برف بازی

 
کاترین یعقوبی
 
 
آن سال هوا زودتر رو به سردی گذاشته بود. اواسط آذر ماه بود که بارش برف شروع شد. انگار آن سال هوا سردتر هم شده بود. از یک طرف سرمای شدید و از طرف دیگر کمبود وسایل گرم کننده تحمل سرما را سختتر میکرد. خانهی ما، طبقه چهارم یک ساختمان بلند بود. طبقهای که شامل دو اتاق، یک آشپزخانه و یک سرویس بهداشتی بود. هم از طرف آشپزخانه و هم یکی از اتاقها، به تراس بزرگی راه داشتیم، که این تراس بزرگ همانقدر که تابستانها نعمت بود و بهشت،  زمستانها زحمت بود و جهنم.
اتاقها به وسیله یک راهروی کوچک و دیوار بینشان از هم جدا میشدند. اتاق بزرگ، پنجرههایش به سمت کوچه و خیابان باز میشد و اتاق کوچکتر به سمت تراس. در اتاق بزرگ یک میز هشت نفره و صندلی برای پذیرایی، و یک میز تلویزیون بود، و در اتاق کوچک یک تختخواب و کمد لباس. روبهروی اتاق کوچک سرویس بهداشتی بود و سمت راست آن آشپزخانه.
تابستانها همگی روی تراس میخوابیدیم ولی زمستانها مادرم رختخواب همهمان را در اتاق بزرگ پهن میکرد. آن سالها که اوایل جنگ بود از لحاظ سوخت خیلی در تنگنا بودیم، برای همین مادرم فقط اتاق بزرگ را گرم نگه میداشت.
از وقتی سرما شروع میشد و اولین برف و باران شروع به باریدن میکرد غصهی ما و مادرم شروع میشد. ما از سرما و گرم نشدن خانه، و مادرم به خاطر تمیز کردن برف نشسته.
همیشه بین همسایههای طبقات پایین و ما اختلاف نظر بود. آنها معتقد بودند که چون از تراس استفاده نمیکنند، پس وقتی هم که برف میآید و احتیاج به پارو کردن دارد به آنها مربوط نمیشود. اما مادرم همیشه میگفت که اگر نتواند برف نشسته را به موقع تمیز کند و برف سنگینی کند،  ممکن است به سقف طبقات پایین آسیب برسد. با این که حق با هر دو طرف بود این بگومگوها هر سال موقع باریدن برف ادامه داشت.
از عصر روز  قبل، بارش برف شروع شده بود. من و خواهرم هر چند دقیقه یک بار از پنجره به بیرون نگاه میکردیم تا ببینیم برف میبارد و روی زمین مینشیند یا نه. وقتی هم که هوا رو به تاریکی گذاشت هر لحظه منتظر بودیم از تلویزیون اعلام کنند که مدارس تعطیل است. اگر برف تا صبح میبارید احتمال این که زمین را بپوشاند خیلی خیلی زیاد بود. همهاش دعا میکردم تا صبح برف ببارد، تا هم مدارس تعطیل شود و هم این که بتوانیم با بچههای همسایه برفبازی کنیم.
هوا بدجوری سرد شده بود و با این که اتاق ما زیاد هم بزرگ نبود اما باز هم تا درِ اتاق را برای چند لحظه باز میگذاشتیم سرما به داخل هجوم میآورد. اینجور مواقع بود که داد مادرم بلند میشد و دعوا میکرد. با این که خانهمان با رادیاتور و شوفاژ گرم میشد اما وقتی هوا خیلی خیلی سرد میشد و سهمیه گازوئیل به تعویق میافتاد مادرم مجبور میشد برای گرم کردن خانه از چراغهای نفتی و علاالدین استفاده کند. برای همین به ما اجازه نمیداد زیاد از اتاق بیرون برویم، چون با هر باز و بسته شدن در، گرمای خانه خارج میشد.
بعضی وقتها فکر میکردم بیچاره همسایههامان که خانهشان تقریبا کل تراس و اتاقهای ما بود. آنها چهقدر سختی میکشیدند وقتی هوا سرد میشد، با این که هر واحدی دو الی سه اتاق خواب داشت ولی مجبور میشدند همگی در یک اتاق جمع شوند.
آن روز وقتی پدرم از سر کار برگشت، حسابی سرما خورده بود، چون به خاطر بارندگی مجبور شده بود بیشتر راه، از محل کار تا خانه را پیاده بیاید.
تمام هوش و حواسم به بیرون از خانه بود که ببینم آیا برف روی زمین نشسته یا نه. هر از چند گاهی گوشه پرده را به کناری میزدم و بیرون را تماشا میکردم اما متأسفانه چیز زیادی معلوم نمیشد. آن روزها برنامههای تلویزیون خیلی زیاد و متنوع نبود و اکثرا ساعت ۱۰ الی ۱۱ شب تمام میشد. آخرین اخبار را هم که شنیدیم هیچ خبری از تعطیلی نگفت و برای همین من و خواهر و برادرم با دلخوری به رختخواب رفتیم.
هر روز صبح سر ساعت ۷ بیدار میشدیم و بعد از شستن دست و صورت و خوردن صبحانه، من و خواهرم با هم به مدرسه میرفتیم و برادرم را چون از ما کوچکتر بود، مادرم به مدرسه میبرد.
آن روز صبح، خیلی زودتر از همیشه بیدار شدم . خواهر و برادرم هنوز خواب بودند. صدای مادرم از آشپزخانه میآمد و پدرم که داشت کفشهایش را میپوشید تا سر کار برود. اولین کاری که انجام دادم این بود که پریدم دم پنجره و بیرون را تماشا کردم. باورم نمیشد، چنان برفی زمین را پوشانده بود که حد نداشت. وقتی مادرم وارد اتاق شد با دیدن قیافهام آرام اشاره کرد که دوباره به رختخواب برگردم چون مدارس تعطیل اعلام شده بود. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. به رختخواب رفتم اما آنقدر تکان خوردم و با لگد آرام به خواهرم زدم تا او بیدار شد. آهسته در گوشش گفتم که مدرسه تعطیل است. خواهرم توی خواب و بیداری چیزی گفت که من زیاد متوجه نشدم. حرصم گرفته بود از این که خواهرم اصلا متوجه وضعیت نبود. سعی کردم آرام برادرم را بیدار کنم طوری که مادرم متوجه نشود و به او بگویم که مدرسه تعطیل است و میتوانیم با بچههای همسایه برفبازی کنیم، اما او کوچکتر از من بود و زیاد دوست خوبی به حساب نمیآمد. خسته از تلاش بیهودهام سعی کردم دوباره بخوابم ولی در عین حال داشتم به این فکر میکردم که وقتی بچهها به تراس ما آمدند چهطوری آدم برفی درست کنیم و اصلا به چه وسایلی نیاز داشتیم. در همین افکار بودم که انگار دوباره خوابم برد، چون با جیغ و سر و صدای خواهر و برادرم بیدار شدم. خواهرم با هیجان صدایم میزد و میخواست بیدار شوم و بیرون را ببینم که چه برفی روی زمین نشسته، و برادرم مدام از مادرم میپرسید آیا میتواند به تراس برود و برفبازی کند یا نه. وقتی خواهرم بیتفاوتی مرا دید تعجب کرد اما به او گفتم که من صبح خیلی زود بیدار شده و فهمیدم که برف زمین را پوشانده و تعطیل هستیم.
مادرم میز صبحانه را طبق معمول آماده کرده بود، اما من که هیچ اشتهایی به خوردن نداشتم، از ترس عصبانیتش یکی دو لقمه خوردم و چای داغ را سر کشیدم، جوری که اشک در چشمهایم جمع شد. مادرم با دیدن قیافهام متوجه شد اما به روی خودش نیاورد. فقط با حالتی خیلی جدی گفت که اگر میخواهیم برفبازی کنیم باید بچههای حرفگوشکنی باشیم.
البته مادرم حق داشت جدی باشد. با هر بارش برف، آنقدر از تراس به اتاق و از اتاق به تراس میرفتیم که اولا همهی گرمای خانه از بین میرفت و ثانیا تمام برف آب شده را با خود وارد آشپزخانه میکردیم. حالا بماند که چندین مرتبه مجبور میشدیم شلوار و جورابمان را عوض  کنیم. اما با همهی این زحمتها و دردسرها، این جملهی مادرم نشاندهندهی رضایت او به رفتن ما روی تراس بود . پس ما هم میتوانستیم تا زمانی که او برف را پارو میکند بازی کنیم. من و خواهر و برادرم با هورا دستهایمان را بالا گرفتیم و خوشحالی کردیم.
تنها ناراحتیام این بود که چهطور بچههای همسایهها را خبر کنم. آرمان، واهه، ارموند، آنیتا. حتما آنها هم منتظر خبر ما بودند. تمام فکر و ذکرم پیش آنها بود. از طرف دیگر باید صبر میکردم تا مادرم کارهای روزانهاش را انجام میداد. جارو، گردگیری، پخت و پز. خدایا نمیتوانستم آنقدر صبر کنم. برای این که سریعتر به تراس بروم به خواهرم اشاره کردم که به مادر کمک کنیم تا کارهایش زودتر تمام شود. مادرم با دیدن کار کردن من و خواهرم متوجه هیجان ما شد و با خنده اشاره کرد که میتوانیم برویم اما به شرطی که زیاد از تراس به آشپزخانه و برعکس نرویم.
از راهروی آپارتمان با چنان جیغ و فریادی بچهها را صدا زدیم که حتی خاله لوسیک، مادر آرمان، و آبوک برادر بزرگتر آنیتا و عمو وارطان هم به تراس آمدند تا به مادرم در تمیز کردن برف کمک کنند. هیجان و شور و شوق برفبازی روی آنها هم تأثیر گذاشته بود، چون برخلاف همیشه، هم شاد به نظر میآمدند و هم قبل از پارو کردن شروع به برفبازی با ما کردند.
وقتی بزرگترها پارو کردن برف را شروع کردند من و بچهها هم درست کردن آدم برفی را شروع کردیم. خیلی جالب بود، هر کاری میکردیم نمی توانستیم کلهی آدم برفی را سر جایش بگذاریم. تا برف را گلوله میکردیم و میگذاشتیم روی تنه، یا کج میشد و یا سر میخورد. 
بزرگترها هم، هر کدام گوشهای از تراس در حال پارو کردن و ریختن برف به سمت کوچه و خیابان بودند. از شدت سرما انگشتهای دستمان یخ زده بود اما آنقدر خوشحال بودیم که حس نمیکردیم. هر از گاهی با بخار دهان سعی میکردیم دستمان را گرم کنیم.
ناگهان صدای داد و فریادی همهمان را به سمت خودش جلب کرد. مردی بلند قد  با سبیلهای ضخیم و پرپشت، با کلاهی پشمی که تا ابروهایش پایین کشیده و پالتویی قهوهای به تن،  در حال داد و فریاد وسط تراس ایستاده بود. صدای مرد چنان در برف و سوز و سرما پیچید که همهی ما را در جای خود میخکوب کرد. برای چند لحظه تنها ایستاده بودیم و به تکان خوردن لبهای آن مرد نگاه میکردیم. من اول خیلی متوجه حرفهایش نمیشدم. احساس میکردم با هر تکان خوردن لبهایش ممکن است سبیلهایش کنده شود . چنان فریاد میکشید و صورتش سرخ شده بود که ما بچهها ناخودآگاه به یک گوشه خزیدیم. با کمی دقت متوجه شدم آن مرد غریبه نیست، آقای کارو، مکانیک محلهمان است که تعمیرگاهش بغل دیوار ساختمانمان بود. او سالها بود که همسایه دیوار به دیوار ما به حساب میآمد. همهی همسایهها، برای تعمیر ماشینهای شان از آقا کارو کمک میگرفتند. با این که استاد قابلی بود، ولی جالب این بود که خودش ماشین ژیان داشت. همان مثل «کوزهگر از کوزه شکسته آب میخورد» بود. 
وقتی صحبتهایش تمام شد خاله لوسیک اولین کسی بود که با صدای تیز  و جیغمانندش شروع به داد زدن کرد. اول سر آقا کارو داد و فریاد کرد و بعد به سمت همسایهها. در عرض چند ثانیه  انگار همگی مسابقهی داد زدن گذاشته بودند، چون بیوقفه همه با هم  فریاد میزدند و صحبت میکردند. صدای آقا کارو دوباره بلند شد اما این بار بزرگترهای ما هم فریاد میزدند. خاله لوسیک اسم مادرم را میبرد و مادرم اسم عمو وارطان و عمو وارطان اسم آبوک. هیچ معلوم نبود چه خبر است. انگار داشتند با هم اسم فامیل بازی میکردند.
ناگهان درِ آشپزخانه باز شد و مادام نازی که هم صاحب آپارتمان ما بود و هم تقریبا کلانتر محله، وارد تراس شد. او یک زن بود اما فقط اسمش زنانه بود. لباس پوشیدن، حرف زدن، راه رفتن و همهی کارهایش شبیه مردها بود. کارش خرید و فروش املاک بود و از این راه برای خودش اسم و رسمی به هم زده بود. مردها اکثر سعی می کردند از او فاصله بگیرند و با زنها هم خودش نمیپلکید. خلاصه همه از او حرفشنوی داشتند.
تازه آن موقع بود که متوجه اوضاع شدم. وقتی بزرگترها برف را پارو کرده و به کوچه و خیابان ریخته بودند، یکی از گلوله برفها به سقف برزنتی ماشین آقا کارو که ژیان بود برخورد کرده و سقف پاره شده بود. آقا کارو، با عصبانیت درخواست خسارت میکرد و بزرگترها هم هر کدام گناه را گردن دیگری میانداخت. خاله لوسیک مادرم را که مالک تراس بود مقصر میدانست و مادرم ادعا میکرد آن قسمت را عمو وارطان پارو کرده و برف را به خیابان ریخته، و عمو وارطان هم آبوک را مقصر میدانست. خلاصه بلبشویی شده بود.
مادام نازی با صدای دو رگهاش ابتدا همه را ساکت کرد و بعد از چند دقیقه اوضاع را جوری آرام کرد که تقریبا نیم ساعت بعد آبوک با یک جعبه شیرینی وارد تراس شد و مادرم همه را به صرف قهوه به داخل دعوت کرد. صحنهی جالبی بود. آقا کارو با آن سبیلهای ضخیمش در حال خوردن قهوه و شیرینی بود و میخندید و با عمو وارطان و مادر و خاله لوسیک صحبت میکرد. خاله لوسیک با صدای تیز و جیغمانندش ادای همه را در حین دعوا در میآورد و میخندید.
 
***
 
ظهر شده بود و من و خواهرم بیصبرانه منتظر آمدن پدرم بودیم تا ماجرای آن روز را برایش تعریف کنیم . وقتی صدای پایش را از پلهها شنیدیم به سمت در دویدیم. وقتی پدر وارد اتاق شد من و خواهرم تند تند داستان را برایش تعریف کردیم. مادرم هم با خنده حرفهای ما را کامل میکرد. وقتی صحبتهای مان تمام شد پدرم با لبخند پرسید بالاخره تکلیف سقف پاره ماشین آقا کارو چه شد؟ که ابتدا با قیافه گیج و سپس با صدای خنده ما روبهرو شد. چون ما هم در آخر  نفهمیدیم خسارت ماشین آقا کارو را چه کسی باید میداد.
 
دوهفته نامه "هویس" شماره ۱۳۷
۲۹ آذر ۱۳۹۱
 

    Tags: , ,

    4 Responses to برف بازی

    1. arash shahnavaz on ۱۳/۱۰/۱۳۹۱ at ۱۱:۲۳ ب.ظ

      سلام . این داستان هم مانند داستان های قبلی شما به دلم نشست. اما نکته جالب در این داستان آن بود که بسیار به زندگی شخصی من نزدیک بود. جالب است با آنکه شما خانم هستید و از فرهنگ ارمنی می آیید ، اما من در این قصه کاملا با شما احساس همذات پنداری کردم. حکایت بارش های شبانه برف و کیف برخواستن از خواب و شنیدن اینکه مدارس تعطیل است آن هم در سال های دهه ۶۰ ش. که تلویزیون صبح ها برنامه نداشت و گوش ها به رادیو بود ، برایم کاملا ملموس و نزدیک است. من هم دقیقا همان روزها را حس و زندگی کرده ام .همینطور برف بازی کردن های صبح تعطیلی! به هر حال امیدوارم روزی این داستان های کوتاه را در غالب کتابی منتشر کنید. راستی خیلی دوست دارم بدانم شما همان خانم یعقوبی مسئول اشتراک هویس هستید یا فردی دیگر؟ممنون .آرش شهنواز    

      • کاترین یعقوبی on ۱۲/۱۲/۱۳۹۱ at ۱۲:۲۰ ب.ظ

        آقای شهنواز

         بسیار متشکرم از اضهار نظرتان. امیدوارم یکی از منتقدان من در داستانهایم باشیید. البته اکثر داستانهایم – گوشه ی کوچکی از خاطرات دوران کودکیم می باشد. .

         

    2. رضا زمان زاد on ۰۶/۱۲/۱۳۹۱ at ۳:۲۶ ب.ظ

      داستان منسجم و خوبی بود کامنت آقای ارش رو هم خوندم . اما از اونجایی که من دوستان ارمنی زیادی دارم و یکی از بستگانمون هم با یه خانم ارمنی ازدواج کرده این رو میدونم که ارمنی های ایران تفاوت فرهنگی زیادی با فارسها ندارن و این خیلی عجیب نیست که خاطرات شما و یا زندگی شخصیتهای داستانهاتون شبیه فارسهای ایران باشه . ارمنی ها ممکنه زبان و دینشون با اکثریت ایرانی ها فرق داشته باشه اما از نظر کلی فرهنگشون غیر از فارسها نیست و این باعث خوشحالی و افتخار فارسهاست که در کنار کسانی مثل ارامنه زندگی کنن

    3. کاترین یعقوبی on ۱۹/۱۲/۱۳۹۱ at ۱۱:۱۶ ق.ظ

      آقای زمان زاد متشکر از نظرتان. بله من هم با شما موافقم. فرهنگ جامعه ارمنی- ایرانی  تقریبا شبیه هم بوده و این بیشتر بعلت همزیستی مسالمت آمیز قرنها پیش بوده. اگر فرهنگ ارامنه را مطالعه کرده باشید می بینید که ارامنه از چندین قرن با پارسها و ایران زمین در حال معاشرت-داد و ستد و غیره بوده اند. برای ما هم جای بسی افتخار دارد که خود را ارمنی ایرانی معرفی می نماییم.

       

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *