جای خالی مدرسه …!

آرلن آقاجانی
 

madrese

سال ۱۳۷۵ بود که برای اولین بار پا به مدرسه‌ی رستم پسران گذاشتم. هفت سالم بود و هیچ تصوری از مدرسه و معلم و دانش‌آموز نداشتم. اکنون ۲۱ سال از آن زمان می‌گذرد و من ۲۸ سالم است. در همین مجله، شماره‌ی ۲۴۶، مطلبی از سردبیر خواندم که مرا با خود به آن سال‌ها برد. مطلبی راجع به بازگشایی مدارس و این‌که هم‌اکنون چقدر مدارس ارامنه نسبت به سالیان قبل کم‌جمعیت‌تر شده است. 
بسیار ناراحت شدم. در فکر فرو رفتم، فکری که خاطرات دوران دبستان را تا جایی که در ذهن مانده بود، یکی پس از دیگری از جلوی چشمانم گذراند. تصمیم خود را گرفته بودم. باید می‌رفتم و سری به مدرسه می‌زدم. پس رفتم. 
ایده‌ای به ذهنم رسید. در خانه به دنبال عکس‌هایی گشتم از آن دوران. ایده‌ام آن بود که پس از آن‌که وارد مدرسه شدم، سعی کنم در همان نقطه‌ای که ۲۱ سال قبل کنار دیوار، در جوار کلاس اول، همراه دوستان و مسئولان مدرسه ایستاده بودم، بایستم و عکس دیگری بگیرم. برایم بسیار جالب بود. هیجان را از همان لحظه در دل خود احساس کردم. می‌دانستم تابستان است و مدرسه تعطیل اما خب، عیبی هم نداشت. می‌توانستم با خاطراتی که با خود می‌بردم، همه چیز را دوباره در ذهن خود زنده کنم. عکس‌ها را پیدا کردم، دوربین خود را برداشتم و راه افتادم. 
زنده شدن خاطرات در خلال پیمودن مسیر داشت در من زنده می‌شد که ناگهان چیزی دیدم که باورم نمی‌شد. دوست داشتم اشتباه از من باشد و مسیر را گم کرده باشم. اما من اشتباه نمی‌کردم و مسیر هم درست بود. همه چیز درست و بجا بود جز خود مدرسه! مدرسه ای که من پنج سال از زندگی کودکی خود را در آن‌جا گذرانده بودم. به جای آن مدرسه‌ی دو طبقه‌ی آشنا با آن معماری قدیمی و جالبی که در ذهن داشتم، اکنون ساختمان مسکونی چندطبقه ای با زره سنگی یکپارچه در شش طبقه‌ی بلند و بالا در جلوی من فخرفروشی می‌کرد. هم به من، هم به مدرسه‌ی رستم دختران که دیواربه‌دیوار مدرسه‌ی ما، هیجان‌انگیزترین و دست‌نیافتنی‌ترین ساختمان برای ما به حساب می‌آمد. او همچنان در دو طبقه‌ی محزون و تنها بر سر جای خود باقی بود. 
۲۱ سال پیش دو در ورودی در جلوی رویمان داشتیم. یکی برای دختران و دیگری برای پسران. امروز فقط یک در دریچه‌ی خاطرات کودکی‌ام را باز می‌کرد و از بخت بد ساختمان باقی‌مانده مدرسه‌ی دختران بود. تمام آن‌چه پنج سال از دوران کودکی خود را در آن گذرانده بودم، اکنون فقط یک خاطره است و چیزی جز آن باقی نمانده. 
دیواری که زیر آن با اولین دوستان خود عکس گرفته بودیم، حیاطی که در آن پینوکیو بازی می‌کردیم، سوراخی که روی در، کنار آب‌خوری بود و هرازچندگاهی با کلی ترس و لرز حیاط مدرسه‌ی بغل را دید می‌زدیم، بابای مدرسه که با او یکی به دو می‌کردیم، بوفه‌ای که از آن ساندویچ‌های دست‌ساز مادران دلسوز را می‌خریدیم، اکنون تنها بقایای آن، همان اندک خاطره‌ای است که من و هم‌دوره‌ای‌هایم در ذهن داریم. 
نمی‌دانم تقصیر چیست یا کیست؟ اما می‌دانم هر چه که هست، درست نیست. نباید این‌طور می‌شد. 
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره ۲۴۷
۷ مهر ۱۳۹۶
 
 

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *