آزاد ماتیان به روایت آزاد ماتیان

 
 
کودکی
در سال ۱۹۴۲ به دنیا آمدم، به قول مادرم در سال جنگ. در تهران به دنیا آمدهام، جایی که سرنوشت، پدرم زادور و مادرم ساپِت را از روستای کونارک علیای استان چهارمحال به آن جا کشانده بود. من هشتمین فرزند آنها بودم. از هفت بچهای که مادرم پیش از من به دنیا آورده بود فقط یکی، برادر بزرگم آسکاناس، تصادفاً زنده مانده بود. و از سه فرزندی که بعد از من به دنیا آورد، باز هم فقط یکی، ماسیس زنده ماند. از مرگ جستن خود را نمیدانم باید به بخت و تصادف نسبت دهم یا به آن قدیسین مسیحی، یا مسلمان، یا به دعانویسانی که مادرم وقتی مرا حامله بود به آنها رو آورده بود و به توصیه آنها عهد کرده بود موهایم را تا چهارسالگی نتراشد، به اصطلاح قولِ «غول» داده بود به گِوُرگ مقدس. خوب یادم میآید چهارساله بودم که شبی در کلیسای سورپ گورگ خوابیدیم و صبحش سرم را تراشیدند. خوشحال بودم که عمه هورومسیما دیگر نمیتوانست دختر صدایم کند و من ناچار نبودم هر بار برایش جنسیتم را اثبات کنم. از تهران چیزهایی به خاطر دارم، امّا چهار پنج سالی که در این شهر زندگی کردم برای این که تهران بشود شهر من، کافی نبود. برنامه ی نِرگاقت، مهاجرت برنامهریزی شده و جمعی ارامنه ی ایران به ارمنستان شوروی، سال ۱۹۴۶ شروع شد. ما هم اسم نوشته بودیم. پیش از این که نوبتمان برسید برنامه به هم خورد، امّا میخ ارمنستان توی مُخم کوبیده شد، یا اگر بخواهم شاعرانهتر بگویم، روحم بر صلیب ارمنستان به میخ کشیده شد. ارمنستان برای من شد آستانِ افسانهای دلتنگی و رویاپروری.
بعد پدرم تصمیم گرفت که خانوادهاش باید بختش را در خوزستان بیازماید. عطر نفت و گاز خانواده ماتیان را به خود فرا میخواند. 
 
مدرسه
اهواز بودیم که به مدرسه رفتم. هرچند پیش از آن هم به همه میگفتم کلاس ششمام، چون از برادر بزرگم شنیده بودم که این را میگفت. برادرم پانزده سال از من بزرگتر بود. مدرسهای که میرفتیم دولتی بود، امّا هفتهای چند ساعت هم به مدرسه ارمنی میرفتیم. در آن جا، آقای هاروتونیان ــ تونی آمادونی ــ اولین کتاب درسیام را به دستم داد. در وصف احساساتی که این کتاب در من برانگیخت دهها صفحه کاغذ میتوان سیاه کرد. تا امروز هم جلد صورتی رنگ نخستین کتاب درسی ارمنیام را میبینم و بوی جوهر چاپ تا آن زمان به کلی ناآشنای آن را استشمام میکنم. من خود را آدمی میدانم که همان اندازه که احساساتی است، منطقی هم هست و تا امروز هم نمیتوانم بفهمم که چرا این احساس را نسبت به کتاب درسی فارسیام نداشتم. حتی وقتی از راجع به آن روزها و از مدرسه صحبت میکنم، منظورم همان چند ساعتی است که به مدرسه ارمنی میرفتم نه اوقاتی که به طور منظم به مدرسه دولتی میرفتم. از اهواز به بندر معشور و آغاجاری و از آن جا به امیدیه و میانکوه رفتیم و گشتیم و گشتیم تا در آبادان رحل اقامت افکندیم. در آبادان مدرسه ارامنه «ادب» را داشتیم. سه سال در «ادب» درس خواندم و دوره ابتدایی را به پایان رساندم. دوره متوسطه را در مدارس دولتی رازی و فرخی در رشته ریاضی درس خواندم.
در جمع تنها سه سال به مدرسه ارمنی رفتم و همیشه شاگرد اول بودم. در درس ریاضی هم اگر بهترین نبودم، امّا حتماً یکی از سه نفر اول بودم، امّا چطور شد که علم را رها کردم و به ادبیات روی آوردم، آن قدرها هم روشن نیست، حتی برای خودم. مسلماً هم دلایل درونی در میان بودهاند و هم دلایل بیرونی. کلاس ده یا یازده دبیرستان بودم که شعری نوشتم با این مضمون که:
 
چه زود از زبان اندازه و عدد دلزده شدم
در این دنیا همه چیز اندازه و شکل معین داشت
و من احساس کردم
که مسائلی هستند بسی بغرنجتر
از تسخیر فضا.
روح انسان قابل اندازهگیری نبود
و من میخواستم راهی بگشایم
نه از ستارگان به ستارگان، که قلبها به قلبها ….
 
و خود را برای عملی کردن این پروژه جهانی آماده میکردم. رویهمرفته خواندن شعر و رمان را بیشتر دوست داشتم، هرچند خواندههایم را  نصفه نیمه میفهمیدم. درس زبان ارمنی ما عبارت بود از خواندن بود و آموختن معنی لغات. معنیهایی که گاهی دشوارتر از خود لغت بودند. امّا افسون سخن بود که فارغ از معنی و محتوا کار خود را میکرد. در پس کلمات و جملاتی که کامل نمیفهمیدم، دنیایی افسانهای، دیگرجایی وسوسهانگیز، مرا به سوی خود میکشید.
 
آبادان
نه سال یا ده سال در آبادان زندگی کردم، امّا آبادانی هم نشدم. شنیدهام از ارمنیهای آبادان آنها که سر از آمریکا در آوردهاند، برنامههای «میهنی» خود را دارند. آبادانی نشدم، امّا آبادان به شخصیتم شکل داد. آبادان به آدم میآموخت در هر گام اندازه محرومیتهایش را حس کند و از هر موهبت ناچیزی سرخوش شود، حتی اگر بویی از دور به مشامش میخورد. نمیتوانم بگویم سالهای زندگی در آبادان سالهای خوشبختی بودند. امّا بودند لحظههای خوشبختی. داییهام، هایکاز و هروس استپانیان، اهل فرهنگ و ادب بودند و نقش مهمی در شکلگیری زندگی معنوی من بازی کردند. بخصوص دایی هروس، که آرام و بیسروصدا، امّا پیگیر، مرا در کورههای دنیای شعر همراهی میکرد. در کتاب خانه غنی او، من از واقعیت سخت جدا میشدم و زیر نگاه مهربان و آرامش، سعادتمندترین پناهگاه خود را میجستم.
آبادان به جهتگیری سیاسی ـ اجتماعی من هم شکل داد. حتی در کلاس ششم ابتدایی هم در کلاسمان بچههایی بودند، کمی بزرگتر از ما، یکیشان ورژ، که روی تخته سیاه عکس کبوتر صلح میکشیدند که آن روزها نشانِ حزب توده بود. یکی دیگر هم بود، موکوچ، که نقش صلیب شکسته روی تخته سیاه میکشید که نماد حزب سومکا بود. من تمایلم به اوّلی بود، امّا در دعواهای مُدام آنها شرکت نمیکردم. دوره جنبش ملی شدن نفت و کودتای بیستوهشت مرداد بود. خانواده ما هم از عوارض این کودتا بینصیب نماند.
دوره متوسطه را در مدرسه دولتی درس میخواندم، امّا ارتباطم با مدرسه ارامنه قطع نبود. وقتی انجمن دانشآموزان مدرسه ارامنه تشکیل شد، محصلان ارمنی مدرسههای دولتی هم اجازه یافتند در آن عضو شوند. انجمن را معلمان و اعضای انجمن زنان ارمنی هدایت میکردند، امّا هیأت مدیره هم داشت و من به عنوان رئیس آن انتخاب شدم. جشنهایی ترتیب میدادیم که در آنها در کنار برنامههای آموزشی بخش «رقص آزاد» هم بود. هدف این قسمت از برنامه جذب تعداد بیشتری از دانشآموزان بود. نقش من در بخش اول ـ بخش جدی برنامه ـ تمام میشد و در بخش دوم خود را اضافی مییافتم. بزرگترها هم به این جشنها میآمدند تا جوانها از حد خودشان تجاوز نکنند.
 
اصفهان ـ دانشگاه
از دبیرستان که فارغالتحصیل شدم، رئیس انجمن زنان ارمنی آبادان، شادروان خانم مانوش گئورگیان، به من پیشنهاد کرد تحصیلاتم را با هزینه آنها در دانشکده زبان و ادبیات ارمنی دانشگاه اصفهان که تازه تأسیس شده بود ادامه دهم. من هم که به خاطر مشکلات مالی خانواده ابداً امیدی به ورود به دانشگاه نداشتم و در هیچ کنکوری شرکت نکرده بودم، با کمال میل این پیشنهاد را پذیرفتم و همین هم مسیر آینده زندگیام را تعیین کرد.
سه سال در اصفهان دانشجو بودم و جلفای نو برایم واقعاً نو بود. جوّ این جا با آبادان خیلی فرق داشت. تا حالا یکجا این همه ارمنی ندیده بودم. کتاب یِرگیر نائیری (سرزمین نائیری) چارنتس را درباره قارص، زادگاه او، خوانده بودم و جلفای اصفهان از خیلی جهات به قارص شباهت داشت. خیلی حسرت میخورم که چرا جلفای اصفهان هم نباید رمان خود را داشته باشد و میدانم که به احتمال زیاد نخواهد داشت. این احساس وقتی بیشتر به سراغم میآید که جلفاییهای اصیل شروع میکنند به تعریف کردن خاطراتشان. برای نوشتن چنین رمانی باید حتماً جلفایی اصیل باشی. باید کوچه، حیاط و مدرسه خود را داشته باشی. و من فکر میکنم، با وجود این که چندین ده سال در این جا زندگی کردم، جلفا شهر من نشد. با این همه، اگر روزی خاطراتم را بنویسم، جلفا در آن بیشترین جا را خواهد داشت. تصور نمیکنم در سه سال دانشگاه چیز زیادی آموخته باشم. مهمترین تأثیر دانشگاه روی من شاید این بود که با ترغیب و سفارش استاد ترجمهمان دکتر مسروپ بالایان، شروع کردم به ترجمه نارِک که سالهای سال به طول انجامید.
در این سالها ترجمههایی هم از آثار شاعران ارمنی به فارسی کردم. ترجمههایی لفظ به لفظ که در سالهای آتی به نام کس دیگری به چاپ رسیدند.
 
پاریس
بعد از فارغالتحصیلی از دانشگاه به آبادان برگشتم و یک سال به عنوان معلم زبان ارمنی در مدرسه ارامنه کار کردم. در این زمان پدرومادرم با برادرم ماسیس در اصفهان زندگی میکردند. در اصفهان تعطیلات تابستانم را میگذراندم و در فکر پیدا کردن کار دیگری بودم که اتفاقی در روزنامه آلیک به اطلاعیهای برخوردم که در آن گفته میشد آقای آندرانیک هوانسیان از اهالی تهران یک بنیاد علمی تأسیس کرده و قصد دارد دو نفر را به پاریس اعزام کند تا نزد پروفسور فِیدی در مؤسسه زبانهای زنده شرقی تحصیل کنند. تقاضایی فرستادم و در اوج حیرت و شادمانی، جواب مثبت دریافت کردم. این را هم بگویم که بنیاد علمی آقای هوانسیان زیر نظر خلیفهگری ارامنه کار میکرد و خبر قبولیام را خود اسقف اعظم وقت، شادروان آرداک مانوکیان، به من اعلام کرد.
در سپتامبر سال ۱۹۶۸ به پاریس رسیدم. در اوج جنبش دانشجویی نیرومندی که به یک جنبش انقلابی سراسری تبدیل شد.
اندیشه انقلاب، همان طور که گفتم، برایم بیگانه نبود. امّا تأثیری که تظاهرات در خیابانهای پاریس روی من میگذاشت تأثیر یک جور کارناوال بود. پیش آمد که همه احتیاطها را کنار گذاشتم و در بعضی از راهپیماییها و تظاهراتها شرکت کردم. اگر دستگیر میشدی و معلوم میشد خارجی هستی احتمالاً از کشور اخراجت میکردند. اتفاقاتی که آن روزها در خیابانهای پاریس در جریان بود هیچ ارتباط مستقیمی با من نداشت. امّا به عنوان یک پدیده برایم بینهایت جالب بود. اطمینان ندارم تا امروز هم معنی اتفاقی را که افتاد فهمیده باشم، امّا شک ندارم حتی همین که شاهد این اتفاقات بودم، مرا هم منقلب کرد. فراموش نکنیم از یک رژیم دیکتاتوری سر از پاریس در آورده بودم، رژیمی که جنبش آزادیبخش مردم خودش را در خون خفه کرده بود. امّا در این جا، در پاریس، حتی شکست انقلاب هم رنگی دیگر داشت. اعتصاب و تظاهرات سراسری یک ماهه، بر پا کردن سنگرها و درگیریهای خیابانی، چپاول دکانها و ویرانی، همه بدون خون ریزی گذشت.
در فرانسه کاری سادهتر از ورود به دانشگاه نیست. برای من مشکل اصلی زبان بود و باید در کم ترین زمان ممکن بر این مشکل غلبه میکردم. یک کلمه فرانسه بلد نبودم. البته در مؤسسهای که در آن تحصیل میکردم ما زبان ارمنی میخواندیم، امّا تدریس به زبان فرانسه انجام میشد. نکته دیگر این بود که این برنامه مرا راضی نمیکرد. من میخواستم با فرهنگ و ادبیات فرانسه آشنا شوم، بخصوص با فرهنگ و ادبیات جدید آن. سرتان را درد نیاورم، نتیجه این شد که زبان فرانسه، زبان انگلیسی را به عنوان زبان خارجی اصلی من و وسیله ی تماسم با ادبیات خارجی، از میدان به در کرد.
دوره سه ساله انستیتو را در سال ۱۹۷۰ به پایان رساندم و در همان مؤسسه برای دکترا ثبت نام و «چارنتس و ادبیات ارمنستان شوروی در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ میلادی» را به عنوان موضوع تز دکتریام انتخاب کردم. در این دوره استاد راهنمای من پروفسور شارل دِدِیان بود. سال اول را با موفقیت تمام کردم. در ژوئیه ۱۹۷۲ بعد از چهار سال اقامت در پاریس به ایران برگشتم. به من پیشنهاد کار در دانشگاه اصفهان شد که نیاز به استاد داشت و وعدههایی داده شد برای این که بتوانم برگردم و از تز دکترایم دفاع کنم، امّا این وعدهها هیچ وقت عملی نشد، چون رشته زبان و ادبیات ارمنی همیشه کمبود استاد داشت و پیش آمده بود دورههایی که در آستانه تعطیلی قرار گرفت و من تنها استاد آن بودم. امسال چهل سال شد که من در دانشکده زبان و ادبیات ارمنی اصفهان تدریس میکنم.
 
ارمنستان: ۱۹۹۱ و ۱۹۹۴
از همان دوره مهاجرت گسترده ارامنه ایران به ارمنستان در سال ۱۹۴۶ که به نِرگاقت مشهور است، ارمنستان برای من به سیروسلوکی معنوی بدل شد. منی که مدام در جستوجوی این هستم که زیربنای مادّی انتزاعیترین پدیدهها را بیابم، هنوز هم نمیتوانم بفهمم چه طور اندیشه ارمنستان در چهارسالگی آمد و در من جا خوش کرد. گفتم که به هیچ جا تعلق خاطری نداشتهام. به فرانسه که رفتم تا یکی دو ماه خواب میدیدم که برگشتهام ایران و وحشتزده و خیس عرق از خواب میپریدم، در حالی که خیلیها از نوستالژی ایران رنج میبردند. به هر رو، پاریس هم شهر من نشد، شاید به این خاطر که من وطن معنوی خود را داشتم که ارمنستان بود و باز هم مستقل از من صفت «شوروی» هم به آن اضافه شد. این ارمنستان البته جلوههای مادّی خود را هم داشت: کتابهایی که از کتاب فروشی ساکو در تهران میخریدم و رادیو ارمنستان با برنامههایی که شب دیروقت و با کیفیت بد پخش میکرد و بخصوص با برنامه آهنگهای سفارشیاش، عکسهایش، رویاهایی در خواب و بیداری، و البته نامهای که حدود ده سال بعد از مهاجرت خانواده برادرم به ارمنستان دریافت کردیم که گمانم اولین و آخرین نامهای بود که از آنها دریافت کردیم و با جوهر بنفش روی کاغذ کاهی نوشته شده بود. «سلام بر بازکننده نامه / قربانِ خواننده نامه / خوانندهی خانه / که بگذار نویسنده را به یاد آورد». خُب، آن روزها خوانندهی خانه من بودم. برادر بزرگم آسکاناس گمانم در اهواز کار میکرد. خلاصه، باز هم بدون این که خیلی حواسم باشد، تحت تأثیر همه اینها، شدم جزو «ارمنستانیون»، که در محیط ارامنه مترادف چپ بود.
نخستین بار به عنوان عضوی از هیأت «انجمن فرهنگی ارامنه ایران» پا به ارمنستان گذاشتم. دعوت کننده ی ما «کمیته رابطه فرهنگی با دیاسپورا» بود. معاون اول رئیس این کمیته که اگر اشتباه نکنم نامش رفیق قازاریان بود از ما استقبال کرد و سخن را با انتقاد از خود شروع کرد. دوران گذار شروع شده بود. او میگفت که در گذشته نسبت به دیاسپورا رفتار تبعیضآمیزی وجود داشته و حالا قرار است این اشتباه جبران شود [منظورش این بود که به گروههای غیرهوادار ارمنستان بیتوجهی شده است]. دیدم خیلی وارد معقولات میشود و برای این که از اشتباه درش بیاورم گفتم رفیق قازاریان، عذر میخواهم حرفتان را قطع میکنم، امّا ما از «آن یکیها» هستیم. بلافاصله لحن صحبتش را عوض کرد و شروع کرد به تعریف از «سازمانهای میهنپرستانه دیاسپورا که همواره کنار مام وطن ایستادهاند» و از این حرفها. به هر حال، از ما خوب پذیرایی کردند. یک ماه در هتل دِوین اقامت کردیم، ماشین در اختیار ما گذاشتند و راننده کمیته ما را به تماشای همه جاهای دیدنی بُرد. انجمن ارمنی ـ ایرانیهای مهاجر ما را به شهر آبوویان دعوت کرد و در مدرسه رافی آن شهر جلسه دیداری بین ما و مردم شهر، که بیشترشان از ارامنهای مهاجرت کرده از ایران به ارمنستان بودند، ترتیب دادند. برداشت من این بود که پنجاه سال بعد از مهاجرت از ایران به ارمنستان، آنها هنوز احساس حقارت میکردند، حتی کسانی در سطح ادوارد ماناریان که بازیگری شناخته شده و رئیس انجمن بود.
احساسات خیلی متناقضی داشتم، ولی به طور کلی، خوشحالیام بیاندازه بزرگ بود. در سرزمین رویاهایم بودم، سرزمینی که حالا خاک بود، درخت بود، خانه بود، آدمها بودند. ایروان از آن چه تصور میکردم زیباتر بود، بعضی گوشههایش حتی پاریس را به یادم میآوردند. تا امروز بابت این خوشحالی احساس گناه می کنم، گناهی که هنوز نزد خودم هم به آن اعتراف نکردهام.
بار دوم در سال ۱۹۹۴ با همسرم آراکس به ارمنستان رفتیم و شش ماهی در آن جا بودیم. یکی از سالهای خاموشی و سرما بود و ما فرصت یافتیم طعم سرما و تاریکی را بچشیم. این را هم بگویم که در اولین سفرم به ارمنستان در سپتامبر سال ۱۹۹۱ با گارنیک آنانیان، رئیس دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه دولتی ایروان ملاقاتی داشتم تا شاید بتوانم در آن جا از تز دکترایم دفاع کنم. درباره موضوع آن توافق کرده بودیم: چارنتس. همه مدارک لازم و مقالاتی را که درباره چارنتس در جاهای گوناگون به چاپ رسانده بودم برای شان فرستاده بودم و حالا هم به عنوان استاد دانشگاه اصفهان پیش او رفتم، با این انتظار که از تزم هم دفاع کنم. امّا در کمال حیرت من، گارنیک آنانیان گفت که باید موضوعم را عوض کنم، چون درباره چارنتس همه چیز گفته شده است و من دیگر چه میخواهم بگویم. شاید بتوان گفت این نخستین آشنایی عملی من با واقعیت ارمنستان بود. موضوعم را عوض نکردم، بلکه از این که با آدمی با چنین طرز فکری اصولاً کاری داشته باشم، منصرف شدم. در این شش ماه با آدمهای دیگری هم آشنا شدم که درباره همهشان در این مجال کوتاه نمیتوانم صحبت کنم. فقط این را بگویم که در همین دوره چهار شعر بلندم زاده شدند:  ایروان ۹۳ (که باید باشد ۹۴، تاریخ را اشتباه کردهام)، آواره، زائران و با این همه. [در این شعرها یک کلمه هم درباره ارمنستان نیست، امّا سرخوردگی زائرانی که در بیابان راه میسپارند شرح سرخوردگی من است].
 
چارنتس
مادرم که هیچ سواد نداشت زمانی که بچه بودم شعر ارمنستان شیرین من چارنتس را با لهجه اصیلش میخواند. البته معلوم است که نه او میدانست این شعر را که سروده است و نه من. نخستین آشنایی «رسمیام» با چارنتس در نوجوانی بود، توسط داییام هروس استپانیان. سالهای اعاده حیثیت از چارنتس در ارمنستان بود و مجموعه آثار او که در سال ۱۹۵۴م. منتشر شده بود به دست دایی هروس هم رسیده بود. میخواندم و طبیعتاً نمیفهمیدم، امّا با این اشتیاق سیریناپذیر که بفهمم میخواندم. احساس میکردم او تومانیان نیست، چیز دیگری است. شد که او تومانیان را هم از ذهنم بیرون کرد، البته موقتاً، و ماند تنها خودش. فکر میکنم در این ماجرا ایدئولوژی نقش مهمی داشت. چارنتس انقلابی بود و با صدای بلند اعلام میکرد انقلابی است و این کاملاً با روحیات من در آن روزها جور در میآمد. البته افسون کلام هم بود.
آدمها و ایدئولوژیها ترجیح میدهند همه چیز را ساده کنند: خوب/ بد، خیر/ شر، عادلانه/ ظالمانه، راست/ چپ. شاید در واقعیت هم همه چیز به همین اندازه ساده باشد، بخصوص وقتی از دور نگاه میکنی. امّا برای این که کوه را خوب بشناسی، باید به آن نزدیک شوی، خودت را از صخرهها بالا بکشی، در درههایش بروی، غارهای تاریکش را بکاوی. به تدریج مسائل برایم بغرنجتر شد و تصمیم گرفتم یکی از پیچیدهترین دورانهای تاریخمان و شاعری را که در این دوره زیسته بود، به کمک هم، بشناسم. درستتر، در احوال شاعر در زمانهاش  تفحص کنم. امّا هرچه بیشتر گشتم، این شاعر دستنیافتنیتر و جذابتر شد. در تمام سالهایی که ارمنستان شوروی بود، واقعیت ارمنی با یک دوگانگی قرین بود که بنا بر آن چارنتس یا باید بلشویک میبود یا میهنپرست و به طور خاص داشناک. یا  ارمنستان شیرین یا  لنین و علی. و من کشف کردم که شکارِ چارنتس دشوار است، چون او بیش از هر چیز خودش شکار خودش و شکارچی خودش است، و چون او با تغییر شکل دائم از نگاه دیگران میگریزد، تا شکار آنها نشود. در سال ۱۹۸۳م. کتاب چارنتس کیست؟ را در تهران منتشر کردم و نامش را مقدمه گذاشتم. در این رساله این فکر را مطرح میکردم که باید برای پرهیز از افتادن در دامِ دوگانگی چارنتس، به ایده چندگونهگی و دگربودهگی دائم روی آورم، به عنوان تنها ضامن آزادی، که امّا قیدوبندهای هم بیرونی و هم درونی مانع آزادی نهایی میشدند.
گلهای کویر و پیش از آن
نوشتن شعر را در شانزده هفدهسالگی شروع کردم. میتوانستم قافیهها را جور کنم و چیزهایی انتزاعی درباره مثلاً مبارزه برای آزادی مینوشتم و تلاشهایی هم برای نوشتن چیزهای اریژینالتر میکردم. فرصتی پیش آمد و با محفل ادبی «نور اِج» (صفحهی نو) آشنا شدم و شعرهایم را برایشان خواندم. کلّی تعریف کردند، حتی گفتند میتوانم نامزد عضویت در گروه باشم، هرچند خودشان همه مردانی میان سال بودند. دفترم را به دِو [شاعر ارمنی ـ ایرانی] دادم که در حاشیهاش یادداشتهای کوتاهی نوشت مثل خوب، بد، قابلقبول. چند چیزی هم برای ماه نامه شیراک بیروت فرستادم که در سه شماره از شمارههای سالهای ۶۶ـ۶۷ چاپ شد. در شماره سوم در کنار شعرهایم نقدی هم چاپ شد از لئون داربینیان که با صفاتی مانند جوان، بااستعداد، آینده خوب و از این قبیل درباره من نوشته بود. این تعریفها به جای این که تشویقم کند، مثل آب سردی بود که روی سرم بریزند و تا انتشار مجموعه شعر گلهای کویر در سال ۱۹۸۱، دیگر هرگز چیزی جایی چاپ نکردم. در گلهای کویر من دیگر حرف خود را داشتم و همان طور که جای دیگری هم گفتهام میترسیدم حرفم را بزنم، چون این حرف بسیار بدبینانه بود. تعدادی از شعرهای این دفتر را در پاریس نوشته بودم، تعدادی دیگر را پیش یا پس از آن. این شعرها با فاصلههای طولانی از یکدیگر نوشته شدهاند، برای همین هم نسبت به دوره طولانی نگارششان نسبتاً کم هستند، امّا گمان میکنم با وجود این در آنها وحدت مضمونی وجود دارد. این کتاب، همان طور که در عنوانش هم اشاره کرده بودم، چون فریادی در کویر باقی ماند. تنها بازتاب جدی کتاب چهارده سال بعد از انتشار آن بود. ادبیاتشناس معتبر ارمنی واهه اوشاکان در روزنامه آزداک به قول دِریان صدای بحرانهای روحی مرا شنیده بود، و داوریاش درباره کتاب بسیار مثبت بود. نوروان هم بعدها، وقتی با هم آشنا شدیم، به من گفت که کتاب در زمان انتشارش به مذاق شاعران ارمنی جوان تهران خوش آمده است.
 
آهنگ بیانقطاع
دومین دفتر شعرم، آهنگ بیانقطاع، حالوهوایی به کلی متفاوت دارد. این مجموعه تماماً با نَفَسی تغزلی نوشته شده است. برای همین هم رابطه کلمه و محتوا در آن بیواسطهتر مینماید. کتاب در ایروان چاپ شد، در سال ۱۹۹۵م. در هزار نسخه، که تنها دویست نسخهاش به دست من رسید و بقیهاش از بد روزگار در گاراژی زیر باران ماند و خمیر شد. مقدمه این مجموعه را گئورگ اِمین نوشته است. درباره آن سورِن دانیلیان، مِتاکسه و واهه اوشاکان هم نوشتند. گئورگ امین نوشته است «پس از کتاب باغبان نوشته شاعر بزرگ هند رابیندرانات تاگور، من هرگز شعرهایی به این زیبایی و والایی، به این پاکی و در عین حال صمیمانه و تأثیرگذار، نخوانده بودم …».
 
نشان جهان
این سومین مجموعه شعر من است. این یکی برخلاف دوتای قبلی تنوع دارد. کتاب از سه قسمت اصلی تشکیل شده است. بخشی از آن به شعرهایی اختصاص یافته که تا کنون در کتابی منتشر نشدهاند و دو بخش دیگر شامل گزیدهای از کتابهای قبلیام هستند. یک جور چشمانداز چهل سال اندیشه شعری من. در شعرهای جدیدم نوعی بازگشت به گلهای کویر هست، امّا یک جور تفاوت یا تحول هم هست، بخصوص در آواره، زائران، و با این همه، که از دید من سه قسمت از یک کار واحد هستند، و یک سهگانه را تشکیل میدهند که در آنها کوشیدهام داستان روحم را تعریف کنم. از کتابهای قبلی هم نمونههایی گذاشتهام چون اولاً از زمان انتشار آنها زمان درازی گذشته و دوم برای این که آن کتابها آن قدرها هم خوانده نشدهاند. البته این بدان معنا نیست که حالا خیلی امیدوارم که این یکی بسیار خوانده خواهد شد. دلیلش هم این که کتاب در سیصد نسخه منتشر شده است.
 
زادوراُقلی
نام مستعاری است برای کارهای طنزآمیزم. در زمینه طنز نامهای مستعار دیگری هم داشتهام، امّا مثلاً نمیخواهم آنها را لو بدهم. زادور اسم پدرم است. اتفاق جالبی برای این نام مستعار افتاد. هویس شعر مال ما چیز دیگری است را که قبلاً با امضای زادوراقلی چاپ شده بود منتشر کرد و به اشتباه نام مرا بالای نوشته گذاشت. در حالی که در خود شعر به رسم شعرِ عاشیقها، اسم زادوراقلی آمده است. این خراب کاری باعث شد کسانی که اندکی هم شک داشتند مطمئن شوند زادوراقلی کیست.
در شعر طنزآمیز به راحتی با خواننده رابطه برقرار میکنم و از این بابت جای هیچ گله و شکایتی نیست. نمایش نامه داماد آمریکایی من پنجاه بار در تهران، جلفا و شاهینشهر روی صحنه رفته و تازه به خاطر نبود امکانات ادامه آن متوقف شده است. همین نمایش پنج بار هم در آمریکا اجرا داشته است. خیلیها مرا تنها به خاطر شعر مشهورم درباره سرقت ماشین پیکانم میشناسند. یا با شعر آخرین حرف درباره مجسمه خاچاطور کساراتسی جلوی کلیسای وانک جلفا و غیره.
نکته این است که در این کارها من خودم را به کلی از قید و بند زبان ارمنی ادبی رها میکنم و میتوان گفت به زبان محاوره ارامنه ایران مینویسم، کاری که در نوشتههای جدیام شدنی نیست. در مقالههای طنز امّا قضیه کمی فرق میکند. در این مقالات زبان ادبی غالب است با چاشنی زبان محاورهای، گاهی هم آمیخته با کلمات فارسی.
چه بسا  گلهای کویر را با پیکانم را بردند مقایسه میکنم و فکر میکنم شاید بهتر این بود که از اول عاشیقی طنزپرداز میشدم با تار و کمانچه و آواز. دوست دارم در جمعهای کوچک نقش خواننده، مجلسگرمکن و تامادا [گرداننده مجلس در ضیافتها و مجالس ارمنیها] را بازی کنم.
 
نارکاتسی
همان طور که گفتم ترجمه نارکاتسی را وقتی در دانشگاه اصفهان دانشجو بودم به پیشنهاد دکتر بالایان شروع کردم. درباره دشواری کار شنیده بودم، امّا همان طور که میگویند شنیدن کی بود مانند دیدن. انگیزه من شاید این خودبزرگبینی بود که گویا هر کاری از من ساخته است. نسخه تایپ شده ترجمه ی آن دوره ام را در تهران به گِرمانیک سپردم که کار نسخهخوانی و چاپ آن را به عهده گرفت، امّا در عمل همان نسخه ماشینشده را که به او داده بودم و پر از اشتباهات تایپی و غیره بود، عیناً فتوکپی و کتاب کرد.
امّا چرا نارکاتسی؟ در پاسخ این پرسش میتوانم بگویم اگر تاریخ خورناتسی تاریخ زندگی دنیوی ماست، دفتر نارکاتسی تاریخ معنویمان است. اگر اثر خورناتسی به مصیبت ختم میشود، دفتر نارکاتسی سراسر وامصبتاست. با این استدلال تأسفبار، سومین کتاب این رشته را باید زخم ارمنستان نوشته خاچاطور آبوویان دانست. و این باید ما را به تفکر جدی وادارد، بخصوص وقتی کتاب راه یقیشه چارنتس را هم کنار اینها بگذاریم. به مناسبت دیگری گفتهام که فغاننامه نارکاتسی پیشگویی سقوط شهر آنی، پایتخت باستانی ارمنستان، است. در زمانی که آنی هنوز شهر هزار و یک کلیسا بود، نارکاتسی در سوگ سقوط اخلاقی ما نشسته بود، امری که اندک زمانی بعد به فروش آنی انجامید.
 
هاندس
به پیشنهاد واروژ سورنیان سردبیر فصل نامه هاندس چند سالی با این نشریه همکاری کردهام و این مدّت را از خوشترین اوقات زندگی ادبی خود میدانم. پیش از آن به اقتضای شرایط از هر گونه محفل ادبی ـ هنری دور بودهام و کارهایم در مطبوعات ارمنستان و دیاسپورا به طور تصادفی چاپ شدهاند. منظورم البته بیشتر نوشتههای ادبیام است. همیشه این تمایلی درونی در من بوده که صدایم از مطبوعات ارمنی ایران شنیده شود و همین طور که همه میدانیم این مطبوعات زمانی دراز به روزنامه آلیک محدود بودهاند. بعدها نشریاتی مانند پیونیک، آراکس و غیره هم آمدند که بیشتر جراید سیاسی بودند و آن چه من در این نشریات نوشتهام بیشتر در زمینه مسائل اجتماعی بوده است. هاندس آن محیطی بود که من از نگاه ادبی و هنری، در آن احساس راحتی میکردم.
 
حافظ، خیام، شعر معاصر ایران
ایران کشور شعر است و ایرانیها ملّتی شاعرند. غولهای کلام شاعرانه همانند فردوسی، خیام، حافظ، سعدی، مولوی و دیگران به زبان فارسی شعر سرودهاند. در ارمنستان شاملو، فروغ و سپهری را میشناسند و دوست میدارند. من خود شخصاً از آنها بسیار آموختهام. سال گذشته مجموعهای حاوی ترجمه شعرهای پارویر سِواک توسط من و شاهپور علینژاد منتشر شد که از سوی خواننده فارسیزبان مورد استقبال قرار گرفت.
شعر کهن و شعر نو فارسی برایم اعجابانگیز است. از شاعران معاصر ایران کارهایی از احمد شاملو، فروغ فرخزاد، اخوان ثالث، سهراب سپهری و دیگران را به ارمنی ترجمه کردهام و مجموعهای شده است که سالهاست در انتظار ناشر است. البته برخی از این ترجمهها را در مطبوعات به چاپ رساندهام. تعدادی از ترجمههایم از کارهای شاملو در سال ۱۹۹۴ با قرائت سرکیس ناجاریان و نانا آباجیان در رادیو ایروان ضبط و از آن رادیو پخش شد. به گفته آیدا همسر شاعر، شاملو با علاقه به نواری که از این برنامه برایشان فرستاده بودم گوش داده است.
ظاهراً عمرخیام از میان شاعران پارسیگو در میان ارامنه محبوبترین بوده و بیش از همه به ارمنی ترجمه شده است. من خودم شانزده مورد از این ترجمهها را میشناسم که احتمالاً همه ترجمهها نیست. من این امر را با همهفهم بودن شعر خیام توضیح میدهم، با این واقعیت که او به زبانی ساده و بلاواسطه به اساسیترین مسائل انسان که عبارت باشند از مرگ و زندگیخواهی ناشی از آن، پرداخته است. البته ترجمه انگلیسی فیتزجرالد و شهرت جهانی خیام هم در این میان نقشی دارد. میدانیم که رباعیات خیام را در سدههای میانه در ارمنستان میشناختند و ترجمه کردهاند.
امّا چرا با وجود این اقدام به ترجمه رباعیات خیام کردم؟ دلیلش گمانم یک جور خودخواهی است، که ببینید من بهتر ترجمه میکنم. شخصاً بر این باورم که ترجمههایم بهترند، از دیگران هم همین را شنیدهام. امّا هنوز کسی به شکل کتبی اظهار نظر نکرده است.
امّا حافظ. حافظ برایم همیشه غیرقابلترجمه بوده است. هر بار غزلی از او را به قصد ترجمه دست گرفته ام از همان یکی دو بیت اول پشیمان شده ام.
ترجمه رباعیات خیام راهم را هموار کرد. یا درستتر، زبانم را باز کرد. این کار برایم آزمون و آزمایشی بزرگ بود. کاری به  راستی خلاقه. و مهمتر این که من با این کار تواناییهای بیپایان زبان ارمنی را، بر مبنای این دو ترجمه، کشف میکردم.
 
جوچی
در بهار سال ۲۰۱۰م. در موزه هنرهای معاصر اصفهان نمایشگاهی از تندیسهای چوبی من تحت عنوان جوچی برگزار شد. میتوان گفت این کار، هابی من است، به قول ارمنیها بازی وقت بیکاریام. و همین طور یک جور تحقق آرزوی نقاش شدنم از کودکی. تکه چوبهای کاملاً طبیعی را میگیرم و از به هم چسباندن آنها فیگورهای انسانی و حیوانی میسازم. این کار، مانند هر بازی دیگری، بسیار جالب و جذاب است. مطلقاً بیواسطه و میتوانم بگویم فرمالیسم ناب. تنها کاری که میکنم انتخاب شکلهایی است که طبیعت خلق کرده، به هم چسباندن آن ها و خلق شکلهای تازه. در واقع این شکلهای موجود هستند که به طور تصادفی یکدیگر را پیدا میکنند و با پیوستن به یکدیگر، شکلی نو و تکرارناپذیر میسازند.
 
ژ.ژ.ک.
بعد از پیروزی انقلاب در جلفای اصفهانی موجی از اعتراضات مردمی به راه افتاد که هدف اصلیاش حکومت مستبدانه داشناکها بود. این جنبش در ابتدا کاملاً خودجوش بود و شرکتکنندگانِ آن عمدتاً قشر صنعت کاران خردهپا بودند. بعد گروهی از روشنفکران تصمیم گرفتند این جنبش را در یک بستر سازمانیافتهتری قرار دهند و تشکیلاتی به نام «کمیته موقتی مردمی» تشکیل دادند که به اختصار ژ.ژ.ک. خوانده میشد. من در این نام گذاری نقشی نداشتم، امّا از این جنبش هواداری میکردم و با رسالتی خودساخته با دو تن از دوستانم، هراچ خاچاطوریان و تیگران قاراخانیان، مثلتی تشکیل دادیم که اسمش را گذاشتیم هِرات (از کنار هم نهادن حروف نخست هراچ، آزاد و تیگران). هدف باز راهنمایی جنبش مردم بود، اگر نخواهم بگویم رهبریاش. هِرات اعلام موجودیت نکرد، تنها یکی دو مقاله به این نام در نشریه پیونیک امضاء شد. ماجرای هِرات پیش از شکلگیری ژ.ژ.ک. بود و بعد از تأسیس آن، در آن ادغام شد. هراچ خاچاطوریان همان طور که میدانیم به نمایندگی مجلس شورای اسلامی انتخاب شد و شاید این را بتوان بزرگترین پیروزی این جنبش دانست.
بعد از تأسیس انجمن فرهنگی ارامنه، ژ.ژ.ک. منحل شد و بعد از آن بارِ رهبری جنبش را انجمن فرهنگی به دوش گرفت.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره ۱۳۴
۱۷ آبان ۱۳۹۱
 

    Tags: ,

    4 Responses to آزاد ماتیان به روایت آزاد ماتیان

    1. کرمانشاه on ۲۵/۰۷/۱۳۹۳ at ۱:۱۳ ب.ظ

      مرسی استاد گرانقدر یادتان همیشه در فلب مان است

    2. کرمانشاه on ۲۵/۰۷/۱۳۹۳ at ۱:۱۵ ب.ظ

      مرسی استاد گرانقدر یادتان همیشه در فلب مان است امیدوارم همیشه سرزنده و سرحال در کنارخانواده باشید

    3. بابک شفیعی on ۱۸/۱۲/۱۳۹۴ at ۴:۰۱ ب.ظ

      با درود

       بسیار زیبا دستتان درد نکنه لذت بردم یاد دوستان ارمنی خود در ابادان افتادم (ربرت  سورن ژیرن روبن بوغوسپور یادشان بخیر  

    4. م. ق on ۱۸/۰۶/۱۳۹۵ at ۷:۵۳ ب.ظ

      با سلام درود بر استاد ماتیان

      یادش بخیر دانشگاه اصفهان و زبانی که آموختیم ولی افسوس به فراموشی سپرده شد

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *