آفتاب گوشه‌ی بالکن را…

شامیریان
 
hooys-farsi-240-1
 
آفتاب گوشه‌ی بالکن را کجکی روشن کرده است. این وقت روز را بیشتر از هر ساعتی دوست دارم. این‌جا که نشسته‌ام سایه‌های برگ‌های تازه‌ی درخت توت و نرده‌های رنگ‌باخته‌ی دیوار روی من افتاده‌اند. اگر کسی عکسی بگیرد من در زندان خواهم بود، پشت میله‌ها. زیاد فرقی نمی‌کند. این خانه‌ی بزرگ هم سلول زندان من است، بزرگ، راحت، انفرادی که نه، چون با همسرم، با انصافی مثال‌زدنی شریکیم یا تقسیمش کرده‌ایم. زندان‌بان هم نداریم. هر یک از ما هم زندانی است هم زندان‌بان خودش. زندانی در یاد و خاطره‌ها، زندانی گذر عمر و پیری، زندانی تنهایی. مطابق قانون این دنیا ما با چندین و چند ماده متهم بودیم و هستیم. و البته وکیل تسخیری هم نخواستیم. ما خودمان یک‌پا وکیلیم اما دفاعیات ما اثری در دادگاه این زندگی نداشت. ما به حبس ابد محکوم شدیم، اما راستش را بخواهید این درواقع حصر خانگی خودخواسته است.
آفتاب کجکی را نمی‌توانم از دست بدهم. نمی‌توانم منتظر همسرم بمانم. این یگ گله آفتاب هم به‌زودی می‌پرد و من تا فردا باید در انتظارش بمانم. ساعت قل و جوش نشده. من قهوه را جوش می‌آورم و به این آفتاب مهربان بهاری زودگذر پناه می‌آورم. تابستان او بخشنده‌تر است و زمان بیشتری در بالکنم مرا همراهی می‌کند. مستطیل نه چندان بزرگ آسمانم در بهار کمی آبی است. تابستان‌ها شاخ و برگ‌های عرعرهای بی‌عارحیاط آن را می‌دزدند و زمستان‌ها مستطیل خاکستری که دیدن ندارد. دل‌تنگی‌ام حاد می‌شود و پزشک و دوست روان‌شناسم می‌گوید به داروی ضد اضطراب نیاز دارم.
بهار آمده، بلبل خرماهایی که این چند سال به تهران آمده‌اند و من این انتخاب‌شان را نمی‌فهمم، صبح سحر یا غروب چند دهن می‌خوانند و گنجشک‌هایمان همراه یاکریم‌ها در باغچه‌مان ارزن‌های نه چندان ارزان را نوک می‌زنند.
بی‌خیال، این زمستان هم سپری شد. هرچه پیش آید خوش آید. مثل ورد و ذکر این‌ها را به خودم می‌گویم. خیلی‌ها باور دارند که واژه‌های مثبت تأثیر مثبت بر زندگی ما دارند. در فیس بوک همیشه از گفته‌های دالای‌لاما و بودا و هزار و یک خدا و نیمچه خدا و پیامبران جورواجور شرق دور برایم پند و اندرز پست می‌کنند اما دل به این چیزها نمی‌بندم. 
دلتنگی‌ام اما اگر ریشه‌ی ژنتیکی نداشته باشد که دارد، بیشتر از بی‌کاری است. آن کار نازنین را رها کردم و در حسرت کار، خانه‌نشین شدم. کسی نیست بگوید «مرگ می‌خواستی می‌رفتی گیلان». اما من با حماقت کامل خانه‌نشینی را انتخاب کردم. 
دلتنگی‌ام گاهی زبان باز می‌کند و سر شوهرم را می‌برد. می‌گویند نق زدن صفت زن‌هاست. در مورد من که صدق می‌کند. همسرم اما تودار است و هر بلایی سرش بیاید لب به شکایت باز نمی‌کند. مرد نازنینی است. اگر نازنین نبود تا حالا بارها ترکم کرده بود. این حق را داشت. 
دلتنگم. این زندگی به‌زودی تمام خواهد شد اما نمی‌دانم آن طور که هندوها می‌گویند بارها و بارها به دنیا می‌آییم؟ اگر واقعیت داشته باشد چه خواهم بود بار دگر. تک‌درختی در بیابان، سیاحی جان‌کوش در صحراها و کوها، آوازه‌خوانی با حنجره‌ی طلایی که دل از شنوندگانش برباید، لاک‌پشتی که از دل اقیانوس به ساحل می‌آید تا تخم‌هایش را در شن‌ها پنهان کند و می‌داند که از صدها تخم چند تایی شانس بقا خواهند داشت، اما باز هم سال دیگر برمی‌گردد. نه! لاکپشت نخواهم شد. همان سال اول و دوم خود را در آب‌های اقیانوس غرق خواهم کرد. 
کاش پروانه‌ای باشم که یک روز آفتاب بال‌هایش را نوازش می‌کند و اگر باز هم و باز هم و باز هم به دنیا بیاید باز هم پروانه باشد. هر بار پروانه‌ای با رنگ‌ها و خال‌های متفاوت. پروانه‌های آفریقایی، آمریکای جنوبی، پروانه‌های بزرگ سیاه، شب‌پره حتی، یا، یا… نمی‌دانم آیا واقعاْ می‌خواهم پروانه باشم یا این یک ژست شاعرانه است. اگر آدم باشم، یک انسان دیگر، آیا این‌جا به دنیا خواهم آمد یا در چین، شمال آفریقا یا سیبری، از تمدن کهن یا از قومی کوچنده. برایم فرقی نمی‌کند کجا باشم، فقط این‌جا نباشم، در این زندان بزرگ و راحت و خلوت. جایی آفتابی‌تر، جایی که آسمانش مهربان‌تر و بزرگ‌تر از یک مستطیل شصت متر مربعی باشد. جایی که چشمانم بتوانند دورادور تماشاگر چرخش زیبای پروانه‌ها و گوشم پر از ناله‌های عاشقانه‌ی بلبل هزاردستان باشد. جایی که دیوارش پرده‌ی اشک را نپوشاند. جایی که صدای دوستی، مونسی نجوایی کند. جایی که کسی در گوشم بگوید من این‌جا هستم، دوستت دارم، دل‌تنگی نکن، این نیز بگذرد.
 
 
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره ۲۴۰
۹ خرداد ۱۳۹۶
 
 

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *