گذری برادبیات فرانسه از آغاز تا این روزگار

محمد زیار

247-hooys-farsi-40

 

 

ادبیات درباری یا دری در سده‌ی دوازدهم میلادی شکل گرفت و به دلیل شرایط ویژه‌ی اجتماعی آن دوران گسترش چشمگیری یافت. مضامین به کار رفته در این ادبیات، کیش دلدادگی و عشق پاک اما ناکام است. سرچشمه‌ی این ادبیات را بی‌شک باید در عهد باستان جست‌وجو کرد.
این نگرش برگرفته از مشرق زمین نیز هست. جنگجویان بازگشته از نبردهای چلیپابی، جهان‌گردان و زائران واسطه‌ی این انتقال و رساننده‌ی این تأثیر مشرقی به ادبیات درباری بوده‌اند. افسانه‌های سلتی نیز الهام‌بخش ادیبان درباری بوده و نقش انکارناپذیری در شکل‌گیری آن داشته‌اند.
یکی از شاهکارهای ماندگار ادبیات دری که در سرتاسر اروپا نسخه‌های بومی‌ خود را دارد، افسانه تریستان و ایزوت است. این داستان حکایت‌گر ماجرای عشقی کام‌نایافتنی است که با مرگ اندوهبار دو دلداده پایان می‌پذیرد. همانندی‌های بسیاری میان این داستان و قصه‌ی ویس و رامین اثر فخرالدین اسعد گرگانی در ادبیات فارسی به چشم می‌خورد. چهل سال پیش (۱۳۴۶)، استاد محمدعلی اسلامی ندوشن جستاری نغز در این باره انجام داده است و در پی ایشان چند پژوهش دیگر در ایران و کشورهای دیگر انجام پذیرفته که همگی بیش و کم لف و نشر همین جستارند.
متون ادبی درباری بیشتر منظوم هستند به همین دلیل نقالان و خنیاگران می‌توانستند آن‌ها را در دربار شاهان و در حضور فرمانروایان به آواز بخوانند. کرتیان دو تروآ (Chrétien de Troyes) زاده‌ی سال ۱۱۳۰ میلادی و درگذشته به سال ۱۱۹۱ شاید نخستین داستان‌نویس فرانسوی‌زبان این سبک به حساب آید.
 داستان‌های او همچون ایون (Yvain) یا شهسوار شیرگیر، لانسلو (Lancelot) و پرسووال (Perceval) یا قصه‌ی جام مقدس نمونه‌هایی از این جریان ادبی هستند.
 داستان گل سرخ که در آغاز سده‌ی سیزدهم نگارش یافته، یکی از واپسین نوشته‌ها با مضمون عشق درباری است. همانندی این اثر با آثار درباری دیگر تنها در بخش‌های آغازین آن به چشم می‌آید. این بخش‌ها را گیوم دو لوریس (Guillaume de Lorris) به نگارش درآورده. میانه و پایان این داستان که آن را به ژان دو مونگ (Jean de Meung) منسوب می‌دانند، برخلاف آغاز داستان حاوی بخش‌هایی است که به گونه‌ی شگفت‌آوری زن‌ستیزانه است و البته رگه‌هایی از نقد اجتماعی نیز در آن یافت می‌شود.
زن‌ستیزی در این اثر با ادبیات درباری که نشانه‌ی آن رفتار مؤدبانه با بانوان بوده در ستیز و ناسازگاری است. 
داستان رونار
(Le Roman de Renart)
کتاب ماجراهای رونار مشتمل بر سه دفتر و ۲۹ باب است.
واژه‌ی رونار به عنوان یک نام خاص در زبان فرانسه بعدها به اسم عام تبدیل شد و فرانسویان قرن‌هاست با ابدال حرف پایانی «ت» به حرف «د»، آن را به مفهوم روباه به کار می‌برند. در این اثر داستان‌ها در قالب سروده‌ها و حکایت‌های عبرت‌آموزی سامان یافته که در فاصله‌ی سال‌های ۱۱۷۰ و ۱۲۵۰ کتابت شده‌اند. چندین تن در گردآوری و نگارش داستان‌های این مجموعه نقش داشته‌اند که اکثر آن‌ها گمنام مانده‌اند.
بر اساس منابع گوناگون شمار سطور این اثر از ۲۷۰۰۰۱ تا ۸۰۰۰۰۲ در نوسان است اما در تمام نسخه‌ها ابیات هشت هجایی با ترکیب قوافی دو به دو (مثنوی) ثبت شده است.
این اثر همانندی‌های قابل‌توجهی با کلیله و دمنه، کتاب آشنای هند و ایرانی، دارد. شخصیت‌های اصلی داستان رونار عبارتند از رونار که روباهی حیله‌گر است و ایزانگرن که گرگی است زورمند و زرنگ و البته او نیز نیرنگ‌باز.
شخصیت‌های دیگر که شمارشان بسیار است هر کدام نماینده‌ی منشی از افراد جامعه‌ی انسانی‌اند. خرس، خروس، گربه، سگ و… نماینده‌ی قداری، ساده‌لوحی، مکاری و… هستند.
در این حکایت‌ها سرایندگان ارزش‌ها و هنجارهای جامعه‌ی ملوک‌الطوایفی و اخلاق درباری را به سخره می‌گیرند.
روباه، یکی از دو شخصیت اصلی کتاب، خواننده را طی ماجراهایی که پیش می‌آورد متوجه کژوارگی رفتار و کردار خود می‌کند. او هر بار که گرفتار می‌شود با نیرنگی خود را رها می‌سازد. تبهکاری‌های او با دله‌دزدی‌هایی آغاز می‌شود که برای سیر کردن شکم خود، زن و دو فرزندش به آن‌ها دست می‌یازد. روباه چندین بار تا سر حد مرگ پیش می‌رود اما هر بار به طریقی نجات می‌یابد.
روزی شیرشاه به آهنگ جنگ با کافران، کوشک شاهی را ترک می‌کند و از آن‌جا که به روباه اطمینان دارد وی را به جانشینی موقت خود می‌گمارد. اما در غیابِ شیر، روباه با حیله دل از کف شهبانو ربوده، با وی سروسری آغاز می‌کند. خبر به شیرشاه می‌رسد و زمانی که از جنگ بازمی‌گردد از اثبات این روابط به خشم می‌آید و روباه خیانت‌کار را به قتل می‌رساند. اما دیری نمی‌پاید که پشیمانی به سراغش می‌آید، پس فرمان می‌دهد آیین خاکسپاری و سوگواری باشکوهی برای روباه مقتول ترتیب دهند.
حکایتی از کتاب رونار
روباه بر سر راهی کز کرده، در خود فرو رفته، چشم‌انتظار رخدادی نشسته است. ماهی‌فروشان شتابان از سوی دریا می‌آیند. آن‌ها مقدار زیادی مارماهی و ماهی‌های دیگر دارند و سبدهاشان را از ماهیان ریز و درشت انباشته‌اند.
اینک بشنوید چگونه روباه آنان را فریب می‌دهد. کف جاده دراز کشیده، هیکل خود را روی چمن رها کرده، خود را به مردن می‌زند.
روباه مکار چشم‌ها را بسته، دندان‌ها را به‌هم کلید می‌کند و آن‌گاه نفس خود را حبس می‌کند. هرگز قصه‌ی چنین نیرنگی را نشنیده‌اید. 
نخست ماهی‌فروشان به او اعتنا نمی‌کنند اما یکی از آن‌ها او را می‌بیند، نگاهش می‌کند، سپس همراهان خود را صدا می‌زند: «این‌جا را ببینید یک روباه یا شاید یک سگ!»  دیگری پایین را می‌بیند و فریاد می‌زند: « یک روباه است، برو آن را بردار، برو! اما مراقب باش از دستت نگریزد!»
وقتی نزدیک روباه می‌رسند می‌بینند که روی زمین دراز کشیده است. آن را به هر طرفی می‌چرخانند. یک بار گردنش را نیشگون می‌گیرند و یک بار پهلویش را.
یکی می‌گوید: «چهار سکه می‌ارزد». دیگری می‌گوید: «بیشتر می‌ارزد. لااقل پنج سکه. می‌گذاریمش روی گاری‌مان. نگاه کنید چه گلوی سفید و صافی دارد».
با این سخنان او را بار گاری می‌کنند و به راه می‌افتند. بابت این کار به یکدیگر تبریک می‌گویند و خوشحال‌اند از این‌که به محض رسیدن به منزل پوست روباه را می‌کنند.
اما روباه جز لبخند زدن کاری نمی‌کند. با خود می‌گوید: «میان حرف و عمل هزار فرسنگ است!»
روباه همان‌طور که چانه‌اش را روی سبدها گذاشته و دراز کشیده است، با دندان در یکی از سبدها را باز می‌کند و بیش از سی عدد ماهی را می‌خورد بی‌آن‌که به نمک یا چاشنی نیاز داشته باشد. اما پیش از رفتن باید باز هم قلاب خود را بیندازد، پس به سبد دیگری حمله‌ور می‌شود، پوزه‌ی خود را در آن فرو می‌کند و از آن چند مارماهی بیرون می‌کشد. آن‌ها را چند حلقه به دور گردن خود می‌آویزد و طوری مرتب‌شان می‌کند که ماهی‌ها پشت او را بپوشانند. اکنون می‌تواند از آن‌جا برود. بررسی می‌کند چطور می‌تواند روی زمین بپرد زیرا نه تخته‌ای هست و نه نردبانی تا از آن پایین رود. لذا روی زانو می‌نشیند و با پاهای جلویی می‌پرد. از روی گاری به کف جاده می‌افتد. وقتی از پرش خود فارغ می‌شود رو به فروشندگان فریاد می‌زند: «خدا نگهدار! این حلقه‌های ماهی از آن من است. هرچه باقی مانده از آن شماست».
وقتی ماهی‌فروشان صدای او را می‌شنوند حیران فریاد برمی‌آورند: «روباه را بگیرید». از روی گاری پایین می‌پرند به امید آن‌که روباه را بگیرند اما روباه منتظر آن‌ها نمانده، با سرعت تمام پا به فرار می‌گذارد.
 پس از آن روباه به گرگ می‌باوراند که او خود ماهی‌ها را شب‌هنگام با فرو بردن دم خود در یک سوراخ در برکه‌ی یخ‌زده صید کرده است.
گرگ بخت‌برگشته در دام فریب روباه می‌افتد و دم خود را در آب فرو می‌برد. سپس برای رهایی از دست شکارچیان ناگزیر می‌شود نیمی از دم خود را فدا کند.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره ۲۴۷
۷ مهر ۱۳۹۶

 

 
 

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *