داستان: هدیه عید پاک

 
کاترین یعقوبیان
 
 
روزهای آخر عید نوروز بود و ما کمکم خودمان را برای عید پاک آماده میکردیم. خیلی خوشحال بودم، چون قرار بود مادرم مثل هر سال برای من و خواهرم لباس نو بخرد. همانقدر که از خرید ژانویه بدم میآمد از خرید عید پاک لذت میبردم. ژانویه همیشه در فصل زمستان بود و من از سرما میمردم و اصلا خوشم نمیآمد مغازهها را نگاه کنم. اما عید پاک اول فصل بهار بود و به خاطر لطافت و شادابی هوا میتوانستم بدون نق زدن ساعتها همراه مادرم توی بازار بچرخم. عید پاک را دوست داشتم به خاطر تخممرغ رنگیهایش، بوی کوکوسبزی و ماهیاش، و به خاطر کیک مخصوصش که به شکل کوه بود و صلیبی بر روی آن، که نشان از مکان به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح بود و در کنار آن یک تکه شکلات که کیک را تزئین میکرد. آن کیک را فقط و فقط در ایام عید پاک درست میکردند و واقعا طعم آن خاص بود و هست.
پدرم چون شغلش کفاشی بود همیشه کفشهایمان را خودش میخرید. البته سلیقهی خوبی داشت، اما همیشه رنگ قرمز را انتخاب میکرد و برای من و خواهرم کفش یکشکل و یکجور میخرید. آن سال از او خواهش کرده بودم اجازه دهد خودم کفشم را انتخاب کنم. قرار شد من و مادرم و خواهرم به محل کار پدر و از آنجا به بازار برویم، تا هم لباس بخریم و هم پدرم در خرید کفش همراه مان باشد. به خاطر شغلش همیشه روی کفشهای ما حساس بود. با این که شاید کفشهای گرانقیمتی نمیپوشیدیم ولی همیشه سعی میکرد بهترین جنس را انتخاب کند. خرید کردن با پدرم را دوست داشتم، چون به من و خواهرم اجازه انتخاب میداد. اما مادرم همیشه میخواست انتخاب خودش را بخرد. او به کیفیت لباسها نگاه میکرد و ما به زرق و برق لباسها. برای همین معمولا از انتخاب مادرم خوشم نمیآمد. برعکس مادرم، پدرم صبور بود و وقتی از او میخواستم مثلا به مغازه بعدی برویم و آن را هم نگاه کنیم نه نمیگفت. اما مادرم این طور نبود، میگفت اگر چیزی را انتخاب کردهام دیگر لزومی ندارد همهی بازار را هم بگردم. برای همین همان را میخرید و میآمد. دیگر شگردش را میدانستم، برای همین هر وقت با او میرفتم خرید تا حداقل نصف بازار را نمیگشتم اصلا به روی خودم نمیآوردم که از چیزی خوشم آمده یا نه.
آن سال دامن اسکاتلندی مد شده بود. قرمز و مشکی راهراه بود و بر روی پیلی وسط دامن یک سنجاق طلایی بزرگ وصل میشد. من و خواهرم هر دو خوشمان می آمد، با دو بلوز صورتی و نارنجی خیلی قشنگ میشدیم. خواهرم کفش قرمز و من سفید را انتخاب کردیم. تصمیم گرفته بودم کیف هم بخرم. داخل مغازه چشمم به کیفهای خرسکی پشمالوی کوچک افتاد که یک دسته رنگی داشت، و آنها را به خواهرم نشان دادم. او هم خیلی خوشش آمد. از پدرم خواهش کردیم برایمان بخرد تا بتوانیم تخممرغ رنگیها را داخل آن بگذاریم. کیفها به رنگهای مختلفی بود؛ صورتی، لیمویی، سفید و آبی. اما قیمت آنها واقعاً گران بود، اگر برای من و خواهرم آن کیفها را میخریدند دیگر نمیتوانستند برای برادرم لباس نو بخرند. البته پدرم سعی کرد از فروشنده تخفیف بگیرد، اما صاحب مغازه اصلا راضی نمیشد و اصرار داشت که جنس آنها خارجی و اصل است و جای تخفیف ندارد، برای همین مادرم با عصبانیت دست من و خواهرم را گرفت و از مغازه بیرون آمد. برای این که من و خواهرم متوجه علت اصلی نخریدن کیف نباشیم سعی کرد ما را قانع کند که آن کیفها زیاد هم به درد نمیخورند چون پرزدار هستند و اگر تخممرغهای رنگی داخل آن بشکنند کیف خراب میشود. بدجوری بغض کرده بودم و دلم میخواست حتما آن کیف را داشته باشم. از تصور به دست گرفتن آن یک لحظه هم راحت نمیشدم. از بدشانسی، هیچ کدام از مغازههای اطراف هم مثل همان کیف را نداشتند و پدرم هرچه سعی کرد تا راضی به خریدن کیف دیگری بشوم، من نخواستم، و بدون هیچ حرفی به خانه آمدیم. هرچه سر دامن و بلوز و کفشم ذوق کرده بودم، به خاطر آن کیف لعنتی حالم گرفته شد. خواهرم به محض رسیدن به خانه خیلی زود فراموش کرد و با ذوق و شادی لباسهایش را به پدربزرگ و مادربزرگم نشان داد اما من تا چند روز به فکر آن کیف خرسکی پشمالو بودم.
آن سال پدربزرگ و مادربزرگم هم به جمع خانوادهمان اضافه شده بودند. با این که خانه ما کوچک بود اما پدرم به خاطر مسائلی ناچار شد آنها را پیش خودمان بیاورد. هر سال عید پاک و یا عید ژانویه خانه یکی از عمهها یا عموهایم جمع میشدیم، و آن سال پدرم به خاطر پدربزرگ و مادربزرگم همه را به خانه ما دعوت کرد، اما به خاطر کوچکی جا قرار شد فقط عموهایم بیایند. دختر عمویم جولی را خیلی دوست داشتم. با این که از من بزرگتر بود و تقریبا خیلی کم او را میدیدم، اما هروقت قرار بود به خانه ما بیایند و یا ما به خانه آنها برویم خوشحال میشدم. جولی به نظرم دختر جالبی بود. با این که آن موقع به نظر من خیلی بزرگ بود اما هنوز هم عروسکهای دوران بچگیاش را نگه داشته بود و از همهی آنها خیلی خوب مراقبت میکرد. هر وقت به خانه آنها میرفتم روی تخت خوابش کلی عروسک و خرسک میدیدم.
مادرم هر سال با کاغذرنگیهایی که از سال قبل مانده بود و کاغذ رنگیهای جدیدی که میخرید برایمان تخممرغ رنگ میکرد. البته من و خواهرم آنقدر زیر دست و پایش میافتادیم که آخر سر مجبور میشد دعوایمان کند. وقتی تخممرغها را لای کاغذرنگی میپیچید من و خواهرم آنقدر به آنها دست میزدیم که هم دستهایمان رنگی میشد و هم تخممرغها رنگ درست و حسابی به خود نمیگرفت. ولی با این که همیشه داد میزد و دعوا میکرد اما باز حریف من و خواهرم نمیشد، خصوصا زمانی که پدرم هم اضافه میشد. همیشه وقتی تخممرغها را رنگ میکردیم من و خواهرم چندتایی از خوشرنگها و سالمها را جدا میکردیم و برای صبح روز بعد نگه میداشتیم تا به کلیسا ببریم و با دوستانمان بازی کنیم. اما من آن سال به خاطر نخریدن آن کیف، هیچ تخممرغی انتخاب نکردم.
شب عید به مادرم کمک کردیم میز را بچیند، کیک مخصوص عید پاک را در ظرف و دورتادور آن را تخممرغ رنگی گذاشتیم و نان فطیر و شراب را هم در یک سینی گوشه میز گذاشتیم. من و خواهرم لباسهایمان را پوشیدیم و برادرم را هم مادرم آماده کرد.
وقتی خانواده عمویم آمدند، در دست دخترعمویم، جولی، دو بسته کادو دیدم. از آن لحظه فکرم پیش آن کادوها بود. میتوانستم حدس بزنم چیست، چون معمولا برای مادرم کادو میآوردند. یا لیوان بود یا بشقاب. تو فکر کادوها بودم که دخترعمویم جولی من و خواهرم را صدا زد و کادوها را به دست ما داد. وقتی کاغذ را لمس کردم احساس نرمی خاصی کردم، فکر کردم شاید بلوز یا جوراب شلواری پشمی باشد. اما وقتی جیغ خواهرم را شنیدم و چشمم به دستش افتاد از خوشحالی نزدیک بود گریه کنم. جولی از مادرش خواسته بود تا بر خلاف همیشه، آن دفعه برای من و خواهر و برادرم کادو بخرند. برای همین برای من و خواهرم کیف خرسکی پشمالو و برای برادرم بلوز و شلوار خریده بودند. کیف من به رنگ لیمویی و کیف خواهرم صورتی بود، اصلا مهم نبود، چون درست همان کیف خرسکی بود که میخواستم. باورم نمیشد، آنقدر خوشحال شده بودم که فراموش کردم تشکر کنم. خواستم بگویم که من عین همین را دیده بودم و میخواستم، اما با نگاههای تیز مادرم متوجه شدم نباید حرفی بزنم. مادرم با اشاره فهماند که تشکر کنم.
آن شب تا صبح نمیدانم چند مرتبه از خواب پریدم و به بهانه آب خوردن و یا دستشویی، سر کمد رفتم و کیف را لمس کردم.
صبح برای رفتن به کلیسا، زودتر از خواهرم بلند شدم و چند تخممرغ رنگی قشنگ انتخاب کردم و داخل کیفم گذاشتم.
وقتی همراه پدر و مادر و خواهر و برادرم به سمت کلیسا میرفتم تمام فکر و ذهنم این بود که وقتی دوستانم را دیدم کیفم را نشان بدهم، از طرفی هم نگران بودم مبادا تخم مرغها داخل آن بشکنند و کیفم خراب شود. جمعیت زیادی داخل حیاط کلیسا بود. به هر طرف که می چرخیدیم دوست و آشنایی را میدیدیم. وقتی دوستانم پیشنهاد تخممرغ بازی کردند خیلی خوشحال شدم و از کیفم تخممرغی بیرون آوردم و بازی کردم. با این که تخممرغ من برنده شد و مال دوستم شکست، اما به خاطر این که کیفم خراب نشود تخم مرغ او را برنداشتم. آن روز از هر کس که تخممرغ بردم برنداشتم.
 
دوهفته نامه "هویس" شماره 143
17 فروردین 1392
 

    مطالب مرتبط

    Tags: , , ,

    6 Responses to داستان: هدیه عید پاک

    1. Ռէզա Զամանզադ on ۳۱/۰۱/۱۳۹۲ at ۲:۲۹ ب.ظ

      خیلی روان و عالی بود

      دلم میخواد پیشنهاد بدم خانم یعقوبی این خاطرات رو به صورت یه کتاب در بیارن اینجوری عده ی بیشتری از مردم ( فارسها) با فرهنگ و زندگی ارامنی ها بیشتر اشنا  بشن … به شخصه زمانی که رمان چراغها را من خاموش میکنم خانم پیرزاد بیشتر به فرهنگ ارمنی علاقمند شدم حتی با وجود اینکه سالها در اهواز زندگی می کردم و آبادان رو ندیده بودم با خوندن اون کتاب مشتاق شدم که اونجا رو ببینم میخوام بگم یه کتاب یمتونه تاثیر زیادی روی دیدگاه آدمها بزاره و ارمنی ها به خاطر تاثیر زیادی که روی فرهنگ و هنر و صنعت این کشور داشتن باید بتونن خودشون رو بیشتر به دیگران بشناسونند … امیدوارم به زودی شاهد چاپ کتاب خانم یعقوبی باشم چون نثر زیبا و روانی دارن …

    2. کاترین یعقوبی on ۰۵/۰۲/۱۳۹۲ at ۱۰:۵۱ ق.ظ

      آقای زمانزاد از نظرتون واقعا متشکرم. البته کتاب همیشه جایگاه خاصی داشته اما این را هم باید قبول کرد که در کنار سختیهای چاپ و انتشار و همچنین هزینه های یک کتاب ، واقعا باید توانست که نویسشنده قابلی بود و نیازهای خوانندگان را ارضا کرد و من چون خود تازه قدم در این راه گذاشته ام هنوز خود را یک نویسنده نمی دانم. شما یکی از مشوقان من در این راه هستتید. متشکرم

       

    3. رضا زمان زاد on ۰۸/۰۲/۱۳۹۲ at ۹:۱۴ ق.ظ

      ممنون از زحمتی که شکیدین و جواب دادین 

      الان دیدیم توی کامنت قبلیم یه جمله جا انداخته بودم در مورد خوندن کتاب خانم پیرزاد که عذر خواهی میکنم

      بله باید بشه نیازهای یک خواننده رو ارضا کرد اما باید این رو هم در نظر داشته باشید که خوانندگان به قلمهای تازه نیاز دارند ، خودتون رو دست کم نگیرید و مطمئن باشید خواننده های خودتون رو پیدا میکنید .

      بازم از این که قبول زحمت کردید و جواب دادین ممنوم

    4. کاترین یعقوبی on ۰۸/۰۲/۱۳۹۲ at ۱۰:۴۴ ق.ظ

        دوست عزیز، من خودم واقعا  کتاب داستان را به هر شکل دوست دارم خواه داستان، خواه خاطره یا حتی پاورقی. اتفاقا کتابخانم پیرزاد رو هم خوندم که البته آن موقع  برایم شبهاتی  رو بوجود آورده بود چه از نظر زمانی  و چه از نظر شخصیتی داستان. اما خودم هم امید دارم که روزی این امر مهیا شود. با تشکر

       

    5. Ռէզա Զամանզադ on ۰۸/۰۲/۱۳۹۲ at ۱:۴۷ ب.ظ

      ممنون

    6. مسیح on ۲۷/۱۲/۱۳۹۲ at ۱:۵۹ ب.ظ

      ببحشید یه سوال برام پیش اومد. ابتدای داستان فرمودین اواخر عید نوروز برای عید پاک آماده میشدین

      مگه عید پاک حدود ۳ ماه قبل از نوروز نیست؟

      البته من با اعیاد مسیحیت آشنایی ندارم اگه واسم توضیح بدین ممنون میشم

    پاسخ دهید

    نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

    *