داستان: تعطیلات نوروزی

 
کاترین یعقوبی
 
 
وقتی اسفند ماه شروع شد، من و دوست همکلاسیام آنیتا شروع کردیم به شمردن روزهای آخر سال. از طرفی خیلی خوشحال بودیم که مدارس حداقل بیست روزی تعطیل میشد، خصوصا آن سال که عید پاک هم بعد از تعطیلات نوروزی بود، یعنی بعد از سیزده بهدر که باید چهاردهم می رفتیم مدرسه، ما برای عید پاک سه روز دیگر هم تعطیل بودیم . از طرفی هم غمباد گرفته بودیم که باز مثل هر سال معلمها تا میتوانند درس و مشق میدهند که مبادا ما یک روزی را بدون درس نوشتن با خیال راحت بازی کنیم. من زیاد هم شاگرد خوب و ممتازی نبودم. چپدست بودم و دستخطم هم اصلا تعریف نداشت. خصوصا موقع مشق نوشتن که با خودنویس هم مینوشتیم اکثرا دفترم کثیف و نامرتب بود. معلم فارسیمان اصرار داشت حتما مشقهایمان را با خودنویس بنویسیم تا دستخطمان بهتر و زیباتر شود. برای همین با خودم عهد کردم تمامی تکالیف شب عید را تمیز و مرتب بنویسم. همیشه تا آخر سال چند باری دفتر مشق و ریاضیام را عوض میکردم. معمولا صفحات اول دفترهایم مرتب و تمیز بود اما به وسط نرسیده نامرتب و کثیف میشد و به آخر نرسیده دفتر را عوض میکردم، و چون مادرم از این
که دفترهایم هنوز کلی صفحات سفید دارد عصبانی می شد، شروع میکردم به کندن کاغذهای سفید تا مادرم باور کند که دفترم تمام شده. همیشه اول سال پدرم کلی دفتر و مداد و خودکار از کتابفروشی نزدیک محل کارش برای من و خواهرم میخرید اما سال هنوز تمام نشده همهی وسایل را استفاده میکردیم. حس عجیبی نسبت به دفتر و مداد و خودکار داشتم. میشد گفت بیشتر خریدن آنها را دوست داشتم تا استفادهاش را.
آخرهای اسفندماه بود که پدرم تصمیم گرفت برای تعطیلات عید خانهمان را نقاشی کند. خودش که این کار را نمیکرد، چون  یک بار که خواسته بود اتاقمان را نقاشی کند آنقدر رنگ را رقیق کرده بود که هرچه به دیوار میمالید دیوار رنگی به خود نمی گرفت. برای همین از پسرخالههایم خواست تا به او کمک کنند. پسرخالههایم چند باری خانه خودشان را رنگ کرده بودند. چون خانه ما زیاد هم بزرگ نبود کار خیلی سختی نبود. یک طرف دیوار اتاق پذیرایی که پنجره بود، و میماند فقط سه طرف دیوار. اتاق کوچک هم کار زیادی نداشت. پدرم معمولا هر چند سال یک بار با کمک آشناها اتاقها را نقاشی میکرد. چند سال قبل، پسر بزرگ عمهام خانه را رنگ کرده بود و آن سال هم قرار بود پسرخالههایم نقاشی کنند. مادر هم سعی میکرد به اندازه بودجهاش پردهای مناسب رنگ دیوارها بدوزد و آویزان کند.
آخرین روزی که از مدرسه تعطیل شدیم، آنقدر خوشحال بودم که دلم میخواست همهی دوستانم را به خانهمان دعوت کنم. اما چون میدانستم قرار است خانه را نقاشی کنیم از بچهها خداحافظی کردم و به خانه آمدم.
صدای پسرخالههایم را از داخل راهرو شنیدم و وقتی به بالا رسیدم مادرم باقیمانده وسایل اتاقمان را به تراس منتقل میکرد. کلی سطل رنگ و برس نقاشی و کاردک هم وسط اتاق خالی دیده میشد. همیشه از بوی رنگ خوشم میآمد. بوی تازگی و تمیزی میداد. خانهمان بزرگ و لوکس نبود، همینطور وسایلمان. اما هر وقت خانه را نقاشی میکردیم انگار وسایل هم جان تازهای گرفته باشند، میخواستند خودی نشان بدهند. برای همین همه چیز قشنگ و زیبا به نظر میآمد، یا شاید من این طور تصور میکردم.
رنگ قبلی اتاقها سبز پستهای روشن بود که از اولش هم خوشم نمیآمد. خصوصا با آن پردههای پارچهای سفید با گلهای بزرگ سبز. وقتی مادرم آن پردهها را آویزان کرد انگاری پارچه ملحفه به پنجره آویزان کردهاند. چنان به ذوقاش زدم که واقعا خودش هم تا آخر از آن پردهها خوشش نیامد. وقتی به خانهی دوستانم میرفتم و وسایل و پرده هایشان را میدیدم، زشتی پردههایمان بیشتر به چشمم میآمد. 
پدرم این بار رنگ خاکستری روشن را انتخاب کرده بود. مادر هم پارچه توری سفید زیبایی را برای پردهها خریده بود.
نقاشی اتاقها دو سه روزی بیشتر کار نداشت، چون هم پسرخالههایم به کار وارد بودند و هم خانهمان کوچک بود. اما باز همین چند روز سختیهای خودش را داشت. برای همین مادرم با خاله هاسمیک، مادر آنیتا، صحبت کرده بود تا من و خواهرم یکی دو روزی پیش آنها بمانیم. ما که از خدایمان بود چون خاله هاسمیک زنی فوقالعاده مهربان و در ضمن مهماننواز بود. همیشه ماندن در آن جا را دوست داشتم. خیلی به ما خوش می گذشت . او برعکس مادرم که زنی سختگیر و منضبط بود، همیشه به خواست ما بچهها رفتار میکرد، حتی پیش میآمد که با ما بازی میکرد و یا وسایل بازی کردن ما را فراهم میکرد. کاری که مادرم زیاد انجام نمیداد و یا حتی ممکن بود عصبانی شود. یادم میآید مادرم به ندرت به من و خواهرم اجازه میداد لواشک یا تمبر هندی بخریم. همیشه دعوا میکرد و از غیر بهداشتی بودن آنها میگفت، ما هم همیشه قاچاقی میخریدیم و قایم میکردیم و میخوردیم، اما خاله هاسمیک اینطوری نبود. برای همین هر وقت به خانه شان میرفتیم واقعا آزادی را حس میکردیم.
دو سه روز اول عید را اصلا متوجه نشدم چهگونه گذشت. صبحها تلویزیون نگاه میکردیم، عاشق کارتونهای عید بودم. با این که بارها و بارها تلویزیون آنها را نشان داده بود و تکراری بود اما انگاری باز هم برایم تازگی داشت. کارتون رابین هود را بیشتر از همه دوست داشتم. عصرها هم یا من و خواهرم و آنیتا سهتایی بازی میکردیم و یا توی کوچه با بچهها. تنها چیزی که فکرش را هم نمیکردم مشقهایم بود.
 
***
 
وقتی نقاشی اتاقها تمام شد و وسایل را در داخل چیدیم، زیبایی خانه برایم غیر قابل تصور بود. اتاقهای رنگ شده، پردههای سفید توری، فرش شسته شده و تمیز، رومیزی پارچهای سفید، اصلا همه چیز اتاق برایم تازگی داشت. آنقدر خوشحال بودم که دلم میخواست همهی بچههای کوچه را به خانهمان دعوت کنم. مادرم گوشزد کرده بود که اولا با کفش وارد اتاق نشویم و در ثانی تمام مداد و خودکار و خصوصا جوهر خودنویس را از زیر دست جمع کنیم تا مبادا برادر کوچکم روی دیوار آثار هنری بر جا گذارد.
هفته اول به سرعت برق و باد تمام شد.
 
***
 
از شروع هفته دوم تعطیلات، دیگر حسابی به فکر درس و مشقهایم افتادم. با آنیتا تصمیم گرفتیم همهی مشقهایمان را تمیز و مرتب بنویسیم. هر چند پدرم معمولا از کتابفروشی که نزدیکی محل کارش بود و با او دوست و آشنا بود برایم دفتر و مداد و خودکارهای قشنگی میخرید که البته گاهی با مخالفت مادرم روبرو میشد، اما باز هم به بهانه تکالیف شب عید از مادرم پول گرفتم و یک دفتر صدبرگ خریدم. قسمت اول دفتر را برای مشق خطکشی کردم، قسمت وسط دفتر را برای جواب سوالهای پلی کپی که مدرسه داده بود و قسمت آخر دفتر را هم برای جدول ضرب و ریاضی. قرار شد یک روز من به خانه آنیتا، و یک روز هم او به خانه ما بیاید تا با هم درسها را تمام کنیم. معلم فارسی گفته بود مشقها را با خودنویس بنویسیم. پدرم قبل از تعطیلات برایم یک خودنویس خیلی خوب خریده بود که به هیچ عنوان جوهر پس نمیداد. دفتر را از دو طرف با خودکار قرمز خطکشی کرده و همهی عنوانهای درس و لغات و معنی را با خودکار قرمز نوشته بودم، متن درسها را هم با خودنویس آبی. واقعا تمیز و مرتب شده بود. تقریبا بیشتر مشقهایم را نوشته بودم، مطمئن بودم  معلم فارسیمان تشویقم خواهد کرد. آنیتا هم تمیز نوشته بود. از ترس این که جوهر خودنویس نریزد و جایی را کثیف نکند، آن را بالای طاقچه راهرو بیرون از اتاق گذاشته بودم. همیشه مادرم به خاطر جوهر خودنویس دعوایم میکرد، چون اصلا مراقب نبودم و چند باری حسابی گندزده بودم. البته این بار مادرم برای اطمینان بیشتر پنبهای را داخل شیشه جوهر گذاشته بود تا موقع ریختن جوهر پخش نشود، اما باز از ترس دعواها و داد و فریاد مادرم، آن را بیرون اتاق روی لبه پنجره کوچک راهرو گذاشته بودم.
وسایلم را جمع میکردم و میخواستم دفترم را به مادر نشان بدهم که از صدای جیغ و فریادهایش که مرتب اسمم را صدا میزد، قلبم هری پایین ریخت. با آنیتا از اتاق پریدیم بیرون. برادر کوچکم ایستاده بود و بر و بر مادرم را نگاه میکرد. وقتی خوب دقت کردم تازه متوجه شدم با توپ پلاستیکی زده و شیشه جوهر خودنویس را از روی لبه پنجره پایین انداخته. از یک طرف از عصبانیت مادرم ترسیده بودم و از طرف دیگر خیلی خوشحال بودم که جوهر داخل اتاق نریخته. فقط کاشیهای راهرو جوهری شده بود. با صدای مادرم که میپرسید به چه میخندم به خودم آمدم. فقط توانستم بگویم که خوشحالم جوهر داخل اتاق نبوده. البته مادرم تمام روز را به خاطر رنگی شدن کاشیها قر زد، چون با این که آنها را تمیز کرد لکههای آن بر جا ماند.
اما انگاری زیاد هم از دستم عصبانی نشد چون شب از پدرم خواست تا برایم از کتاب فروشی محل کارش یک بسته جوهر خودنویس پلاستیکی بخرد.
 
دوهفته نامه "هویس" شماره ۱۴۰
۲۱ بهمن ۱۳۹۱
 

    Tags: , ,

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *