تقاطع و فصل مشترک دو دنیای ناهمگون

دکتر قوام‌الدین رضوی‌زاده
 
hooys-farsi-238-3

 

hooys-farsi-238-4داستان کوتاه «داش آکل» نوشته‌ی نویسنده‌ی بزرگ، صادق هدایت، داستانی است از هر جهت ایرانی. «داش آکل» از جمله‌ی معدود داستان‌های کوتاهی است که دارای جذبه و کشش خاصی است. تمام عناصر این داستان ایرانی است و محتوای آن جز ایران در هیچ کجای دیگر نمی‌تواند اتفاق بیفتد. به عبارت دیگر، «داش آکل» داستانی است که بازگوکننده‌ی محیط سنتی ایران است. 
قهرمانان اصلی این داستان، داش آکل، کاکا رستم و مرجان هستند که هر یک دنیای ویژه‌ی خود را دارند و در این دنیای ویژه به زندگی ادامه می‌دهند. برخورد این سه دنیای ناهمگون با یکدیگر است که داستان داش آکل را می‌سازد. بنابراین برای تجزیه و تحلیل این داستان لازم است که این سه دنیای ناهمگون را بشناسیم یا بهتر بگوییم به روان‌کاوی قهرمانان داستان بپردازیم.
داش آکل، داش سرشناس محله‌ی سردزک، جوانمردی است گشاده‌دست، یار ضعیفان و دشمن ضعیف‌کشان. او از هیچ‌گونه کمکی در حق ضعیفان کوتاهی نمی‌کند. بار پیرزنان را به خانه‌شان می‌رساند، محله‌ی سردزک را قرق می‌کند و قداره‌اش را بر زمین می‌کوبد و منتظر نامردها می‌نشیند و آن‌وقت وای به حال کسی که سر داش آکل را از دور ببیند و مزاحم زن یا دختر مردم بشود یا احیاناً متلکی نثار آنان کند. 
داش آکل سایه‌ی نامردمان را با تیر می‌زند و سایه‌ی کاکا رستم را که نماد نامردمی است و این را همه‌ی اهل شیراز می‌دانند. ظاهراً داش آکل میراث‌دار همه‌ی جوانمردان پیش از خودش است؛ جوانمردانی که سلسله‌ی ایشان با رستم، پهلوان اساطیری ایران، آغاز می‌شود؛ کسی که بنیان‌گذار سنت عیاری است. داش آکل میراث‌دار سمک عیارها و پوریای ولی‌هاست و کوشش دارد که قدمی را کج نگذارد تا مبادا خدشه‌ای بر این میراث وارد آید. به یاد آوریم زمانی را که قمه‌ی کاکا رستم از دستش پریده است، آن‌گاه داش آکل خطاب به دشمن خود می‌گوید:
«برو، برو بردار، اما به شرط این‌که این دفعه قرص‌تر نگه‌داری، چون امشب می‌خواهم خرده‌حساب‌هایمان را پاک بکنیم»!
این همه جوانمردی حیرت‌آور است. حال این عمل داش آکل را مقایسه کنیم با رفتار کاکا رستم که تا چشمش به قمه‌ی داش آکل می‌افتد که دور از دسترس او قرار گرفته، آن را برمی‌دارد و با تمام نیروی خود به پهلوی داش آکل فرو می‌کند. داش آکل جوانمرد حتی در رویارویی با دشمن خود نیز بر سنت گذشتگان است، بر سنت رستم دستان، رستم دستانی که در رویارویی با دیو سپید که خفته است او را بیدار می‌کند و بعد به نبرد با او می‌پردازد. این سنت دیرپای عیاری و پهلوانی در ایران است و با روش اُدیسه، پهلوان اساطیری هومر که غول یک‌چشم را در مستی و خواب کور می‌کند، تفاوتی بنیادی دارد. 
داش آکل بر سنت پوریای ولی است، پهلوان خوارزمی که برای دلداری مادر پیرش کاری می‌کند که در کشتی به حریف هندی‌اش ببازد. پس داش آکل به‌راستی میراث‌دار پهلوانان گذشته‌ی ایران است و این میراث‌داری آن‌چنان او را به قید و بند کشیده است که از عشق مرجان چشم می‌پوشد. او پرداختن به عشق مرجان را نمک‌به‌حرامی می‌داند. 
داش آکل آدم توداری است. از آن تیپ‌های درون گراست که حرف دلش را با کسی نمی‌گوید. داش آکل رفقایی هم دارد که مانند انگل به دور او جمع شده‌اند. او ارثیه‌ی پدر را با این رفقا با گشادبازی و ولخرجی به باد می‌دهد. داش آکل به مال دنیا پایبند نیست و برای آن ارزشی نمی‌شناسد. او رفقایش را هم جدی نمی‌گیرد و برای همین است که برایشان درددل هم نمی‌کند. پس به طوطی‌اش پناه می‌آورد و عشق به مرجان را برای طوطی، این رفیق بی‌آزار، شرح می‌دهد. 
رازگویی داش آکل برای طوطی حکایت از زمانه‌ای هولناک دارد که در آن نمی‌توان برای دیگران و حتی رفقا درددل کرد. باید راز دل را فرو خورد و سکوت کرد یا برای طوطی و حتی برای سایه‌ی خود شرح داد. داش آکل مردی است که می‌خواهد از هر گونه تعلق آزاد باشد. او می‌خواهد به سنت عیاری وفادار بماند و تنها راه را پشت‌پا زدن به تمام تعلقات می‌داند. پول، ثروت، زن، بچه و حتی عشق برای او تعلق به بار می‌آورد و مانعی است در راه وفادار ماندن به سنت عیاری و برای همین است که از عشق مرجان هم چشم می‌پوشد. 


او می‌داند که اگر راز دلش را برای رفیقی بگوید به‌زودی کوس رسوایی‌اش را بر سر هر کوی و برزن خواهند زد، گرچه مطمئن است که اگر از مرجان خواستگاری کند، او را بروی دست به او خواهند داد اما این را خلاف تعهد خود می‌داند. او قیم مرجان است، چگونه می‌تواند از مرجان خواستگاری کند. داش آکل به دلایلی چند نمی‌تواند به سوی مرجان برود:


۱- داش آکل آزاد از هر گونه تعلق است و هر آن‌چه رنگ تعلق می‌پذیرد. ازدواج با مرجان هم تعلق است که داش آکل آن را خلاف سنت عیاری و جوانمردی می‌داند.
۲- داش آکل برخلاف میل باطنی خویش، وصی حاج صمد است و قیم مرجان و دیگر فرزندان حاج صمد. به همین دلیل رفتن به سوی مرجان را عهدشکنی می‌داند.
۳- مهم‌ترین دلیل که داش آکل را از مرجان دور می‌کند، تفاوت اساسی میان دنیای او و دنیای مرجان است. مرجان چهارده سال دارد و او چهل سال. دنیای مرجان دنیای کودکانه‌ای ا‌ست که داش آکل سال‌هاست آن را پشت سر نهاده است. خنده‌ها و جست‌وخیزها، لبخندها و اشک‌های این دنیا با دنیای داش آکل بیگانه است. داش آکل دنیای مرجان را درک می‌کند اما مرجان از زیر و بم دنیای داش آکل آگاهی ندارد. 
تنها فصل مشترک این دو دنیای ناهمگون عشق داش آکل به مرجان است که تازه مرجان نیز از این عشق بی‌خبر است. مرجان تنها زمانی این راز را می‌فهمد که داش آکل به ضرب قمه‌ی کاکا رستم کشته شده است. برملاکننده‌ی این راز طوطی است. طوطی است که راز داش آکل را برای مرجان می‌گوید و عاملی است برای شکل گرفتن داستان غم‌انگیز داش آکل. بنابراین دو دنیای داش آکل و مرجان تنها در یک نقطه با هم تلاقی می‌کنند و آن هم لحظه‌ای است که داش آکل چهره‌ی مرجان را می‌بیند و عشق او را به دل می‌گیرد. عشقی ناکام و دست‌نیافتنی.
دنیاهای کاکا رستم و داش آکل در تقابل آشکار با یکدیگر قرار دارند. کاکا رستم نماد نامردمی‌ها، دون‌صفتی‌ها، رجاله‌بازی‌ها، مکرها و فسادهاست. دنیایی است که داش آکل برای مقابله با آن خود را تجهیز کرده است. وجود دنیای کاکا رستم است که لزوم وجود دنیای داش آکل را توجیه می‌کند. این دو دنیا هیچ نقطه‌ی مشترکی با یکدیگر ندارند و در تضاد آشکار با هم به سر می‌برند و این را صادق هدایت در نخستین جمله‌ی داستان خود می‌گوید:
«همه‌ی اهل شیراز می‌دانستند که داش آکل و کاکا رستم سایه‌ی یکدیگر را با تیر می‌زدند…»


نبرد میان نیک و بد نبردی است اساسی که در اندیشه‌ی ایرانی جایگاه والایی دارد و تاریخ اندیشه در ایران با این نبرد کهنه آغاز می‌شود؛ آن‌جا که زرتشت از دو گوهر همزاد سخن می‌راند . اسطوره‌ی زروان نیز حکایت از آن دارد که در زایش اورمزد و اهریمن، با وجود اندیشه‌ی پیشین زروان مبنی بر پیشی گرفتن زایش اورمزد بر اهریمن، اهریمن با مکر و حیله زودتر زاییده می‌شود و بدین ترتیب طبق گاه‌شمار سنتی زرتشتی، اهریمن مدت نُه هزار سال بر جهان حاکم می‌شود و در آغاز هزاره‌ی دهم است که با تولد زرتشت، اورمزد بر جهان فرمانروا می‌شود. بنابراین پیروزی بدی بر نیکی و آن هم به مدت طولانی، در فرهنگ ایران مقوله‌ی تازه‌ای نیست و نباید جای هیچ گونه شگفتی باشد زمانی که کاکا رستم، نماد پلیدی‌ها، بر داش آکل جوانمرد چیره می‌شود و او را از پای درمی‌آورد. این پیروزی هرچند طولانی است اما در باور ایرانیان باستان گذراست و می‌توان آن را با پیروزی اهریمن بر اورمزد مقایسه کرد.
بدین‌ترتیب است که با تقاطع این سه دنیای ناهمگون با یکدیگر می‌توان داستان «داش آکل» را تحلیل کرد، با این تفاوت که اگر تقاطع دو دنیای ناهمگون داش آکل و مرجان نقطه‌ی مشترکی به دست می‌دهد که همانا عشفی ناکام است، تقاطع دو دنیای ناهمگون داش آکل و کاکا رستم منجر به از میان رفتن یکی از این دو دنیا خواهد شد و آن دنیای داش آکل است.


با وجود عشق ناکام و یک‌سویه‌ی داش آکل که به داستان رنگ سوگنامه داده است، مرگ داش آکل به نوعی حماسی نیز هست و مگر مرگ رستم، پهلوان اساطیری ایران که سوگنامه‌ی تلخی است حماسی نیست؟ یکی دیگر از نکاتی که در این تحلیل مورد نظر بوده، مرگ حماسی قهرمان اصلی داستان به دنبال عشقی ناکام است. چنین است که عشق ناکام گاه می‌تواند حماسه بیافریند. 
با کاوشی در نقاط اشتراک داستان «داش آکل» با داستان «شبیل» اثر یوردان یووکف، داستان‌نویس بلندآوازه‌ی بلغار و پدر داستان‌نویسی مدرن بلغاری، می‌توان به این نتیجه رسید. 
یوردان یووکف در ادبیات بلغاری از همان جایگاهی برخوردار است که صادق هدایت در ادبیات فارسی. یوردان یووکف، نویسنده‌ی بزرگ بلغار که به‌حق می‌توان او را از بنیان‌گذاران ادبیات نوین بلغارستان دانست، مجموعه‌ای به نام استارا پلانینا آفریده است که در حقیقت هر یک از داستان‌های آن را باید ترانه‌ای شورانگیز و حماسی از مردم بلغارستان دانست. مردم بلغارستان نیز همچون ملت ارمن طی چهارصد سالی که زیر سلطه‌ی خونین ترکان عثمانی بودند، درد و رنج بسیاری تحمل کردند. آن‌ها به دلیل آن‌که زبان و آداب و رسوم‌شان در دوره‌ی تسلط دشمن نژادپرست ممنوع بود، خط و زبان بلغاری را در زیرزمین‌ها و زیر نور شمع به فرزندان خود می‌آموختند. 
در این میان بهترین اثری که سلطه‌ی خونین ترکان نژادپرست و مبارزات بلغارها را با آنان به تصویر می‌کشد، رمان برجسته‌ی در زیر یوغ اثر ایوان وازوف یکی دیگر از بنیان‌گذاران ادبیات مدرن بلغار است. در این رمان میان مبارزات ملت بلغار و ملت ارمن تشابه‌های بسیاری می‌توان دید، به‌ویژه که دشمن سلطه‌گر نژادپرست و نژادکش برای هر دو ملت یکی بوده است. 
در مجموعه‌ی استارا پلانینا داستان‌ها همگی از ویژگی خاصی برخوردارند و آن ویژگی خصلت عمیقاً مردمی قهرمانان داستان‌هاست با همه‌ی نقاط اوج و فرودی که در هر انسان عادی می‌توان سراغ گرفت. یووکف بی‌آن‌که بخواهد چیزی بر قهرمانان خود بیفزاید یا از آنان بکاهد، آنان را همان‌گونه که هستند توصیف می‌کند و کوششی نمی‌کند تا چیزی را از خود به خواننده القا کند. قهرمانان چنان هستند که مردم درباره‌شان به گفت‌وگو می‌نشینند، با همه‌ی قضاوت‌های احیاناً سطحی که ممکن است در مقطعی از زمان درباره‌ی آن‌ها شده باشد. این‌چنین است که مجموعه‌ی استارا پلانینا گویی از زبان پیرترین مردمان، پیرزنان دهکده، رهگذران و دهقانان بیان شده است و این یووکف نیست که به بازگویی و بازآفرینی این داستان‌ها می‌پردازد. 
به عبارت دیگر، یووکف نوعی حالت بی‌طرفی در بیان داستان‌ها به خود می‌گیرد و حتی با زیرکی خاصی از پرداختن چهره‌ی اصلی قهرمانان، آن‌چنان که بوده‌اند تن می‌زند و نمونه‌ی این را می‌توان در داستان «شیبیل» دید. 
یووکف در آغاز داستان از شیبیل با عنوان راهزن یاد می‌کند، راهزنی که به دنبال حادثه‌ای از کوه سرازیر می‌شود تا وارد دهکده شود. آیا به‌راستی شیبیل راهزن است؟ این را یووکف مسکوت می‌گذارد و از شیبیل آن‌چنان یاد می‌کند که مردم عادی سخن می‌گویند. او نمی‌خواهد به این مقوله بپردازد اما حداقل تاریخ بلغارستان در زمان سلطه‌جویی‌های ترکان عثمانی درباره‌ی مصطفی شیبیل سکوت نکرده است. 
مصطفی شیبیل انسانی عادی است که از میان توده‌های مردم برخاسته است. ستم خان از یک سو و جور سلطه‌گران عثمانی او را واداشته تا تفنگ به دست گیرد و در کوه و کمر با گزمه‌های ترک حکومتی بجنگد و یا اموال بازرگانان ترک یا بلغار وابسته به عثمانی‌ها را مصادره کند. اما سلطه‌گران و عاملان آن‌ها به چنین چهره‌هایی عنوان راهزن داده‌اند. مصطفی شیبیل انقلابی‌ای است که درد را با عمق وجود خود درک کرده اما عنوان راهزن بر او مانده است. تاریخ ملت‌های زیر سلطه‌ی بیگانه چنین چهره‌هایی را کم به خود ندیده که برچسب راهزنی تا دیرزمانی بر آن‌ها سنگینی می‌کرده است. ارمنیان از ملت‌هایی هستند که تاریخ‌شان آکنده از چهره‌های انسانی است که از میان مردم برخاسته و به جنگ سلطه‌گران رفته‌اند. در ایران نیز چنین بوده، مثلاً چهره‌ای مانند یعقوب لیث نیز از نگاه تازیان سلطه‌گر و نژادپرست، یک راهزن است.
مصطفی شیبیل از سیاست چیزی نمی‌داند بلکه یک انقلابی ساده‌ی برخاسته از میان توده‌های مردم است با همه‌ی نقاط قوت و ضعف توده‌ی مردم و به همین دلیل است که به‌سادگی فریفته می‌شود. 
درباره‌ی هیچ یک از این نکات یووکف چیزی نمی‌گوید. نویسنده‌ای آگاه چون او که با عمق مبارزات مردم بلغار در برابر ترک‌های عثمانی آشناست، به‌یقین شیبیل را به‌خوبی می‌شناسد اما نمی‌خواهد قهرمان خود را در این بازآفرینی در هاله‌ای از استدلال‌ها و تحلیل‌های یک روشنفکر آگاه فرو برد. چنان‌که هدایت نیز درباره‌ی داش آکل چنین نکرده است. او می‌خواهد مصطفی شیبیل را آن‌چنان که توده‌های مردم از طریق شایعات، گفت‌وگوها یا قضاوت‌های سطحی شناخته‌اند، در داستان خود معرفی کند، انگار که قصه‌ی عامیانه‌ای را بیان می‌کند و لطافت هنری کار او نیز در همین است. یووکف خواسته بر داستان‌های این مجموعه رنگی از فولکلور بپاشد و به‌راستی چه ماهرانه و استادانه بدین کار نایل آمده است. صادق هدایت نیز در مجموعه‌ی سه قطره خون به این قله دست یافته است. آن‌چه یووکف داستان خود را حول آن محور به پیش می‌برد، قصه‌ی عشق ناکام شیبیل به رادا دختر خان است. بر پیشانی داستان نیز بخشی از یک ترانه‌ی عامیانه خودنمایی می‌کند:
رادا جلوی در وایساده
مصطفی از پایین میاد … 


در حقیقت عشق رادا شیبیل را چنان دست‌آموز کرده که تن به پیشنهاد ولیکو کُخایا پدر رادا و مرادبیک می‌دهد. در داستان «داش آکل» نیز می‌بینیم که عشق مرجان داش آکل را رام و دست‌آموز کرده و از آن شور سابق انداخته است. 
شیبیل پس از آن ملاقات بهت‌آور با رادا، در گردنه‌ای که با دیگر راهزنان آن را بسته است، نوع دیگری می‌اندیشد. جرقه‌ی عشق شورانگیزی او را دگرگون کرده و دنیا در نظرش رنگ دیگری گرفته است و از آن بهت‌آورتر این‌که دیگر همچون گذشته عمل نمی‌کند و راه بر کاروانیان نمی‌بندد. بدین‌ترتیب است که شبی هنگامی که خفته است، یارانش وحشت‌زده او را ترک می‌کنند و از اطرافش پراکنده می‌شوند. دیگر شیبیل، این عقاب کوهستان آبی تک و تنها مانده است. او مانده است و تفنگ‌ها و تپانچه‌ها و کاردهای گوناگون و فشنگ‌های نقره‌کوبش که دیگر بر اندام رشید و مردانه‌ی او همچون بار گرانی سنگینی می‌کنند. 
شیبیل تسبیح عقیقی را به نشانه‌ی بخشش از مرادبیک دریافت کرده است. مرادبیک نشانه‌ای از اعتقاد مذهبی خویش را برای شبیل فرستاده است و اینک میان او و شیبیل باید مسلمانی حکم کند. اما مرادبیک پنهانی با ولیکو کُخایا کنار آمده است و این ساخت و پاخت پنهان نشان خواهد داد که اسلام مرادبیک چگونه اسلامی است و از چه و از که دفاع می‌کند. شیبیل یک شاخه میخک سرخ نیز به عنوان هدیه دریافت کرده است و این هدیه از راداست. رادا این گل میخک را به نشانه‌ی عشق و صداقت خویش برای شبیل فرستاده و شیبیل به هر دو هدیه تکیه کرده است. در یک دست گل میخک و در دست دیگر تسبیح عقیق را گرفته است. 
در این میان تنها مادر شیبیل است که از عمق فاجعه آگاه است و این را با فطرت مادرانه‌ی خویش دریافته است. نیمه‌شب، زمانی که دهکده در خاموشی فرو رفته، شیبیل پس از طی راه‌های سخت کوهستانی و جنگل‌های پردرخت و تودرتو وارد دهکده می‌شود و یکراست به خانه‌ی پدری می‌رود. مادر از خطری که سر راه او کمین کرده سخن می‌گوید ولی شیبیل دو نشانه‌ی اعتقاد و سوگند را دریافت کرده است: میخک و تسبیح عقیق. چگونه می‌تواند آن‌ها را نادیده بگیرد؟ آیا به‌راستی یک راهزن پایه‌ی اعتقاداتش می‌تواند آن‌چنان محکم باشد که تنها این دو هدیه را نشانه‌ی اعتماد بداند و بر آن تکیه کند؟ یقیناً چنین نیست و این‌جاست که می‌توان دریافت که شیبیل مرد پاکدلی است و روی قول طرف مقابل حساب می‌کند. چنین مردی خود نیز باید از اعتقاد محکمی برخوردار باشد تا این‌چنین به حریف اعتماد کند. 
اما رادا سخت به قول خود وفادار مانده و از توطئه‌ای که برای کشتن شیبیل چیده شده بی‌اطلاع است و تنها در آخرین لحظات ماجرا را از زبان مادر شیبیل می‌شنود. وقتی مرد کوهستان در بهترین لباس ماهوت ملیله‌دوزی‌شده‌ی خود در سربالایی کوچه می‌آید و از آن همه‌ی تفنگ و قطار فشنگ و شمشیر و کارد که تاکنون به خود می‌بسته خبری نیست، مرادبیک از پنجره‌ی کافه‌ی کلیسا از لای پرده نگاهی به قامت رشید مردانه‌ی او می‌اندازد و با تحسین می‌گوید:
«چه جوانی، چه زیبارویی!»
و آن هنگام که ولیکوکُخایا نشانه‌های تردید را در مرادبیک می‌بیند و خود دستمال قرمز را برمی‌دارد و با عجله به طرف پنجره‌ی کلیسا می‌دود، مرادبیک جمله‌ای به زبان می‌آورد که تردید او را آشکارتر می‌کند:
«نه، چورباجی، چنین جوانی نباید بمیرد!» 
مرادبیک دست او را می‌گیرد اما ولیکوکُخایا دشمن خود را خوب می‌شناسد و از آن گذشته نمی‌خواهد که دخترش رادا به عقد شیبیل درآید و می‌گوید:
«پس دختر من، آبروی من چه می‌شود؟»
و دستمال قرمز را تکان می‌دهد. تفنگ‌ها به صدا درمی‌آیند. بوی خیانت و عهدشکنی به مشام شیبیل رسیده است ولی می‌داند یا احساس می‌کند که عهدشکنی از جانب رادا نیست. بنابراین تسبیح عقیق را که مرادبیک فرستاده است به نشانه‌ی پیمان‌شکنی و سست‌عنصری صاحبان قدرت پاره می‌کند و دانه‌هایش را بر زمین می‌ریزد، حال آن‌که میخک را بر سینه می‌فشارد. رادا به سوی او می‌دود و دیگر بار که تفنگ‌ها به صدا درمی‌آیند، جسدهای غرقه به خون هر دو میان کوچه می‌افتند. چه حماسه‌ای! چه تراژدی پرشکوهی! عشق ناکام شیبیل به رادا او را با پای خود به کام مرگی نابهنگام می‌کشاند.
آن‌چه میان داستان‌های شیبیل و داش آکل شباهت‌هایی برقرار می‌کند و نقاط اشتراکی به وجود می‌آورد، همانا محور اصلی یعنی عشق ناکام است. اما این دو داستان نقاط اشتراک دیگری نیز دارند. نخست آن‌که یووکف داستان خود را به شکلی فولکلورگونه بیان می‌دارد، به‌ویژه از ضرب‌المثل‌های مردم کوچه و بازار کمک می‌گیرد. هدایت نیز «داش آکل» را آن‌چنان که مردم می‌شناسند با همه‌ی ضعف‌ها و نقاط قوت معرفی می‌کند. او نمی‌خواهد از داش آکل عیاری بسازد و یا او را پهلوانی نشان دهد. 
ولی به‌راستی داش آکل کیست؟ داش آکل جوانمردی است که زور بازویش در خدمت به تهیدستان و افتادگان است. در جامعه‌ای چون ایران که گزمه‌های مست حکومتی و لوطی‌های نامردی همچون کاکا رستم پی‌درپی از راه می‌رسند و از مردم باج می‌خواهند یا در پی اتهام‌های ناروا مردم را به داغ و درفش می‌کشند، جوانمردانی چون داش آکل‌ها هستند که یک‌تنه در برابر این همه ستم می‌ایستند و حق‌ستانی می‌کنند. 
وجود داش آکل در شهری مانند شیراز یا شهرهای دیگر ایران، بدون سابقه‌ی قبلی نیست. در ایران چنان‌که گفته شد، سنت پهلوانی با رستم آغاز می‌شود. او پهلوان باستانی و ملی ایرانیان است. مردی است که تنها زمانی دست به شمشیر می‌برد که مردم به او نیاز دارند و آن هنگام زره به تن می‌کند و زور بازو را به کار می‌اندازد که بخواهد به ندای مردمش پاسخ گوید. رستم در خدمت دستگاه خاصی نیست، جیره‌خوار حکومت نیست، بنابراین با غرور یک پهلوان حتی در برابر کاووس شاه می‌ایستد. رستم مردم را بی‌یاور می‌بیند و داش آکل نیز از چنین ویژگی‌هایی برخوردار است. اگر عرق می‌خورد به خاطر دل خودش است و غم‌هایش. اگر محله را قرق می‌کند برای ستاندن باج نیست، می‌خواهد نامردانی چون کاکا رستم و اوباش گذر را بتاراند و چنین مردی زمانی که دل به عشق مرجان می‌بندد، دست‌آموز می‌شود و همچون شیبیل از شور و شر می‌افتد. 
آن‌چه شیبیل را به داش آکل نزدیک می‌سازد، همانا وفاداری سخت آنان به عهد و پیمانی است که بسته‌اند. چیزی که داش آکل را حتی از ابراز عشق به مرجان نیز بازمی‌دارد. حتی این ویژگی داش آکل نیز در ایران بی‌سابقه نیست و جوانمردان همواره از پذیرش عشق زنانی که سرنوشت‌شان را کس دیگری به دست آن‌ها سپرده بوده سر باز زده‌اند و شعار خویش را همچون پوریای ولی، پهلوان خوارزمی، ‌قرار داده‌اند. این شعار در رباعی که به او منسوب است خلاصه می‌شود:
گر بر سر نفس خود امیری مردی
بر خرد و کلان نکته نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن
گر دست فتاده‌ای بگیری مردی


با تمام این‌ها، در داستان «داش آکل» نیز عشق ناکام و بی‌سرانجام داش آکل حماسه می‌آفریند. نه حتی آن هنگام که داش آکل به ضرب قمه‌ی کاکا رستم از پای درمی‌آید بلکه آن هنگام که تازه پس از مرگش، مرجان از زبان طوطی، این تنها مونس داش آکل، قصه‌ی سرگشتگی‌ها و عشق بی‌سرانجام او را می‌شنود. 


این همه رازداری، این همه تنهایی، این همه مردانگی و گذشت به‌راستی حیرت‌آور و حماسه‌آفرین است. هر دو داستان تراژدی مرگ حماسی قهرمانان را به دنبال عشقی ناکام در پی دارد ولی به‌راستی چه چیز اندکی تفاوت میان سرنوشت این دو قهرمان، شیبیل و داش آکل، می‌گذارد. مگر نه این است که هر دوی آن‌ها فدای کینه‌توزی‌ها، سیاه‌دلی‌ها و اهریمن‌خویی‌های نامردمان شده‌اند؟ مگر نه این است که هر دوی آن‌ها با وجود میل باطنی دشمنان‌شان که کوشش در محو و نابودی همیشگی آن‌ها دارند، پس از مرگ‌شان به زندگی جاوید می‌رسند و در روح و سرشت مردم ساده و بی‌ادعا به هستی خویش ادامه می‌دهند و قصه‌ی مرگ حماسی و عشق ناکام و شورانگیز خود را جاودانه می‌سازند و به اسطوره‌ها می‌پیوندند و به قصه‌های فولکلوریک ملت‌ها راه می‌یابند؟ 
اما آن‌چه داش آکل را از شیبیل متمایز می‌سازد سرگشتگی و تنهایی اوست. مردی که تنها با طوطی سخن می‌گوید. مردی که به کسی اعتماد ندارد. اوج فروریختگی و فاجعه‌ی یک جامعه که بوی پوسیدگی از همه جایش بلند است، در همین جاست. در حماسه‌ی شیبیل، حداقل رادا و شیبیل از قصه‌ی خویش آگاهند و زمانی که در کوچه هر دو دست‌ها را از هم می‌گشایند و به سوی یکدیگر می‌روند و در همان هنگام نیز با تیرهای جانسوز نامردمان از پا درمی‌آیند، باز هم عشق‌شان در اوج شکفتگی پرپر شده است. ولی فاجعه درباره‌ی داش آکل از این هم عمیق‌تر است و آن مکتوم ماندن عشق داش آکل به مرجان است. 


شیبیل در لحظه‌ی مرگ تنها نیست اما تراژدی مرگ حماسی داش آکل بسی غم‌انگیزتر و تأسف‌بارتر است. در لحظه‌ی مرگ او تنهاست. تنها طوطی داش آکل، این پرنده‌ی بینوا، راز عشق داش آکل را در سینه دارد، جملاتی که مفهوم آن را درک نمی‌کند، و باز تراژدی زمانی به اوج خود می‌رسد که طوطی به سخن می‌آید و مرجان را آگاه می‌کند. به‌راستی این همه رازداری، این همه توداری و تحمل را باید در جامعه‌ای مانند ایران سراغ گرفت که سنت پهلوانی و عیاری‌اش با پیام ایزد مهر آغاز می‌شود؛ مهر، این ایزد جنگاوران و پهلوانان، ایزد رازداران و وفاداران به پیمان، ایزد پیام‌آوران دوستی و صلح، آن‌ها که شمشیرها از نیام نمی‌کشند مگر به ضرورت و آن هم زمانی است که می‌خواهند پیمان‌شکنان را کیفر دهند. داش آکل در چنین جامعه‌ای زندگی کرده است و گرچه با آن پیام‌های کهن فاصله‌ی زمانی بسیار دارد، اما از سنت‌های به‌جامانده و دستاوردهای آن پیام‌ها بهره برده است.


صادق هدایت و یوردان یووکف در مجموع یک پیام را برای ما به ارمغان می‌آورند و آن این است که در جوامعی که سنت‌های پوسیده و دست‌وپاگیر، نیروهای بازدارنده‌ی اجتماعی، ستم‌های طبقاتی و سلطه‌جویی‌های بیگانه، مؤلفه‌های تعیین‌کننده‌ی سرنوشت انسان‌ها هستند، عشق‌های شورانگیز ناکام می‌مانند و پرپر می‌شوند و گاه به مرگ حماسی قهرمانان می‌انجامند. شاید که زمزمه‌ی ترانه‌های مردمی‌ و دوباره خواندن حوادثی غم‌انگیز و از همه مهم‌تر، یادآوری عشق‌های بی‌سرانجام قهرمانانی همچون داش آکل و شیبیل که در وجدان بیدار مردم حضوری پیوسته دارند و بررسی علل ناکامی‌هایشان، در آینده پایانی را برای مرگ غم‌انگیز و عشق‌های نومیدشان بجوید.


منابع:
– سه قطره خون، صادق هدایت، انتشارات امیرکبیر، چاپ دوم، ۱۳۳۰٫
– بوف کور، صادق هدایت، انتشارات امیرکبیر، چاپ سیزدهم، ۱۳۴۹٫
– افسانه‌های تاریخی و ملی بلغاری (استارا پلانینا)، یوردان یووکف، برگردان پرفسور شفیع جوادی. سحاب کتاب، چاپ اول، ۱۳۵۷٫
– داستان‌های کوتاه از نویسندگان بزرگ بلغار، برگردان احمد فروزان. انتشارات امیرکبیر، ۲۵۳۵٫ 

 

دوهفته نامه "هویس" شماره ۲۳۸
۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۶

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *