قلم در دست خوانندگان ما

 

 

248-hooys-farsi-17

 

ملیکا نادری پانزده ساله هستم. کسی که با عشق به نویسندگی از صفحات ورق‌خورده‌ی هشت سالگی تا کنون زندگی می‌کنم و از دوازده سالگی نوشتن را به طور جدی دنبال کرده‌ام. البته از انشاهای مدرسه‌ای شروع شد تا حالا که به متن‌های کوتاهی می‌رسد با موضوعات اجتماعی؛ از کودکان کار تا افکاری که ذهن‌مان را درگیر کرده‌اند…
 
واقعاً هم دیوار‌هایش را آن‌قدر آرام چیده‌اند که هیچ کدام صدای فرو ریختن آزادی‌مان را نشنیدیم. هیچ کدام طمع خوشی را نچشیدیم. همین که بگذرد می‌فهمیم که گویا آرزوهایمان در هنگام ساختن دیوار پشت آن ناتوان مانده‌اند و بی‌رمق نشسته‌اند. انگار آمدن به چنین دنیایی زوری است. خیلی‌ها ناامیدند و خیلی‌ها خسته شده‌اند. راستش را بخواهی تنهایی هم بیداد می‌کند. تنها شدن و تنها ماندن شده است قانون زندگانی. تنها رفیق راهت تنهایی است. جالب است چون پابه‌پای تو قدم می‌زند و پابه‌پای تو پیش می‌آید. بهت نزدیک می‌شود و تمام تلاشش را می‌کند تا هم‌رازت شود اما گاهی اوقات فقط دوستت باقی می‌ماند و به جای هم‌راز هم‌دردت می‌شود. وفاداری‌اش بی‌نظیر است و در دوستی کم و کاستی نمی‌گذارد.
کاش در چنین منطقه‌ی محصوری از این دوست‌ها پیدا می‌شد، به باوفایی تنهایی. دلم برای بودن چنین افرادی تنگ شده است…
یادش بخیر روزهایی که خوشی از پشت دیوار دست تکان می‌داد و تلاش می‌کرد تا دستم را بگیرد و فاصله‌ی بین‌مان را کم کند. از پشت دیوار غم و اندوه و سختی هر روز سرک می‌کشید و امیدش به یک خنده‌ی من بود. تا آخرین لحظه با تمام انرژی می‌پرید بلکه دیوار کوتاه می‌آمد و به آجرهای جدید نه می‌گفت ولی نشد.
حیف…
خوشبختی چیست؟
خوشبختی مفهومی است که زندگی را به واقعیت پیوند می‌دهد. مفهومی که با اتفاقات شکل می‌گیرد؛ اتفاقات جالب و تکان‌دهنده. خوشبختی در همین لبخندهای آنی کودکان کار است. در همین قهقهه‌های کودکان سرطانی است و در همین بغل کردن‌های بی‌دوام. شاید پس از مدتی جایش را با سختی عوض کند و جامه‌ی خاکستری بپوشد ولی کوتاه می‌آید و برمی‌گردد. خوشبختی از دید پروانه‌های بی‌پروا، از دید قاصدک‌های بی‌نام‌ونشان و از دید انسان‌های واقعی متفاوت است.
انسان‌های واقعی… آنانی که خودشان را متعلق به جامعه می‌دانند نه متعلق به خودشان. آنانی که خوشی را با جان و دل می‌پذیرند. آنانی که در قلب‌شان را به روی عشق باز می‌گذارند و آنانی که امید را در تک‌تک نفس‌هایشان زنده نگه می‌دارند…
خوشبختی یعنی بی‌دغدغه به دنبال پروانه‌های امید دویدن، یعنی حس کردن بوی خاک پس از بارانی طولانی، یعنی نشستن به پای بزرگ شدن گلایل‌ها و یعنی فوت کردن در کفی که منتظر حباب شدن است.
یعنی زمانی که خواسته‌ها به حقیقت بپیوندند. ممکن است خیلی وقت باشد که تنهایی مهمان خانه‌ها شده باشد ولی انتظار و امید، سختی را از آمدنش پشیمان خواهد کرد.
اگر به جای افکارم بودم
افکارم گاهی اوقات از کنترل خارج می‌شود. همراه گنجشکان روی شاخه‌ها پرسه می‌زند. کنار موج‌سواران از زیر تونل آب می‌گذرد. همراه سربازان مارش نظامی می‌رود. مثل شکر در چای حل می‌شود. اورست را با پشتکار کوهنوردان فتح می‌کند. به سرسبزی طبیعت، سبز و بانشاط می‌شود. گاهی هم تاریک می‌شود مثل تاریکی.
مفهوم جالبی است. زمان و مکان نمی‌شناسد. هر چیزی که در لحظه می‌خواهد برای خودش مهیا می‌کند. اگر به جای افکارم بودم، مدتی سعی می‌کردم به بی‌رنگی قطرات آب بشوم و گوشه‌ای خلوت کنم یا شاید هم به واقعیت برمی‌گشتم و آن‌قدر غیرممکن‌ها را ممکن نمی‌کردم. قناعت را یاد می‌گرفتم و به هرچه داشتم راضی بودم.
اما اگر روزی قرار شد تا افکارم باشم زودتر از این‌که مهلتم تمام شود از خودم بیرون می‌آمدم و متفاوت بودن را تجربه می‌کردم.
به نظر می‌رسد که اشتباه آمدیم. آن‌چه که درباره‌ی این‌جا گفته بودند با آن‌چه که هست مطابقت ندارد. این‌جا سرزمین سرسبزی و نشاط و شادی مطلق نیست. راستش را بخواهید چه خوب که بچه‌ها به سختی‌های دنیا فکر نمی‌کنند. چه خوب ‌که ذهن‌شان درگیر جنگ‌های سیاسی و تحریم بین کشورها نیست. این‌که در دنیای شکلاتی‌شان به جای صدای مین و بمب صدای آرامش‌بخش دریا را می‌شنوند و از کودکی صلح در تک‌تک نفس‌های کوتاه‌شان نهادینه شده است. چه خوب که همه‌ی آدم‌ها را به دور از ملیت‌شان دوست دارند و دل‌شان به روی تمام خوبی‌ها و نگاه‌های محبت‌آمیز باز است. خوش به حال‌شان. حداقل به اندازه‌ی ما از واقعیت مطلع نیستند. هر روز با امید بالا نرفتن آمار کشته‌شدگان جنگ، تیتر خبرها و زیرنویس شبکه‌ها را دنبال نمی‌کنند. دور از تمامی گرفتاری‌های بزرگ‌ترها کودکانه برای عروسک‌هایشان لالایی می‌خوانند. چشمان معصوم‌شان را برای خیال‌پردازی شبانه می‌بندند و اصلاً یا بهتر است بگویم هیچ‌گاه به عملیات‌های دفاعی و قاچاقچی‌های اسلحه فکر نمی‌کنند. تا وقتی کودک هستند غم مادر شهیدان را درک نمی‌کنند و مفهوم زندانی بودن را نمی‌فهمند. افرادی به خاطر این‌که حرف‌شان را زده‌اند و بی‌باکی نسبت به حق را در خودشان پرورانده‌اند به جایی فرستاده می‌شوند که برخی عقیده دارند در چنین جایی عبرت می‌گیرند و از نو شروع می‌کنند، در صورتی که شاید در ظاهر این‌طور به نظر آید ولی هیچ‌گاه شکنجه‌هایی که متحمل شده‌اند را فراموش نخواهند کرد و اثر مخربش را در قدم برداشتن‌شان احساس می‌کنند. هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنند که برای مدتی محکوم به دیدن آسمان از پشت میله‌ها بوده‌اند. پس نمی‌توانند از نو شروع کنند با وجود گذشته‌ای تلخ. اما کودکان… خوش به حال‌شان برای این‌که دور از همه‌ی تفکرات انتزاعی و کلیشه‌ای هرچه در دل‌شان است و هرچه را که دوست دارند آزادانه بیان می‌کنند و با هر لبخندشان دنیای ما را تغییر می‌دهند. چه خوب که هستند… کودکانی که روزی بزرگ می‌شوند.
 
————————————————————————————————————————————————————————

جغد سالخورده و دانا
جان راکفلر
ترجمه: نژده اصلانیان

By John D. Rockefeller 
A wise old owl lived in an oak 
The more he saw the less he spoke
The less he spoke the more he heard 
Why aren’t we all like the old bird 

جغد سالخورده و دانا از بلندی درخت بلوط
دیده بر جنگل دوخت و زبان در کام نشست مسکوت.
هرچه کم‌تر سخن او گفت بیش از دیگران راز شنفت. 
عجبا به آدمی کز جغد نگیرد پند و عبرت مفت.
 
————————————————————————————————————————————————————————

پرستو 
شعری از گورگ دودوخیان   
ترجمه: نیکید میرزایانس 
  

ԾԻԾԵՌՆԱԿ
Ծիծեռնակ, ծիծեռնակ,
Դու գարնան սիրուն թռչնակ,
Դէպի ո՞ւր ինձ ասա´,
Թռչում ես այդպէս արագ:
Անդ հեռու ալեւոր
Հայր մ’ունիմ սըգաւոր,
Որ միակ իւր որդուն
Սպասում է օրէ օր:
Ա՜խ, թըռիր ծիծեռնակ,
Ծընած տեղըս Աշտարակ,
Անդ շինիր քո բոյնը,
Հայրենի կտուրի տակ:

ای پرستو، تو ای پرنده‌ی زیبای بهاری،
به کجا ؟ بگو، این‌چنین شتابان در پروازی.
آن دورها پدری داٌرم فرتوت و سوگوار
هر روزش یگانه فرزندش را در انتظار.
آه، پرواز کن ای پرستو به زادگاهم، آشتاراک،
لانه‌ای بساز در آن‌جا، زیر گنبد وطنم تابناک.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره ۲۴۷
۲۲ مهر ۱۳۹۶
 
 
 

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *