دو داستان از مجموعه سقوط آزاد لئوناردو آلیشان

 
 
دو قصه زیر از مجموعه سقوط آزاد لئوناردو آلیشان انتخاب و توسط آراز بارسقیان به فارسی ترجمه شده است. آلیشان نویسنده ارمنی ـ ایرانی ـ آمریکایی است که در جلفای اصفهان بزرگ شد، امّا بخش اعظم عمر خود را در آمریکا زندگی کرد و همان جا با زندگی وداع کرد. او در دانشگاه سالت لیک سیتی ایالات یوتای آمریکا ادبیات تطبیقی تدریس میکرد و به زبان انگلیسی شعر میسرود و داستان مینوشت. دو دفتر شعر او در زمان حیاتش در آمریکا منتشر شد، امّا قصههاش بعد از مرگ تراژیکش در حادثه آتشسوزی در ۵۴ سالگی در سال ۲۰۰۵، توسط دوست صمیمی او گورگن آرزومانیان به چاپ سپرده شد. آرزومانیان سقوط آزاد را به ارمنی نیز ترجمه کرده و به چاپ رسانده است.
 
 
شهر سیاه
لب پایینیام را موقع ریش زدن بریدم و کنار دروازه‌‌های شهر سیاه بودم، شهری که از سنگهای مرمری سیاه ساخته شده بود، شهری سیاه ساخته شده از مرمر، در وسط صحرا، نزدیکترین چیز به معدن سنگ مرمر با صدها مایل فاصله. شهر غریبی بود. شهر مرمری غریبی بود که از هر آبادهای در صحرا دور بود. شهر سیاهی که وجودم آنجا را خانه مینامید.
از دروازه وارد شدم و کاملاً متوجه بودم که اینجا شهر خودم است، آن قدر احساس مالکیت میکردم که سریع احساس کردم خودم آن را درست کردهام، نه تنها خودم نقشهاش را کشیدهام بلکه معمار تک تک خانههایش هم خودم هستم. من معدن و سنگهایش هستم. بردهای هستم که سنگها را استخراج کرده و بردهای که تمام راه، آنها را در صحرا با خودش کشیده. من پادشاه شهر سیاه هستم و البته تنها بازدید کنندهاش. شهر غریبم.
از دل خیابانها میگذشتم و بوی آشنا میشنیدم ـ بوی موهای مادرم، بوی پیراهن پدرم، پرتقالهایی که جمعهها عصر در کنار هم پوست میکندیم و شبهای گرم تابستان که پر میشد از قصههای مامانبزرگ. از میان خیابانهایی میگذرم که پر هستند از چهرههای آشنا ـ چهرههایی که از دوران مختلف زندگیام به یاد دارم، تقریباً یا سفید هستند یا سیاه. به نظر نمیرسد کسی عجلهای داشته باشد، به نظر نمیرسد کسی به جایی برود، اما همه راه میروند. کسی حرفی نمیزند. سکوت، خیابانهای عطرآگین، پر از مردمی که هنوز در جهان دیگر زنده هستند، که در جهان دیگر پیرتر میشوند، اما جایی هستند که من آنها را به عنوان بچه، جوان و مرد میبینم.
شهر سیاه مرمری یک انتهایش به مسجدی ختم میشود، بر گنبدش یک ماه کامل نشسته؛ در انتهای دیگرش یک کلیسا که خورشید زمستان روی منارهاش نشسته. رفتگری که در محلهای قدیمیمان کار میکرد را میبینیم که ستارهها را همچون برگهای خزان میربود، در حالی که عقربه‌‌های ساعت از کار نایستادهاند، به عکس یا به جهت ساعت حرکت میکنند، با ریتمی که فقط مخصوص رقصندههای قرون وسطاست. این شهر سیاه مرمریای است که من با هر لحظهی زیستم آن را ساختهام و هنوز هم دارم میسازمش، گویی هنوز زندهام؛ من زندهام، هر چند که هنوز هم با بند نافی، متصل به رحم خیس خدایی مرده هستم.
در میان جماعت سیاه و سفید دخترکی را میبینم رنگارنگ، رقصان و پرامید، لبخند به لب و شاد؛ و من از دیدن این که یکی در شهرم شاد است، در زندگیام شاد است سرخوش شدم. رفتم طرفش و پرسیدم کیست. گفت کودکی همسرم است. پرسیدم: «تو همیشه شاد بودی؟» گفت: «همیشه شاد بودهام، اما هر لحظه که میگذرد شادتر میشوم.» پرسیدم: «من به سرخوشی تو مربوط میشوم؟» گفت: «بله مربوط میشوی، هر روزی را که او با تو میگذراند غم داشت و برای فردا غصه. اما من دیروز او هستم، شادتر و تابانتر در ذهنش. از طرف دیگر تو  در اشتباه هستی که گمان میکنی گذشته نمیتواند عوض شود.» گریستم، بیصدا گریستم و رو گرفتم.
در شهر مرمری خودم سفر میکردم، شهر سیاه غریبم، با پاهایی خسته و پر درد. کنار مسجد، کنار دروازهی دیگر پسرکی را دیدم که گلهای سیاه میفروخت، پسرک با زخمهای روی صورتش گلهای سیاهی را میفروخت که من آرزوشان را داشتم. پرسیدم: «چند؟» جواب داد: «برای تو هستند، مدتهاست منتظر تو هستند.» پرسیدم: «تو کی هستی؟» گفت: «کودکی تو.» گفتم: «ولی تو خیلی خوشحال بودی، این را خوب به یاد دارم، تو خیلی خوشحال بودی.» گفت: «ولی حالا بیشتر میفهمم، مگه نه؟» گلهای سیاه را گرفتم و خود را به سمت دروازه کشاندم.
فریاد زدم: «من پادشاه اینجا نیستم.» کشیشی که مرا غسل داده بود و ختبهی ازدواجم را خوانده بود گفت:«نه که نیستی. ما اینجا ملکه داریم.» و به سربازان پارسی اشاره کرد که باهاشان در ارتش خدمت کرده بودم. آنها داشتند با خودشان یک کالسکهی بزرگ حمل میکردند. پرسیدم: «به کجا میروند؟» کشیش گفت: «ملکهی شهر سیاه ما را به معبد میبرند، آنجا هر آوریل ماه، قربانگاه اوست.» ملکه، پردهی ابریشمیاش را کنار زد و با لبخندی تلخ گفت: «سلام عزیزم.» زمزمه کردم: «سلام مامانبزرگ.» آنها رفتند، دعایی آشنا به زبان ارمنی را زیر لب زمزمه میکردند.
قبل از خروجم از دروازه برای آخرین بار به پسرک نگاه کردم. طوری به من نگاه میکرد گویی دارم یتیمی را پشت سر خودم جا میگذارم. از میان بغضم لرزان گفتم: «ببین با تو چه کردم.» اشکهایش را با پشت دست کوچکش گرفت و گفت: «ببین با؟ چه کردهاند.» از دروازهی سیاه خارج شدم و صدای بسته شدنش را پشت سر شنیدم. تیغ افتاد. در آینه مردی پیر ایستاده بود، چانه و گلویش خونی بود.
 
 
نوشتن چرا
 
عشق در این معنا میشود که دو فرد تنها همدیگر را التیام بخشند،
با هم مهربان باشند و با محبت.
راینر ماریا ریلیک (۱۸۷۵ ـ ۱۹۲۶)
 
یکی از غروبهای نیمهی ماه اکتبر بود، یکی از آن روزهایی که گرماش زیاد بود و سایه اش هم سرد بود. چون دفترم در گوشهای از ساختمان است که به طور کلی با آفتاب میانهای ندارد، سردم بود. تازه کسل و افسرده هم بودم. دقیقترش را بخواهید سهشنبه سوم اکتبر بود، کلاس نداشتم و یک نامهی رد دیگر از ناشر به دستم رسیده بود. فرزندانم به من برگردانده شده بودند. به نظر نمیرسد کسی علاقهمند به شاعری ایرانی ـ ارمنی باشد که به انگلیسی شعر میگوید. یک موقعیت و بهانهی پذیرفته شده بود برای خودخوری و ودکاخوری.
تصمیم گرفتم به همراه یکی از شعرای مورد علاقهام مست کنم. از همانجا که نشسته بودم به قفسهی کتابها نگاه کردم به این امید که حافظ، سنت جان پرسی، ناهابت کوچاک، ریلکا، شاملو، الیوت یا هر کس دیگر را که حاضر به همراهیام شود پیدا کنم، هر کسی که کمتر جذاب به نظر میرسد. در حالی که هنوز مشغول جستوجو بودم یکی در زد. گفتم بفرمایید.  اما به شدت از این میترسیدم که یکی از دانشجویانم باشد و بخواهد دربارهی یک فصل کسل کننده از درسش با من صحبت کند.
یک فرشته وارد شد. فرشتهای با موهای بلند سیاه. از پسر هفت سالهام بزرگ‌‌تر نبود. بالهای شفافی داشت و طرحهای زیبایی روشان کشیده بود، ولی خم بودند و آویزان. لباسهای ژندهای داشت و کثیف و پابرهنه بود. رنگش پریده بود، لاغر بود و زیبا. همانقدر که بهش احساس ترحم کردم متعجب هم شده بودم. نمیدانستم چه بگویم. همین طور گوشهی دفترم ایستاده بود، دور و ور کتابها و ورقهای روی هم ستون شده. آتش به جانم افتاد و آب شد در پیش این چشمان درشت قهوهای، این چشمان غمگین که زبان حرف هاش را فقط یک شاعر پارسی میتوانست متوجه شود.
عوض این که ازش بخواهم بنشیند، عوض این که سلام کنم، به دلیل غریبی ازش پرسیدم: «گشنهای؟» سر به نشانه تأیید تکان داد. گفتم: «چیزی میخوای؟» دوباره سر به نشانهی تأیید تکان داد. متوجه شدم خیرهی اشعار روی میزم شده که تازه از طرف ناشر رد شده بودند. گفتم: «دوست داری ببینی شان‌‌؟» لبهاش را گشود و زمزمه کرد: «میتوانم نسخههای اصلی را داشته باشم؟»
خُب میدانید راستش دفتر کار من همیشه به هم ریخته است. هیچوقت نمیتوانم چیزی را پیدا کنم. اما کشویی در میزم هست که اندازهی دهان یک اژدهاست و هر شعری را که مینویسم آنجا پرتش میکنم. دست کردم کشو را کشیدم و یک مشت شعر دستنویس براش آوردم. بدون این که ببینم چه هستند، همین طوری آنها را سپردم دست این فرشته کوچولوی گرسنه که آنقدری لطف داشت که من را در چنین عصر سهشنبهی سرد و غمگین و کسل کنندهای ببیند.
آنها را گرفت و بدون این که حرفی بزند شروع به بلعیدنشان کرد. نه آنها را با چشمانش نبلعید. حتی نگاهشان هم نکرد. خیلی راحت چپاندشان در دهان، گاهی دو تا دو تا. بعد جوید و قورتشان داد. همین طوری تا کارش تمام شود نگاهش کردم. وقتی تمام شد لبانش را لیسید و لبخند زد. به شکلی ابلهانه پرسیدم: «حالت خوب است؟» گفت: «بله ممنون. خوشمزه بودند.» بعد در را باز کرد و رفت. یک دقیقهی کامل طول کشید تا متوجه بشوم چه خبر است، تا مطمئن شوم که مشغول رویا دیدن نیستم.
سریع خودم را به راهرو رساندم، پایم گرفت به کتابها و کاغذها. دانشجویان در راه رو بودند و یکی از همکارانم داشت میرفت طرف دفترش. لبخند زد و در حین گذار از کنارم سلام کرد. ایستادم، گیج بودم. نشانی از فرشتهام نبود. فرشتهام بدون ردی محو شده بود. از ساختمان بیرون دویدم و به اطراف نگاه کردم. هیچجایی دور و ور ساختمان و کوی نبود، یکی دو ساعت را همین طوری دنبالش گشتم. وقتی برگشتم یکی از دانشجویانم که قبلاً دیده بودم همچنان روی نیمکت راه رو نشسته و مشغول مطالعه بود. داشتم میمردم که ازش بپرسم فرشنهای دیده یا نه؟ ولی راستش ترسیدم. همین طوریش هم موجود غریبی بودم، یک فرد آمادهی دیوانگی، و دیگر نمیخواستم مدرک بیشتری به آنها بدهم تا در دادگاه بر علیهام استفاده شود. به دفترم رفتم، در را بستم و به دلایل نامشخص زیادی، و البته بیربط، زدم زیر گریه.
هفت هشت روز بعد، در کمال تعجب، فرشته برگشت. از دیدنش بسیار خوشحال شدم، آنقدر که اصلاً یادم رفت ازش بپرسم آن روز سهشنبه کجا غیبش زد. شعرهای بیشتری برای خوردن بهش دادم. تماشای شعر خوردن او برایم زیبا بود، آن هم با آن سرخوشی و علاقهای که او آنها را میخورد. خیلی گرسنهاش بود و مطمئنم از غذایش لذت میبرد.
از آن موقع به بعد هر از گاهی فرشته به دیدنم میآید. گاهی با من ارمنی حرف میزند، گاهی فارسی، گاهی انگلیسی. خوشحالتر و سالمتر از اولین دیدارمان به نظر میرسد. بالهاش قویتر شدهاند و یک درخشش گرمی پیدا کردهاند، عین نور خورشید. ابریشم بنفش را میپوشد که کریسمس سال پیش برایش خریدم. بهش خیلی میآید و با روبان بنفشی که برای موهایش گرفتهام جور میشود.
من و فرشتهام رابطهی زیبایی با هم داریم. او به من گفته و من هم قبول دارم که «خوشبختی» در دسترس من نیست. حالا بیشتر آرامش دارم و ظرفیتم بالاتر رفته. دیگر زیادی نمینوشم و کمتر افسرده میشوم. فرشتهام چیزی به من نمیدهد اما حداقلش این است که حالا میدانم برای که مینویسم و چرا دارم این شعرها و داستانهای غریب ارمنی/ایرانی/امریکایی را مینویسم.
 
مترجم: آراز بارسقیان
 
دوهفته نامه "هویس" شماره ۱۳۱
۵ مهر ۱۳۹۱
 

    Tags: ,

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *