عصر نادرشاه به روایت آبراهام کرتی، خلیفه اجمیادزین

 
نصرالله فلسفی
 
 
نادرقلی قرخلوی افشار، همزمان با حمله افغانها به ایران(۱۱۲۵ـ۱۱۳۳هجری قمری) و انقراض دولت شاه سلطان حسین صفوی، در خراسان قیام کرد، و به تهور و دلیری بلندنام شد. در سال ۱۱۳۸ق. به خدمت شاه تهماسب دوم، پسر شاه سلطان حسین، درآمد و چهار سال بعد اشرف افغان را در سه جنگ پیاپی شکست داد. سپس بیتأمل با دولت عثمانی به جنگ پرداخت و قسمتی از ولایات غربی ایران را از آن دولت باز گرفت.
در سال ۱۱۴۵ق. مصالحه شاه تهماسب را با دولت عثمانی بهانه کرد و او را از تخت سلطنت به زندان افکند، و پسر خردسالش عباسمیرزا را به ظاهر پادشاه خواند و خود با عنوان«نایبالسلطنه» فرمانروای ایران شد. سپس بار دیگر در مغرب ایران بر متصرفات دولت عثمانی تاخت و قسمتی از کردستان و عراق عرب را به خاک ایران افزود. در آغاز سال ۱۱۴۷ق. نیز به عزم تسخیر قفقازیه، از رود ارس گذشت و تا ماه رمضان ۱۱۴۸ سراسر آن سرزمین را از تصرف مأمورین و حکام روسیه و عثمانی و امرای محلی خارج و ضمیمه ایران کرد… و چون از هر سو آسودهخاطر شد و به کمال قدرت رسید، موقع را برای تحصیل مقام سلطنت ایران مناسب دید. پس تمام بزرگان و سران کشور را به دشت مغان خواند، تا در آنجا ایشان را به تصویب و تصدیق پادشاهی خود وادار کند… .
گزارش اجتماع دشت مغان را خلیفه (کاتولیکس) ارمنی کلیسای معروف اجمیادزین یا اوچ کلیسا، که خود به دعوت نادر در آنجا حضور داشته است، در کتابی با عنوان : تاریخ من و نادر، شاه ایران به تفصیل بیان کرده است. کتاب او حاوی مطالبی است که در سایر تاریخنویسیهای فارسی و بیگانه کمتر دیده میشود. به نظر نگارنده چنین رسید که قسمتهایی از این کتاب را که مربوط به مقدمات آشنایی خلیفه ارمنی با نادر، و تعریف مجلس دشت مغان و اتفاقات گوناگون آن مجلس و تشریفات انتخاب نادرقلی (که آن زمان طهماسب قلیخان نام داشت) به پادشاهی ایران، و تاجگذاری اوست به شکل مقالهای به نظر خوانندگان این مجله برساند. البته بسیاری از مطالب ناقص و اسامی نادرست تا آنجا که میسر بوده است از طریق منابع و تاریخهای دیگر کامل و اصلاح شده، و از نقل برخی مطالب هم، که خلیفه ارمنی خارج از موضوع اساسی بیان کرده، صرف نظر شده است.
ضمنا چون نگارنده میدانست که قسمتی از نسخه اصلی تعهدنامهای که نادر در انجمن دشت مغان از رجال و سرداران و حکام ایران در تصدیق پادشاهی خویش گرفته، نزد دوست ارجمند فاضل شاعر آقای محمد دانش بزرگ نیاست، از ایشان خواهش کرده اجازه دهند عکسی از آن سند گرانبها برای نقل در این مقاله برداشته شود. ایشان با کمال بزرگواری موافقت فرمودند و عکسی از تعهدنامه مذکور نیز در ضمن این مقاله به نظر خوانندگان خواهد رسید.
تعهدنامه، یا به قول میرزامهدیخان استرآبادی منشی نادر «وثیقه دشت مغان» به سبب گذشت روزگار و از دستی به دستی گشتن، تا زمانی که به تصرف آقای دانش درآید، پوسیده و فرسوده شده و قسمتهایی از اول و آخر و مهرها و امضاءهای آن ناچیز شده است. متن کامل این سند تاریخی بزرگ نیز در هیچ یک از تاریخهای نادری که فعلا در دسترس نگارنده است، دیده نشده. پس ناچار متن تعهدنامه را در مقابل تصویر آن به همین صورت فعلی، یعنی با نقص قسمتی از عبارات، نقل میکنیم و از دانشمند محترم آقای بزرگنیا که سندی چنین منحصر به فرد و گرانبها را برای استفاده همگانی در اختیار من گذاشتند، سپاسگزارم.
 
درباره آبراهام کُرتی نویسنده کتاب
آبراهام کرتی۱ نویسنده کتاب تاریخ من و نادر، شاه ایران از سال ۱۷۰۸میلادی (۲۰ـ ۱۱۱۹ ه.ق.) رئیس روحانیون کلیسای شهر رودستو۲ کرسی ایالت تراکیه، در کنار دریای سیاه بود. پس از آن که ده سال در آن کلیسا به سر برد، برای شرکت در جشن تجدید بنای یکی از کلیساهای بیتالمقدس، به آن شهر رفت و در اوایل سال ۱۷۳۴ میلادی(۴۷ـ۱۱۴۶ ه.ق.) به مقصد زیارت کلیسای معروف اجمیادزین یا اوچ کلیسا، باز از رودوستو راه قفقاز پیش گرفت و پس از صد روز مسافرت به اجمیادزین رسید.
سه ماه و چند روز پس از ورود وی، خلیفه اجمیادزین، آبراهام خوشابی، درگذشت و آبراهام کرتی به فرمان حسین پاشا حاکم ایروان به جای او خلیفه یا «کاتولیکس»3 کلیسای مذکور شد.
 
نخستین دیدار از خان مخوف۴
در آغاز محرم سال ۱۱۴۸ هجری قمری(اواخر ماه مه ۱۷۳۵م.) که نادر(طهماسب قلیخان)، پس از در هم شکستن قوای عبد  لله پاشا کوپر اوغلی، سرعسکر عثمانی، در نزدیکی قلعه قارص، به جانب قلعه ایروان میرفت و در کنار کلیسای اجمیادزین اردو زده بود، آبراهام خلیفه با پنج شش کشیش و پیشکشهای مناسب به دیدار او رفت و در محل شیرقلعه که اردوگاه خان بود، به خدمت وی رسید… او مینویسد:
«…چون به محل ایران نزدیک شیرقلعه رسیدیم، خان که از آمدن من آگاه شده بود، به عبدالحسن[خوانا نیست] بیک نسقچیباشی دستور داد که از ما پذیرایی کند. شب را در چادر نسقچیباشی به سر بردیم و فردا که روز پنجشنبه (۱۶محرم۱۱۴۸- ۸ژوئن۱۷۳۵) بود، چون طهماسب قلی خان میخواست صبح خیلی زود حرکت کند، مرا با آنچه به رسم پیشکش همراه داشتم، نزد وی بردند. مراسم تعظیم به جای آوردم. خان به ترکی گفت:«خلیفه خوش آمدی، حالت چهطور است؟ سوار شو تا کمی دورتر برویم». پس بیدرنگ بر اسب پرید و با دستهای از سواران خود حرکت کرد. به چند تن از سرداران و خدمتگزاران خویش نیز دستور داد که با من همراه شوند.
«همین که به محل دور رسیدیم، خان به چادر خویش داخل شد و فورا از حال من پرسید. فرّاشان متعدد با شتاب به جستوجوی من آمدند. زیرا عادت ایشان این است که برای اثبات چاکری و خدمتگزاری در هر کار تعجیل کنند. پس مرا به چادر خان بردند و او مرا به سفره خود برای شام دعوت کرد. به این ترتیب من سه روز در اردوی خان بودم، تا به قریه دق رسیدیم. در آنجا خان به من اجازه داد به کلیسای اجمیادزین برگردم. من نیز جسارت یافتم و از او خواهش کردم به تماشای کلیسای ما بیاید و او پذیرفت.
 
قهر و آشتی
طهماسبقلیخان روز شنبه (۱۰ژوئن) در نزدیکی اجمیادزین اردو زد. اسبان سیاه او تمام گندم و جو آن حدود را که نزدیک به درو بود خوردند و مزارع را چنان لگدکوب کردند که اثری از زراعت باقی نماند. من چون منتظر بودم از خان خبری برسد روز یکشنبه به اردو نرفتم، ولی روز دوشنبه یکی از کشیشان موسوم به وارتابد آلکساندر را به آنجا روانه کردم تا از قصد خان اطلاع حاصل کند. ساعتی بعد کشیش پریشانحال و رنگ پریده و نیمه جان بازگشت. معلوم شد خان فوقالعاده غضبناک است که چرا من همان غروب روز شنبه به استقبالش نرفته و به کلیسا دعوتش نکردهام. من مسکین از آداب و رسوم ایرانیان بیخبر بودم، دیگران هم از نافهمی چیزی به من نگفتند. از ترس نزدیک به مرگ بودم، دوستان را وداع کردم و از یکایک خواستم بدیهای مرا ببخشند و برایم دعا کنند. سپس به کلیسا شتافتم و با تضرع و زاری از خداوند طلب آمرزش کردم. بعد نیمه جان به اردو رفتم. خان هنگامی که من بر جان خود میلرزیدم، به ترکی پرسید:«خلیفه، چرا وقتی که من آمدم تو اینجا نبودی!». گریه کنان به ترکی جواب دادم:«قربان، یقینا خاطر مبارک آگاه است که من از یونان آمدهام و از آداب و رسوم اینجا خبری ندارم. البته تقصیر کارم، مرا بکشید.» خان رو به میرزا مهدی خان، وزیر دربار۵ کرد و با غضب گفت: «مگر نمیدانید خلیفه غریبه است؟ برای چه او را از آنچه نمیداند آگاه نکردید!» پس از آن خدای مهربان دل او را نرم کرد و از حال غضب بیرون آمد و گفت«حق با خلیفه است، راست میگوید.»
«بعد خان دستور داد فرمان خلیفه بودن مرا با فرامین دیگری صادر کنند، در یکی از فرامین خان اجازه میداد دارایی هرکس را که در آن حدود به تبعیت عثمانی باقیمانده است ضبط کنند، و در فرمان دیگر امر میکرد هیچکس بیدستور و اجازه او مزاحم کلیساها نشود… سپس فرمان داد خلعت آوردند و بر تن من کردند. خلعت نیمتنه زربفتی بود که یقهای از پوست سمور داشت. هنگامی که در انتظار مرگ بودم، از لطف پروردگار خلعت گرفتم… پس از آن اجازه خواستم به کلیسا بازگردم و با سایر کشیشان در لباس مخصوص روحانیت به خدمت او بیایم تا همگی او را خدمت و دعا کنند و اوامر و احکامش را بشنوند. خان اجازه فرمود. پس به کلیسا باز آمدم و کسانی که منتظر بودند مرا در تابوتی ببینند، با کمال تعجب و تحّیر، زنده و خلعت پوشیده یافتند!…
 
خان به کلیسا میرود
پس از آن آبراهام خلیفه با همه کشیشان اوچ کلیسا در لباسهای دینی، با تشریفات مخصوص مذهبی به اردوی طهماسب قلیخان میروند و او را با شکوه و جلال فراوان به کلیسا میبرند. خان همین که به کلیسا داخل میشود از تاریخ بنا و بانیان آنجا سؤالاتی می پرسد و جوابهای کافی میشنود.
بعد برای او در مقابل محراب کلیسا صندلی میگذارند، مینشیند و امر میدهد که خلیفه و کشیشان به انجام مراسم دینی مشغول شوند. پس از تماشای مراسم مذکور از کلیسا خارج میشود و دستور میدهد مبلغی(در حدود ۴۵۰ روبل نقره روسی) به خلیفه انعام دهند و او را مرخص میکند.
یک روز بعد باز طهماسب قلیخان با جمعی از سرداران خود به کلیسا میرود و آن چه را که درباره تاریخ آن جا از خلیفه شنیده بود، برای ایشان نقل میکند و پس از خوردن «شربت و گوشت دودزده و گلاب و تنقلات دیگر» از آنجا بیرون میرود و به خلیفه میگوید:
«راحت باش، غصه نخور، نترس، اینجا خانه خود من است. پیرمرد خانه تو آبادان خواهد ماند. با خیال راحت زندگی کن. اگر سربازان و اسبان من محصول تو را خوردهاند، جبران میکنم».
 
یادبود پیروزی
چند روز بعد به طماسب قلی خان خبر میدهند که عبد ا    لله پاشا، سرعسکر روم، از رودخانه آخوریان۶ گذشته و با سپاهی گران پیش میآید. خان از این خبر اظهار خوشنودی می کند و خبرگزار را خلعت میدهد. سپس به تهیه مقدمات جنگ میپردازد. بار و بنه و اثقال اردو و محسوبین و اسیران را به تبریز روانه میکند و خود با ۷۱۸۰۰۰ نفر سپاه در محل آقتپه یا تپه سفید اردو میزند. خرگاه مخصوص وی را بر فراز تپه برپای میکنند و اطراف تپه را با سه چهار دیوار به بلندی شش زراع، به شکل نیمدایره محصور میکنند تا در صورت حمله ناگهانی سپاهیان ترک، از آنجا با توپ و تفنگ از خود دفاع بتوانند کرد.
عبداللهپاشا روز شنبه (۲۵محرم ۱۱۴۸/ ۱۷ژوئن ۱۷۳۵) با سپاه خود فرا میرسد و در محل اغورد۸  از اعمال ایروان، در دو فرسنگی اردوی نادر فرود میآید…
در جنگی که روز بعد میان دو طرف روی میدهد طهماسبقلی خان پیروز میشود، عبدا    لله پاشا به قتل میرسد و به قول آبراهام خلیفه، از سپاهیان ترک۴۰۰۰۰ تن و از سپاه نادر از پانزده تا بیست نفر کشته میشوند.
پس از این پیروزی، طهماسبقلی خان نام آقتپه را به مبارکتپه۹ مبدل میکند و یک روز خلیفه را با جمعی از سرداران خود بالای تپه میبرد و دستور میدهد در آنجا به یادگار آن فتح، در محل خرگاه وی بنایی به شکل همان خرگاه بسازند.
بعد نیز مکرر خلیفه را به سفره خود دعوت میکند و به او دستور میدهد با ملیک مکرتوم نام، در کار ساختمان بنای مذکور و مخارج آن نظارت کند. دو نفر معتمد یا سرکار را هم مأمور میکند در تهیه گچ و سنگ از دهکدههای اطراف و انجام کار بنا با ایشان دستیاری و صورت مخارج را معیّن کنند. خلیفه به دستور خان بیدرنگ به ساختن بنای یادبود اقدام میکند و چهل روزه آن را به پایان میرساند.
این بنا شبیه به خرگاهی بوده که گنبدی داشته باشد. نادر پس از بازدید بنا دستور میدهد قریهای را که در دامنه آن تپه از صدسال پیش ویران شده بود آباد کنند و جمعی از رعایای اطراف را به آنجا منتقل کنند، و به آنها بذر و وسایل کار بدهند و همگی را از مالیات دیوانی معاف دارند، تا آن ده به زودی آباد شود.
پس از آن نادر بار دیگر به جانب قارص و ارزروم میتازد و آبادیهای آن حدود را ـ که بیشتر ارمنینشین بوده ـ غارت و ویران میکند و نزدیک ششهزار مرد و زن ارمنی را از آنجا به خراسان کوچ میدهد. سپس چون احمدپاشا سرعسکر تازه روم، و اعیان قارص و ارزروم از در صلحجویی در میآیند و متعهد میشوند که قلعه ایروان را تسلیم کنند، از آن حدود عقب مینشیند.
 
در تفلیس
بعد از آن که حسینپاشا، سردار عثمانی، قلعه ایروان را تخلیه میکند (۱۵جمادیالاول ۱۱۴۸ / ۱۳اکتبر۱۷۳۵) نادر متوجه شهر تفلیس میشود و در همان حال فرمانی به خان جدید ایروان میفرستد با این مضمون که: «خلیفه و کلانتر و ملیکها۱۰ و آقایان و کدخدایان ایروان را با خود بردار و در کنار رود آخوریان به اردو ملحق شو.» ولی چون خان ایروان و همراهانش در حرکت تأخیر میکنند و نادر به سوی تفلیس حرکت میکند، در راه به او نمیرسند و یک روز پس از وی وارد تفلیس میشوند.
در تفلیس نادر به خلیفه بسیار مهربانی میکند و در حضور او به خان ایروان و سایر سرداران میگوید:
«خلیفه از دعاگویان ماست، خدا نکند روزی باعث رنجش او بشوید! همچنین مراقب باشید که تجاوزی به اوچ کلیسا نشود و راضی نشوید که حتی یک گوسفند یا یک مرغ از اموال کلیسا را برای شما بکشند، خلیفه غلام صدیق و فداکاریست که ما را دوست میدارد.  نسبت به ملت ما خدمتگزار است و تمام قوای خود را در خدمت ما به کار میبرد. اگر بشنوم کسی نسبت به ارامنه بدرفتاری کرده یا به اموال ایشان تخطی کرده است او را به سختی تنبیه خواهم کرد. غیر از جزیه، مالیاتهای دولتی باید کاملا به تساوی پرداخته شود و ایرانی و ارمنی مثل هم مالیات بدهند.»
بعد به خلیفه و همراهان او مهربانی بسیار میکند و امر میدهد درخواستهای خود را به عرض وی برسانند.
همین که از درخواستهای متعدد ایشان آگاه میشود، با پانزده فقره آنها موافقت میکند و درباره هر یک فرمانی صادر میکند و به خلیفه و همراهان اجازه بازگشت به اوچ کلیسا میدهد.
پس از آن چون نادر فرمان میدهد که سیصد خانوار از مردم تفلیس را نیز به خراسان فرستند، مردم در یکی از کلیساهای شهر اجتماع میکنند و گروهی از ایشان دست به دامان خلیفه میشوند که چارهای اندیشد و کاری کند تا نادر از فرمان خود بازگردد.
خلیفه در کتاب خود مینویسد:«فریاد استغاثه و شکایت مردم بر آسمان میرفت…
بر روی خاک میغلتیدند و مرا قسم میدادند که پیش خان شفیع شوم تا آنها را آزاد کند و به سرزمین بیگانه نفرستد. از وضع ناگوار همگیشان که زن و مرد سیل خون از دیده فرو میریختند بسیار متأثر شدم و برای نجات ایشان به دامان سرداران و رجال دولت متوسل شدم و با تضرع و الحاح و التماس چاره آن بدبختی را خواستار شدم.
«عاقبت به لطف خداوند با دلایلی دل خان نرم شد و آن بیچارگان را بخشید۱۱ مشروط به آن که ۳۰۰۰ تومان نقد و ۳۰۰۰ بار گندم تحویل دهند. ولی از حدود آرارات سیصد خانوار را به خراسان برد و امر کرد به خرج دولت به هر خانواده دو گاو بدهند تا از دارایی خود آنچه را که مایل باشند همراه ببرند، و نیز به فرمان او از هر خانوادهای که از مهاجرت معاف شده بود سه گاو نر و سه گاو ماده، مقداری ظروف مسین، سه طاقه پارچه، سه کیسه آرد و گندم و یک تومان نقره به نفع خانوادههای مهاجر گرفتند.
 
خلیفه به دشت مغان احضار میشود
چندی بعد خلیفه از اوچ کلیسا به ایروان میرود تا از محمدقلی خان حکمران آنجا دیداری کند و مقام تازه را به او تبریک گوید. در همان روزها از جانب طهماسبخان، یا به قول خلیفه ارمنی«خان مخوف» به خان ایروان حکم یا «رقمی» میرسد که در شب اول ماه نو از ایروان با خلیفه ارامنه و آقایان و کلانتران و برخی از کدخدایان حوزه حکومت خود حرکت کند و بدون توقف به دشت مغان رود.
در این حکم از طرف «خان مخوف» نوشته شده بود که:«میخواهم در امور مهمی با شما مذاکره کنیم». هیچکس منظور نادر را از احضار حکام و بزرگان و اعیان ایران نمیدانست. جمعی میگفتند او میخواهد دوباره شاه طهماسب ثانی را بر تخت نشاند و جمعی دیگر معتقد بودند که خود خیال پادشاهی دارد. خلیفه به دستور خان ایروان، در روز ۱۴ ماه دسامبر ۱۷۳۵ (۲۸ رجب ۱۱۴۸)۱۲ با عدهای کشیشان و خدمتگذاران کلیسا که مجموعا بیست و پنج تن میشدند از اجمیادزین حرکت میکند و درست یک ماه بعد در روز چهاردهم ژانویه ۱۷۳۶(۲۹شعبان ۱۱۴۸ ق.) در دشت مغان به محل تلاقی رودخانههای کُر و ارس که برای اجتماع مدعوین معین شده بود میرسد.
 
در دشت مغان
عبدالحسین بیگ نسقچیباشی که مأمور انتظامات مجلس مغان و پذیرائی مدعوین بود، محل چادر خلیفه و همراهان او را در کنار رود ارس تعیین میکند، کمی دورتر از کلبههایی که بیش از پانصد عدد از نی و چوب برای خانها و سردارانی که پیاپی از اطراف کشور میرسیدند برپا کرده بود۱۳.
طهماسبقلی خان یا به قول خلیفه ارمنی«خان اعظم» و «اسکندر ثانی» در شب دوشنبه نهم رمضان ۱۱۴۸ به دشت مغان وارد میشود. خلیفه بامداد روز سهشنبه با جمعی از اعیان و بزرگان ایروان به خدمت او میرود و درباره این مجلس چنین نوشته است:
« رو سه شنبه صبح زود پس از دقت در «سر و وضع» خود با عجله از پل رودخانه گذشتم و به آن قسمت از اردو که مقر«خان اعظم» بود رفتم. همین که من با میرزایان و کلانتر و ملکیان و آقایانِ ایروان حرکت کردم. شیخالاسلام و سایر اعیان و کدخدایان هم جمع شدند و مرا به خدمت «خان مخوف» هدایت کردند.
«خان به من توجه مخصوص فرمود. پیشکشهای من که چند اسب و قاطر و برخی اشیاء دیگر بود پیش از همه تقدیم شد. خان با خرسندی و ملاطفت بسیار به ترکی گفت:« خلیفه چهطوری؟ حالت خوب است؟ لابد به دلیل پیری از سرمای زمستان در راه به تو بد گذشته است؟»
… در جواب گفتم:«عمر خان اعظم دراز باد، زیارت روی مبارکت خزان را بر من بهار کرد!» از این جواب تبسم خرسندی بر لبان او ظاهر شد و رو به عبدالحسین بیک نسقچیباشی کرد و گفت: « عبدالحسین بیک، به خلیفه چادر خوب و قراولان خوشرفتار بده، پیرمرد خوبی است.» پس از آن پیشکشهای کلانتر و ملیکان و آقایان را به نظر او رسانیدند و اظهار خرسندی نمود. بعد همگی تعظیم کردیم و به چادرهای خود بازگشتیم.»
شب همان روز، نادر بار دیگر خلیفه را با کلانتر ایروان به حضور میخواند و از او درباره اوضاع نواحی ایروان و قارص و بایزید و کردستان و عبور و مرور کاروانها و وضع تجارت آن حدود سؤالاتی میکند و چون خلیفه جواب میدهد که به سبب مصالحه ایران و عثمانی و استقرار آرامش به زودی کار تجارت رونق تازه خواهد گرفت، خوشحال میشود. سپس از اوضاع فلاحتی ایروان و اجمیادزین میپرسد. خلیفه جواب میدهد که: متأسفانه وضع زراعت این نواحی خوب نیست و چون گاو کم است کشت و زرع کافی انجام نمیشود. ولی البته با توجه خان اعظم، گاو از حدود بایزید و قارص خواهند آورد و امور فلاحتی را دوباره رونق خواهند داد.» بعد معلوم میشود در نتیجهی این مذاکرات نادر مخفیانه کلبعلیبیک نامی را مأمور ولایت آرارات کرده و به او دستور داده است به اوضاع فلاحتی هر یک از قصبات آنجا رسیدگی کند و او را از حقیقت امر آگاه کند.
 
خلیفه خلعت می گیرد
دو روز بعد طهماسبقلیخان گوسفندی برای خلیفه میفرستد که«بخورد و او را دعا کند». و پس از دو روز دیگر نیز او را به حضور خود میخواند و دستور میدهد به او و همراهانش روزانه برای هر سه نفر یک من تبریز گندم بدهند. در همان ایام گنجعلی پاشا۱۴ سفیر عثمانی به دشت مغان میرسد و او را در محل تلاقی رودهای ارس و رود کر جای میدهد.
پس از آن ابراهیم خان برادر نادر، که به قول خلیفه ارمنی «مانند خان مخوف بلندقامت و درشت اندام بود» از مشهد وارد میشود. در همان روز خانِ سکندرنشان برای خلیفه خلعتی گرانبها میفرستد  که مرکب از دو شنل مخصوص اسقفها بوده و بر یکی از آن دو که بیش از پنجاه تومان ـ به پول آن زمان ـ ارزش داشته دوازده مجلس از زندگانی حضرت عیسی را زردوزی کرده بودهاند.
آبراهام خلیفه در کتاب خود خصوصیات این خلعت را به تفصیل بیان کرده است و مینویسد:«دو تن از خدمتگزاران مخصوص خان حامل خلعت بودند و خان به ایشان دستور داده بود آنها را روی دو دست خود افکنده نزد من آورند و پس از ابلاغ مَراحِم مخصوص او، پیش من گذارند. هر چند که حاملان خلعت از ترس خان نمیخواستند از من چیزی بگیرند، با اصرار فراوان ایشان را به گرفتن انعامی که میسر بود راضی کردم و اطمینان دادم که اگر خود در این باره به دوستان چیزی نگویند من نیز چیزی نخواهم گفت. زیرا عادت خان مخوف این است که اگر چیزی برای کسی بفرستد و برندگان انعامی مطالبه کنند یا بگیرند، بیترحم حکم به قتل ایشان  میدهد.»
پس از آن از طرف خان اعظم به خلیفه و خانِ ایروان و همراهان ایشان فرمان میرسد که همه روز هنگام طلوع آفتاب به سلام وی روند.
نزدیک منزلگاه خان، ایوانهایی به طول ده پانزده یا بیست زراع و به عرض دو زراع از نی ساخته بودند و مدعوین از هر شهر و ناحیهای به انتظار وی در این ایوانها مینشستهاند: خلیفه و خان ایروان و همراهان نیز هر روز بامداد به آنجا میرفتند و در ایوانی که برای ایشان معین شده بود قرار میگرفتند. چون سه ساعت از روز میگذشت خان مخوف از دیوانخانه بیرون میآمد. نخست چاوشان دعا میکردند و سپس مدعوین پیش میرفتند و بی آن که لب به سخن گشایند تعظیمکنان میگذشتند.
جایگاه خان از چوب ساخته شده و سقف و ایوانهای آن نیز همه از چوب بود ولی دیواری از نی آن را احاطه میکرد و درون و بیرون این دیوار نیز چادرهای فراوان برپا شده بود.
دو روز بعد خان به خلیفه و کسانی که از ایروان آمده بودند، فرمان میدهد  چادرهایی برپا کنند و به شادی و تفریح بپردازند. خلیفه در چادر بزرگی که برای خان از قزوین آورده و در جانب غربی منزلگاه او نزدیک حرم برپا کرده بودند نمایشی سرورانگیز ترتیب میدهد، که مایه اجتماع و تفریح بسیاری از مدعوین میشود…
آبراهام خلیفه مینویسد در آن ایام دعوت شدگان پیاپی به دشت مغان وارد میشدند و حتی از ممالک هندوستان و نواحی و بلاد دور افتاده نیز هرچه خان و سلطان و میرزا و میرصوفی(مستوفی؟) و وکیل و وزیر و شیخالاسلام و شیخ و ملاباشی و ملا و کلانتر و ملیک و اعیان و کدخدا و سرحددار و حاکم بود دستهدسته در دشت مغان فرود میآمدند و همه روز به ترتیب و به نوبت در دیوانخانه به سلام خان میرفتند… خلیفه ارمنی بسیاری از معاریف ایشان را نیز نام میبرد که ما به رعایت اختصار از نقل اسامی آنان خودداری میکنیم.
 
دستههای سپاه
خلیفه اجمیادزین صفحهای از کتاب خود را نیز به تعریف دشت مغان و وضع طبیعی آنجا اختصاص داده است. پس از آن درباره دستههای مختلف سپاه و ترتیب صفوف و لباس و اسلحه آنها مینویسد:
«…کسانی که از اطراف دشت مغان میآمدند همه به دستهها و طبقات مختلف تقسیم میشدند و هر دسته هنگام طلوع خورشید در چادرها و ایوانهایی که از نی در اطراف جایگاه خان اعظم ساخته شده بود جمع میشدند. خان دو یا سه ساعت از روز گذشته بیرون میآمد و در دیوانخانه مینشست. سی تن قراولان مخصوص او همه روز یکبار به صدای بلند صلا میدادند و در حضور خان نماز میخواندند،۱۵ پس از آن «جزایرچپان» با قراولان تفنگدار ـ که عدد آنان به سه هزارتن میرسیدـ با رئیس خود به محوطه دیواری که از نی گرد جایگاه خان کشیده شده بود داخل میشدند و یا سه ردیف میایستادند. افراد این دسته به تفنگهای بلند مسلح بودند و چون صف میبستند قنداق تفنگ را به زمین نهاده لوله آن را راست رو به آسمان نگه میداشتند و بر آن مانند عصا تکیه میکردند. باروت دان نصف آنان سیمین و باروت دان نصف دیگر زرین بود. کلاهی نمدین(قالپاق) بر سر داشتند که از دو جانب آن قسمتی دراز آویخته بود و برآن کلمه ا  لله به سه شکل مختلف خوانده میشد. از دیدن صفهای این سربازان لرزه بر اندام آدمی میافتاد.
«نزدیک خان، برادر او ابراهیم خان و پس از وی پسر بزرگ خان مخوف، رضایی خان، و بعد از او پسر برادرش، مرتضیقلی خان، و پسر کوچک خودش، محمدقلیخان که طفلی خردسال بود، قرار میگرفتند۱۶ بعد از ایشان نیز سایر خانها به نسبت مقام خویش میایستادند. دو ردیف سرباز دیگر نیزـ یکی به نام چنداول و دیگری به نام نسقچی ـ دیده میشدند. چنداولان، پری از دم خروس بر کلاه خود نصب کرده بودند.
«بسیاری از سربازان یک نوع چماق مسین مطلا یا سیماندود ـ که به قسمتی دیگر به شکل تبر و به طول یک زراع منتهی میشود در دست دارند.۱۷
«دسته دیگری از سربازان مأمور حفاظت راهها و گردنهها و درهها هستند و هنگام شب اردوی خان را پاسبانی و مراقبت میکنند، و اگر کسی محکوم به مرگ شود نیز به وسیله ایشان کشته میشود.
«در جنگلها رساندن احکام فرماندهها به دستههای مختلف سربازان ـ حفظ و دفاع ساقه سپاه و کشتن سربازانی که پشت به دشمن کند ـ از وظایف نسقچیهاست.
همچنین خان اشخاص را به وسیله ایشان احضار میکند و احکام فوری خویش را به توسط آنان به نواحی دوردست میفرستند. پاسبانیِ اردو نیز شب و روز به عهده نسقچیهاست و اگر در اردو چیزی از کسی دزدیده شود این دسته مسؤول پیدا کردن و باز دادن آن هستند و در مجازات دزدان اختیار تام دارند.
 
توضیحات:
۱ـ Abraham de Certe
۲ـ Rhodosto
۳ـ Catolicos
۴ـ خلیفه ارمنی در کتاب خود نادر را گاه خان مخوف و  گاه خان اعظم، گاه ولینعمت، و گاه مانند مورخان زمان، خانِ سکندرنشان نامیده است.
۵ـ مقصود، میرزا محمدمهدی خان منشیالممالک استرابادیست که نخست منشی مخصوص نادر بود و به گفته همین خلیفه ارمنی، در دشت مغان از آن منصب معزول و شغل وقایعنگاری به او محول شد و شغل سابق وی را به امر نادر به میرزا مؤمن دادند.
۶– تاریخ جهانگشای نادری مینویسد:«عبور عسگر روم از «آرپه چای»… معروض خدیو ارجمند گشت…»
۷- میرزامهدیخان در تاریخ جهانگشای نادری عده سپاه نادر را پانزده هزار، و هامر، مورخ آلمانی در تاریخ امپراتوری عثمانی،۷۱۰۰۰ نوشتهاند.
۸- در جهان گشای نادری و تاریخ هامر، باغاوارد نوشته شده است. تاریخ جنگ را نیز مورخ آلمانی ۲۲محرم یا ۱۴ژوئن میداند.
۹- میرزا مهدیخان در کتاب دره نادره، مرادتپه نوشته است.
۱۰-«ملیک» لقب نجبای ارمنی بود که به گفته «آبراهام خلیفه» بر هر یک از محلات شهر حکومت میکردند و مطیع کلانتر شهر بودند. مینویسد شهر ایروان هفت محله و هفت ملیک داشت.
۱۱- در تاریخ جهانگشای نادری از این بخشایش خبری نیست و مینویسد:«…سرکشان به مؤاخذه درآمدند و ششهزار خانواده ایشان را کوچانده روانه خراسان ساختند.»
۱۲- خلیفه ارمنی همه جا در کتاب خود روز و ماه و سال را بنا بر تقویم ارمنی نوشته است و ما آن را به روز و ماه و سال هجری و میلادی تبدیل کردهایم.
۱۳- میرزامهدیخان در تاریخ جهانگشا مینویسد:« در مکانی که رود کُر و ارس به هم میپیوندند دوازده هزار رواق و منظر و سرای نزهت پرور از چوب و نی…ترتیب داده بودند.»
۱۴- در تاریخ جهانگشای نادری«علیپاشا» والی موصل نوشته شده است.
۱۵- مفهوم عبارت درست معلوم نیست، شاید منظور این باشد که اذان میگفتند و نماز میخواندند.
۱۶- خلیفه ارمنی در جای دیگر از کتاب خود، پسر ابراهیمخان را علیقلی بیک، و پسر کوچک نادر را مرتضیقلی میرزا مینامد و این صحیحتر است، زیرا مرتضیقلی میرزا، چنان که در جهانگشا هم نامی از او برده شده ظاهرا پسر نادر، و علیقلی بیک پسر ابراهیم خان بود که بعد از قتل نادر به نام «علیشاه» به سلطنت رسید.
۱۷- ظاهرا مقصود تبرزین است.
 
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 142
۱۹ اسفند 1391
 

    Tags:

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *