ورنیساژ؛ بازار مکاره ایروان

 
تام وارتابدیان
 
 
 
همچنان که خورشید ایروان بر میآید تصویر بازار روباز ارزان فروشان جان میگیرد. شنبه است و مردم آرام و قرار ندارند. کسبوکار نمیتواند منتظر بماند.
یک ولگرد در راهروها پرسه میزند، به نظر میآید میخواهد نشانهای چوبیش را بفروشد. میگوید دستساز هستند، اما از کجا معلوم؟
اینجا بزرگترین بازار روباز ارزان فروشی در ایروان است. مکانی مناسب برای به چنگ آوردن مصنوعات هنری. آن هم با قیمت مناسب. مذاکرات، جزئی از معامله است. میتوانید ورنیساژ را بهشت چانه زنی بنامید. چی دوست دارید؟ جواهرات؟ کارهای چوبی؟ پاستل؟ سرامیک؟ کتاب؟ سکه؟ تمبر و مدال؟ ابزارآلات؟ کلیدهای اسکلتی چشمت را گرفته؟
روی میزی قطعات الکترونیکی و ریش تراشهای قدیمی گذاشته شده. این که برای هر کسی چیزی پیدا میشود فروش را آسان میکند. احساس بچهای را داری که دیوانهوار وسط اتاق زیر شیروانی مادربزرگش دویده باشد. ورنیساژ  بهشت خریداران است و یکی از پایههای هنر فرهنگی را به نمایش میگذارد. یک تاجر به من گفت: «اینجا روح هنر زنده و سرحال است. سنتهای باستانی و فرهنگی هر هفته از نو متولد میشوند. گردشگرها اینجا را دوست دارند، ساکنین هم همین طور».
 
 
 
مهمتر از جنسها، روش فروشندهها در تشویق کردن مردم برای خرید بود. رقابت و یک جور حس رفاه اقتصادی موازی هم پیش میرفتند. من مأموریت داشتم هدایایی برای خانوادهام به خانه ببرم.  دوستان هم درخواستهایی روانه کرده بودند. یکی صلیب ارمنی خواسته بود و دیگری یک عروسک. یک نقاشی از آرارات هم در لیست بود. همین طور یک بند کفش، صنایع دستی، و تعدادی سیدی. اگر آمدنی دو چمدان همراه داشتم برای برگشت چهار تا لازم بود.
متوجه شدم ورنیساژ یک کلمه فرانسویست که توسط هنرمندان ارمنی  ـ که آثارشان را نزد مردم میآوردند ـ در دهه هفتاد وارد زبان ارمنی شده است.
پارکی که در طول هفته آرام و راکد است آخر هفتهها با یادی از مارتیروس ساریان، نقاش معاصر ارمنی، در قلب شهر شکوفا میشود. عطر مجذوب کننده مصنوعات تاریخی به طرز خوشایندی با اجناس امروزی ترکیب شده و خریداران  از پیر و جوان را جذب میکند.  پوشیده شدن چمن پارک با ردیف ردیف نقاشی نشان میدهد که روح هنر اینجا زنده است. یک بچه با دو تا کیف پر از جنس دیده میشود، جای دیگر زنی هشتادساله با فروشنده جنس چانه میزند. آنها قیمت را بالا و پایین میکنند تا سر آن به توافق برسند. من سه تا عروسک برداشتم، فروشنده با پیشنهادی وسوسه کننده جلو آمد: «یکی دیگه بخر بعد پنجمی را مجانی بردار». او یک کوزه سرامیک هم گذاشت که در طول راه شکست.
 
 
مردی که نشان چوبی میفروخت خسته از راه میرسد. با دستهاش نشانها را به هر طرف دراز میکند. بی توجه به قوانین بازی، فکر کردم هدیه میدهد، یکی گرفتم و فکر کردم تعارفیست. ممکن است به جواهرفروش تیفانی هم همین طور دستبرد زده باشم. دو کاسب باجههاشان را رها کرده و دنبالم راه افتادند. از این که از یک آدم بیمار سودجویی کردم رنجیده بودند. یکی از نشانها از جیبم بیرون آمده بود، همان که مجانی برداشته بودم. یکی از مردها به ارمنی گفت: «او منتظر بود پولی بهش بدهید. زندگی اش از درآمدی که این جا دارد میچرخد، لطفا محترمانه برخورد کنید».
بدون لحظهای تردید پیش مرد لنگ و بیکس برگشتم و شاید سه برابر آنچه نشانها میارزید با رضایت به او پول دادم. ترک کردن یک کشور با آبروی لکهدار شده کار من نیست. همچنان که از روز میگذشت من بودجه پیش بینی شده برای خرید را زیاد میکردم.
دیدار ورنیساژ از این جهت بر من تأثیر گذاشت که دیدم چهطور طبقه مشخصی از مردم استعداد هنری خود را زندگی میکنند ـ با تقسیم کردن آن با دیگران، برای حفظ ثبات اقتصادیشان. منظره کوه آرارات از دور هم، جایزه اضافه من بود.
ترجمه: نسیم نجفی
دوهفته نامه "هویس" شماره ۱۲۷
۴ مرداد 1391

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *