سماور روسی

شامیریان
 
hooys-farsi-239-4

پدرم به عتیقه و کتاب علاقه داشت. می‌آمد خانه و خرید تازه‌اش را با غرور روی میز می‌گذاشت. سر کلئوپاترا؛ زیرخاکی قلابی که به قیمت «خوب» خریده بود با مکافات بسیار! می‌گفتیم آخر پدر این‌که اصل نیست. چطور باز هم زیرخاکی قلابی بهت دادند؟ می‌گفت شما چیزی از عتیقه نمی‌فهمید. می‌گفتیم آخر پدر جان، سر کلئوپاترا توی ایران چکار می‌کند؟ می‌خندید و آن را بالای کتابخانه می‌گذاشت. اما در خرید سماور این‌طور نبود. خوب می‌دانست کدام خوب است کدام نه. 
کتاب‌هاش حرف نداشت. هر بار که از تهران برمی‌گشت یکی دو چمدان کتاب و دفترچه و مداد عیدی تمام بچه‌های ما و عیدی تمام عیدهای ما بود. کتاب‌ها را از دست همدیگر قاپ می‌زدیم، از زیر بالش همدیگر کش می‌رفتیم و می‌خواندیم و شدیم معلم و معلم و معلم… از هشت خواهر فقط خواهر کوچک‌مان درس نداد و برادرهایمان که اهل کتاب نبودند، که ننر و ته‌تغاری خانواده بودند.
غیر از سماورهای چندگانه‌ی توی آشپزخانه یکی دو سماور قدیمی زینت‌بخش کتابخانه بود. ساخت تبریز و ساخت روسیه، نیکولایی. بدبخت نیکولا تزار روس که به آن طرز وحشتناک به دست بلشویک‌ها کشته شده بود. این سماور شش مهر داشت. دسته‌ها و شیرش بسیار زیبا بودند، مسوار اصل، شکیل و بزرگ. آن دیگری اما زیباتر بود گرچه کار تبریز بود اما صنعت‌گر ایرانی خلاقیت بیشری به کار برده بود.
پس از فوت پدر و فروش خانه‌ی پدری این دو سماور بیش از بیست‌وپنج سال مایه‌ی دلخوشی من و بهترین دکور خانه‌ام بودند. با یکی دو تا از آن زیرخاکی‌های سفالی و البته کله‌ی کلئوپاترا که در ایوان در نقش گلدان خدمت می‌کرد. سرانجامِ کله چون صاحبش بسیار تلخ بود. توفان دو سال پیش تهران آن را به زمین انداخت و تکه‌ی بزرگش دماغ زیبایش بود و آخرین منزلگاهش حوض کوچک خانه‌مان که تلاش داشتیم با مواد بازیافتی طبیعی پرش کنیم.
در دوران رکود اقتصادی تصمیم گرفتم سماور روسی را بفروشم. هم از اشیای قدیمی دوروبرم خسته بودم، هم ترجیح می‌دادم چندصد دلاری برای بچه‌ها بفرستم. خانه بسیار شلوغ پلوغ بود. هر که بار سفر بسته بود بسته‌ای، چمدانی، چیزی برای من گذاشته بود یا امانت یا به امان خدا. در گوشه کنار خانه‌ی من جا خوش کرده بودند و جای ما را تنگ. زنگ زدم به شماره موبایل آرداش که بر در و دیوار خیابان بهار چسبانده بود. داشتم دنبال گالری آب‌انبار می‌گشتم که نمایشگاه خوبی داشت. پیدا نکردم اما شماره تلفن سمساری آرداش خوشحالم کرد. فکر می‌کردم از اقلیت‌هاست و امیدوار بودم که از سمسارهای قبلی که کفرم را درمی‌آوردند باانصاف‌تر باشد. 
اما آن‌چه را بر سر سماور نیکولایی آمد بشنوید از صاحب فعلی آن.
«ای بابا، این دیگه چه جور خونه‌ایه. این آرداش هم ما را گذاشته سر کار. سماور و سینی مال من، هر چی دیگه گیرت اومد مال تو. غیر از این سماور و سینی هم که چیز قابل‌داری تو این خونه نیست. یه مشت آشغال بدلی، ابزار کهنه و تا دلت بخواد کتاب و مجله. نه تلویزیون حسابی نه مجسمه‌ی چینی نه طلا. جز همون دو تا حلقه‌ی عروسی و یه رشته مروارید و دو سه تا نقره جنس دیگه‌ای گیرمون نیومد. مام مجبور شدیم هی تو این اتاق‌های لامصب تودرتو بگردیم و چمدون و کارتون خالی کنیم که بلکم یه چیز مایه‌دار پیدا کنیم. دریغ از یه النگو واسه زری. یه لباس ورداشتم قرمز و طلایی، بدک نبود. خانمه انگار تموم عمرش عزادار بوده، همش مشکی مشکی. اتاق خوابش هم که قربونش برم نه روتختی درست و حسابی نه عطری نه لباس مباس خارجی. هیچی بابا، هیچی. یه چیزی می‌گم یه چیزی می‌شنوی. 
باس خبرت می‌کردم می‌اومدی خودت می‌دیدی. پاتختی‌اش یه مشت کتاب تا نصف دیوار رفته بود بالا. نقاشی‌های بچگانه به در و دیوارش. یه قران هم تو کشوهاش نبود. بابا ما فکر می‌کردیم بالاشهری‌ها همه‌شون وضع‌شون خوبه. این بدبختا هیچی نداشتند. دلم کباب شد. این شوهره واسه زنش یه النگو هم نخریده. لاالااله‌اله آدم نمی‌خواد بی‌خودی فحش بده. خودشون رو با یه خونه‌ی گنده پر آشغال کاغذ و کتاب و نقاشی‌های مزخرف زندونی کردند، فکر می‌کنند دنیا همینه. نه آقا جون، ما دیگه گول این جور خونه‌ها رو نمی‌خوریم. پایین‌تر از میدون ونک فایده نداره. اما لامصب‌ها عجب خونه‌ی قدیمی گنده‌ای داشتند. مام فکر کردیم خبریه. خیر سرشون غیر اون سماور و سینی که آرداش گفته بود هیچی دستمون رو نگرفت. یه عالمه ابزار و آچار جمع کردیم که اونم نشد. سر بزنگاه برگشتند خبر مرگ‌شون. یه چمدون برده بودیم، اره برقی و دوربین و سشوار جمع کرده بودیم که اونم موند همون جا. آره، جای شکرش باقی گیر نیفتادیم. کم مونده بود. لامصب‌ها کلید انداختن باز نشد تا از حیاط همسایه بیان این حیاط ما پریدیم. آره، داداش اینم از وضع ما. زدیم به کاهدون.

 

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *