و ظاهر خشن و مردانهاش را نمادی از تهران دورهی خودش میدانند. خودکشیاش در سن بیستوهشت سالگی آن هم به خاطر نداشتن پول کافی برای چاپ اولین دفتر شعرش نشان از روحیهای سرکش اما افسرده و زودرنج دارد. اشعارش که غالباً دربارهی فقر و تنگدستی و نابرابریست آیینهای بیلکه از شخصیت واقعی اوست. ادا و اطواری نیست و رک و بیپرده سخن میگوید. در خودزندگینامهاش نوشته است: «من وظیفهی سنگینی را به عهده گرفتهام… وظیفهی سنگینی به نام هیچ!… وظیفهی سنگینی به نام پوچ!… تصور نکنید که پوچ تصور کردن آسان است و تصور نکنید که هیچ از پوچی هراسان است. انسان درست هنگامی بزرگ میشود که صمیمانه احساس میکند هیچ است. انسان درست هنگامی از کشیدن بار خجالت خجالت میکشد که صمیمانه احساس میکند که حتی هیچ – یعنی بزرگترین و قابل لمسترین حقیقتها پوچ است. افسوس… اشکهای من خواهش مرا پذیرا نمیشوند. سراپا اشکم، یک دسته اشک، یک دسته اشک که دلش میخواهد – به جای یک دسته گل- بر تابوت انسانیت از یاد رفته لنگر بیندازد. خاک بر سر خاک! ای خاک بر سر خاک که اجازه میدهد بشر با فروتنی بیتکلفش فخر بفروشد. ای خاک بر سر خاک که به جای خون تاک خون خودش را، خون فرزندان خودش را مینوشد. اما خاک به جای خون تاک خون آفتاب را، خون فرزندان آفتاب را مینوشد و دریوزهی بشر افتخارجو در برهوت ایدهآل بشری به خاک فخر میفروشد.
کارو شاعری را از سن چهارده سالگی با سرودن اشعار ارمنی شروع میکند اما میل به شهرت او را وامیدارد تا شعر ارمنی را برای همیشه رها کند و شروع به سرودن اشعار فارسی کند. این کار مستلزم خواندن اشعار کلاسیک فارسی بوده و خودش در این باره میگوید: «اشعار کلاسیک را نخواندم بلکه بلعیدم چون نمیخواستم مردم بگویند این یک شاعر ارمنی است که فارسی هم مینویسد. میخواستم به عنوان شاعری فارسی پا سفت کنم.» او خیلی زود به خواستهاش رسید.
ابوالقاسم صدارت، ناشری که در پاییز ۱۳۳۴ «شکست سکوت» را روانهی بازار میکند بعدها دربارهی این کتاب میگوید که کتاب را بیست بار تجدید چاپ کرده و حدود دویست هزار نسخه از آن را فروخته است. اما چه میشود که شاعری با این شهرت و آوازه به باد فراموشی دچار میشود و کمکم جایش میان قفسههای کتابخانهها برای همیشه خالی میماند. نمیشود قاطعانه گفت اما به گمان بسیاری بعد از آمدن شاعرهای سپید، اشعار نیمایی جز خود نیما طرفدارانشان را از دست دادند.
اما اگر سری به خیابان انقلاب بزنید میبینید که روی مشماهای پهنشده و کثیف روی زمین، کنار بزرگانی همچون هدایت و فروغ و گلستان و چوبک، دو کتاب از او («نامههای سرگردان» و «شکست سکوت») با بادهای پرغبار اطراف دانشگاه تهران باز و بسته میشوند و خدا میداند روزی چند نسخه از آنها به فروش میرسد. هیچ آماری از تعداد فروش آثار زیراکسی دستفروشان وجود ندارد. به هر حال کارو با آن فروش استثنایی در بدو ورودش به دنیای ادبیات و داشتن طرفدارانی همپای نصرت رحمانی و به قول همدورهایهایش شهرهی عام و خاص شدن در مطبوعات سالهای ۱۳۴۸-۱۳۳۰ که تنها فریدون کار میتوانست با او برابری کند، امروز رو به فراموشی است.
میشود کارو و اشعار پراحساسش را فراموش کرد و نادیده گرفت. کارو شاعری  باسواد بود که وقتی ویلیام سارویان، برندهی جایزه پولیتزر، به ایران سفر کرد او را به عنوان مترجم خودش انتخاب کرد. به چند زبان زندهی دنیا تسلط داشت و مترجم سفارت هندوستان بود.
قیافهای داشت که فقط به درد شاعری میخورد، شاعری که جرأت میکرد در یک کتاب هم به چارلی چاپلین نامه بنویسد هم به یک الاغ و هم به خودش. این نوع جسارت و پیشروی امروز هم باعث تعجب خواننده میشود چه برسد به سالی که «نامههای سرگردان» چاپ شد. کارو شاعری بود مربوط به نسل سرگردان و خسته از نابرابری و سرخورده از کودتای ۱۳۳۲ و این روند را تا آخر عمرش ادامه داد. هرچند که بعدها هرگز نتوانست موفقیت اولیهاش را تکرار کند اما این موضوع از ارزشش به عنوان شاعری که هنوز هم دلهای خسته و سرکش را به شور و شوق وامیدارد، کم نمیکند.
کارو دِردِریان: متولد ۱۳۰۴در همدان و متوفی در ۸ جولای ۲۰۰۷ در آسایشگاهی به نام «دهکدهی مریم» در دل کالیفرنیای آمریکا. پیکرش را هفت روز در سردخانه نگه داشــتند و چهارشنبه بیستوپنجم جولای در گورستان گلندل به خاک سپردند.
 
باز باران بیترانه
 
باز باران بیترانه
باز باران با تمام بیکسیهای شبانه
میخورد بر مرد تنها
میچکد بر فرش خانه
باز میآید صدای چکچک غم
باز ماتم.
 
من به پشت شیشه‌‌ی تنهایی افتاده
نمیدانم، نمیفهمم
کجای قطرههای بیکسی زیباست؟
نمیفهمم چرا مردم نمیفهمند
که آن کودک که زیر ضربهی شلاق باران سخت میلرزد
کجای ذلتش زیباست.
 
نمیفهمم
کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمهی باران
به روی همسر و پروانههای مردهاش آرام باریده
کجایش بوی عشق و عاشقی دارد.
 
نمیدانم
نمیدانم چرا مردم نمیدانند
که باران عشق تنها نیست
صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست
کجای مرگ ما زیباست؟
نمیفهمم.
 
یاد آرم روز باران را
یاد آرم مادرم در کنج باران مرد.
کودکی ده ساله بودم
میدویدم زیر باران از برای نان،
مادرم افتاد.
مادرم در کوچههای پست شهر آرام جان میداد.
فقط من بودم و باران و گِلهای خیابان بود.
نمیدانم
کجای این لجن زیباست.
 
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالادست
و آن باران که عشق دارد فقط جاریست بر عاشقان مست
و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب میداند
که این عدل زمینی عدل کم دارد.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 222
۳ شهریور 1395
 
 

    Tags:

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *