Posts Tagged ‘ آلوارت طروسیان ’

خاطره: برادرم ساکو

خاطره: برادرم ساکو

  آلوارت طروسیان     برادرم ساکو ۹ سال از من بزرگتر بود. مادرم نامش را انتخاب کرده بود، اما نمی‌دانم پدرم یا کس دیگری که شناسنامه را برای او گرفته بود در اثر فراموشی اسمش را سروژ ثبت کرده بود. ما همگی او را ساکو صدا می‌زدیم. مادرم علاقه خاصی به ترانه‌های ارمنی داشت که در روستایش چهارمحال یا در اصفهان در میان جمع‌ها می‌خواندند یا از رادیو گوش می‌داد. اسم همه ما را از میان ترانه‌هایی که دوست داشت انتخاب کرده بود. اسم ساکو را هم. خاطراتی که از کودکی خودم با ساکو به یاد می‌آورم بسیار پراکنده و محو است. تصویر او را به یاد دارم که وقتی با برادرم از سینما برمی‌گشتند چطور با هیجان داستان فیلم را تعریف می‌کرد و ادای پسره را در می‌آورد و مرا در نصف لذت دیدن فیلم شریک می‌کرد. او را به یاد دارم با تیرکمان‌های خودساخته ی رنگ ووارنگش و شکار گنجشک و گه‌گاه فرارهای بعد از شکستن اتفاقی شیشه منزل مردم، با صعودهای بی هراسش به بلندترین درخت‌های نخل و شکم پرخرمایش پس از پایین آمدن، با کاردستی‌های زیبایش با...

Read more »

خاطرات زادگاهم آبادان: بازدیدهای کودکانه ما

خاطرات زادگاهم آبادان: بازدیدهای کودکانه ما

  آلوارت طروسیان     بالاخره بعد از قول و قرارهای مفصل که چندین بار به هم خورده بود، قرار بود به بازدید یک هواپیمای مسافربری در فرودگاه آبادان برویم. این را «ماییس» پسر فامیل ما یا دقیق تر پسر «پدر تعمیدی» من خبر داده بود. خانواده «گریکور» یا همان «پدر تعمیدی» یا به ارمنی «کاور» من هم در نخلستان چند خانه آن طرف تر ما ساکن بودند. کار پدر تعمیدی این است که به کمک کشیش، بچه ی چندماهه را که در بیشتر مواقع به خاطر جدا شدن از پدر و مادر و دیدن کشیش با آن ردا و ریش و صلیب بزرگش زهره ترک شده است، هم زمان با آواز کشیش که اغلب با شیون کودک همراه است در کلیسا غسل دهد و مسیحی کند، و البته در آینده کمک خانواده باشد. کاور ما هم که مردی بود بسیار چاق با شکمی بزرگ شبیه «هاردی» واقعا کمک ما بود. حیف که هیچ عکسی از مراسم غسل تعمید ندارم .حتما عکس بامزه ای می شد. ماییس پسر کوچک کاور، هم کلاس من در مدرسه بود. روزهایی که به هر علتی تریلی مدرسه نمی آمد کاور من و...

Read more »

خاطرات زادگاهم آبادان: روزهای غبارآلود

خاطرات زادگاهم آبادان: روزهای غبارآلود

  آلوارت طروسیان     شاید اگر ما آن اواخر به منزل شماره ۱۴۲ منتقل نشده بودیم دلم هرگز به ترک آبادان رضایت نمی‌داد. هرچند که به هر حال باید همراه خانواده می‌شدم. خاطره تلخ این منزل هنوز گاهی مثل بادهای خاکی آبادان که روز را تار می‌کرد و غبار آن چشم‌مان را می‌سوزاند بر روی خاطرات شیرین کودکی‌ام گسترده می شود و آن را غبارآلود می‌کند.   با رفتن سلیم‌خان‌ها ما به خانه دیگری و این بار در محله بریم، نقل مکان کرده بودیم. صاحب‌خانه ی این منزلِ شرکت نفتی، خانواده‌ای ارمنی بودند شامل یک زن و شوهر و یک بچه کوچک. آقای سرکیسیان مردی بود حدود ۴۰ساله و کوتاه قد با موهای جوگندمی و دماغ بزرگ ارمنی. همسرش سونیا زنی بسیار قد بلند و لاغر و مهربان بود با اختلاف سنی حدود ده سال، و دخترشان ژانین دو سالش بود. ما در دو اطاق کارگری پشت خانه‌شان مستقر شدیم و مادرم کار خانگی آن‌ها را به عهده گرفت. ساکو برای کار به تهران رفته بود و خانواده ما بعد از مدتی محدود شده بود به من و آندیک و مادرم.  این...

Read more »

خاطرات زادگاهم آبادان: دبستان ادب

خاطرات زادگاهم آبادان: دبستان ادب

  آلوارت طروسیان     من دوران دبستانم را در مدرسه ادب با یک معلم بسیار خوب شروع کردم و با یک معلم بی‌نهایت خوب به پایان بردم. البته این به معنی آن نیست که همه معلم‌های دبستان ادب خوب بودند. دوشیزه آنیک (یا آن‌طور که به ارمنی می‌گفتیم؛ اوریورت آنیک) خانمی حدود چهل ساله، بسیار قد بلند و با چهره‌ای بسیار زیبا و شیرین بود که غبار زمانه به مرور روی صورتش نقش ترکیبی از اندوه و شادی نشانده بود. با مادر پیرش زندگی می‌کرد. با دلسوزی آموزش زبان ارمنی به کلاس‌های اول و دوم و هدایت بخش‌هایی از برنامه‌های جشن آخر سال را به عهده داشت. هرگز کلام تند از او به یاد ندارم، با وجود این که همیشه شاگردان تخسی در کلاس بودند که از شیطنت بی‌حد خسته نمی‌شدند. با مادرم همیشه مفصل صحبت می‌کرد و او را به منزلش دعوت می‌کرد. یکی از برنامه‌های عیدهای ژانویه ما رفتن به منزل اوریورت آنیک و تبریک عید به او و مادرش بود. چیزی که در مورد دیگر معلم‌ها هرگز تکرار نشد. من هم به عنوان کادو اغلب به...

Read more »

خاطرات زادگاهم آبادان: صلیب طلا

خاطرات زادگاهم آبادان: صلیب طلا

  آلوارت طروسیان     کمی بعد از زنگ وارد کلاس شدم. ولوله ای در کلاس حاکم بود. معلم مان گفته بود کمی دیرتر می آید چون خانم ناظم با ما کار دارد. بالاخره خانم دانیک با آیلین همکلاسی مان وارد شدند و ولوله کم شد. هویک، مبصرمان، که پسر خانم دانیک بود برپا گفت و مراسم پاشدن و نشستن برگذار شد و سکوتی حاکم. سکوتی که بیشتر به نظر می رسید از کنجکاوی بچه ها برای فهمیدن ماجرا باشد تا حساب بردن از خانم دانیک. آیلین دختری بود بسیار سفیدرو و قدبلند با موهایی وزوزی شبیه موهای سیاه پوست ها. قیافه اش اغلب و به خصوص در این لحظه کاملا حق به جانب بود. کنار خانم دانیک پای تخته ایستاده بود گردنش را حسابی برافراشته نگه داشته بود و به این طرف و آن طرف نگاه می کرد. خانم دانیک توضیح داد که زنجیر و صلیب طلای آیلین گم شده است و اگر کسی آن را دیده یا پیدا کرده اعلام کند. دوباره سکوت برقرار شد.  بچه ها شروع کردند به پچ پچ. یکی گفت خانم اجازه شاید توی لباس هایش افتاده. همه خندیدند ولی خانم دانیک با جدیت گفت نخیر....

Read more »

خاطرات زادگاهم آبادان: رکسی

خاطرات زادگاهم آبادان: رکسی

  آلوارت طروسیان     رکسی یک ماهه بود که آوردندش به منزل جدید. رکسی صاحب داشت، برعکس میشکا، گربه پیر حیاط ما و جوجه تیغی بی اسم و رسم باغ که صاحبی نداشتند ولی در حیاط ما زندگی می کردند. آقای سرکیسیان، صاحب خانه مان، صاحب رکسی بود و او را آورده بود تا سگ باغ منزل شان باشد. ما هم که در اطاق های کارگری حیاط پشتی آن ها زندگی می کردیم با رکسی همسایه محسوب می شدیم. رکسی خیلی زود با میشکا اخت شد. بعد از یک سری عوعوی کودکانه که از طرف میشکا با بی اعتنایی روبه رو شد، شروع کرد با کنجکاوی به او نگاه کردن و به حالت دفاع دور و ور او قدم زدن. به مرور از ترس و احتیاطش کم شد و در عین حال متوجه شد باید احترام میشکا را که در این منزلگاه حق آب و گل داشت و کم وبیش هم قد خودش بود به جا آورد. میشکا اغلب با ابهت در حیاط لم داده بود و بدون این که سرش را بلند کند او را نظاره می کرد. رکسی سگی بود گرگی، به رنگ قهوه ای روشن با گوش های ایستاده، پوزه ای دراز و چشمانی درشت...

Read more »

کتاب‌های گلوریا

کتاب‌های گلوریا

  خاطرات زادگاهم آبادان   آلوارت طروسیان     آقای ابطحی قدم می‌زد و یکی از بچه‌ها درس جدید فارسی را روخوانی می‌کرد. بقیه هم طبق دستور معلم با انگشت متن خوانده شده را تعقیب می‌کردند تا بتوانند از جایی که قطع شد خواندن را ادامه دهند. کسی که در حال خواندن بود واقعاً جان می‌کند. تپق زدن‌های متوالی و غلط خواندن‌هایش همه را کلافه کرده بود. هرایر، هم‌کلاسی و هم‌نیمکت من، طبق معمول شیطنت می‌کرد. از ردی‌های کلاس بالاتر بود و با وجود قد بلندش او را کنار من در نیمکت ردیف دوم کناری نشانده بودند تا ظاهراً کنترلش کنند. انگشتش را تند و تند روی خط‌ها می‌کشاند و تندتند کتاب را ورق می‌زد و به من نگاه می‌کرد تا مرا بخنداند. من هم که در کنترل خنده ضعیف بودم یک در میان زیر میز می‌رفتم و می‌خندیدم، که یک‌باره معلم حکم خواندن مرا صادر کرد. به زور  به کمک اطرافیان، محل ادامه را پیدا کردم و شروع به خواندن کردم. متن درس تمام شد و من ساکت شدم. معلم گفت تکلیف شب را هم بخوان. تکلیف شب!...

Read more »

تابستان خوش در باشگاه نفت

تابستان خوش در باشگاه نفت

  ابرهای خاطره: زادگاهم آبادان   آلوارت طروسیان     تابستان بین کلاس چهارم و پنجم، مادرم به کمک یکی از کارمندان شرکت نفت مرا هم در برنامه‌های تابستانی باشگاه نفت آبادان ثبت‌نام کرد. کارنامه‌ی پر از بیستم مجوز من برای ثبت‌نام شده بود. آشنایان شرکت نفتی برای تشویق قبول می‌کردند که مرا به عنوان خواهرزاده معرفی کنند تا از امکانات شرکت نفت استفاده کنم. آرمیک دختر همسایه قدیم‌مان هم ثبت‌نام کرده بود. برنامه تابستانی باشگاه نفت پر بود از برنامه‌های متنوع. از کلاس‌های پینگ پنگ و تنیس تا اسب سواری و رقص‌های مختلف مثل پاسادوبل و غیره، تماشای کارتون و بالاخره آموزش شنا. روز اول استخر برنامه تابستانی، روز هیجان‌انگیزی بود. آرمیک مایو نداشت و قرار شد من برای او پارچه بخرم و مایو بدوزم. با مادرم به بازار رفتیم. بازار آبادان وسط شهر بود و ما از محله مان «بِرِیم» با اتوبوس به آن‌جا می‌رفتیم. همیشه برای رفتن به مدرسه و بازار که هردو در شرق پالایشگاه قرار داشتند باید از کنار حصار پالایشگاه می‌گذشتیم.  عجیب بود که پالایشگاه آبادان در وسط شهر واقع بود.  و محله‌های شرکت...

Read more »

خانه “سلیم خان”

خانه “سلیم خان”

  ابرهای خاطره: زادگاهم آبادان   آلوارت طروسیان     خانم و آقای تاملینسون که مادرم در خانه آن ها کار می کرد به انگلستان رفتند و  مادرم را به خانم و آقای “سلیم خان” برای کار خانگی معرفی کردند.مادرم تا موقعی که آبادان بودیم با خانم تاملینسون نامه نگاری داشت و با انگلیسی بسیار ساده و خط خرچنگ قورباغه خود، نامه هایی به او می نوشت و جواب هایی دریافت می کرد. سلیم خان ها در خانه شماره ۹ شرکت نفت در نزدیکی انکس ساکن بودند و اطاق های کارگری پشت خانه شان  به سکونت ما اختصاص یافت. بخصوص که پدرم هم که تازگی برگشته بود در خانه سلیم خان ها به آشپزی مشغول شد. به طور کلی خانه های سازمانی شرکت نفت کاملاً بر اساس رتبه و مقام و سمت طبقه بندی می شد. تصورش را بکنید که  خانه شماره ۱ محله بریم مال  فلاح رئیس شرکت نفت آن زمان بود. خیلی عجیب به نظر می رسد ولی این طور بود. خانه شماره ۹ هم جزو خانه های مقامات عالی رتبه شرکت نفت بود، هرچند ما از سِمت آقای سلیم خان اطلاع نداشتیم. خانم سلیم خان زنی فرانسوی و بسیار قد بلند با موهای...

Read more »

جوراب شلواری

جوراب شلواری

  ابرهای خاطره: زادگاهم آبادان   آلوارت طروسیان     زنگ تفریح تمام شد و ما هنوز غرق بازی چهار گوش بودیم. یکی از بازی های مورد علاقه ما دخترهای دبستان در زنگ تفریح، چون حتی در چند دقیقه هم می شد آن را بازی کرد . بخصوص در حیاط مدرسه ادب. کلیسا در حیاط مدرسه قرار داشت و چهار ستون بلند ناقوس خانه کلیسا، چهار گوش بزرگی را تشکیل می داد که جون می داد برای این بازی. یک نفر وسط می ایستاد و چهار نفر در چهارگوش باید سعی می کردند جای خود را با یکدیگر عوض کنند طوری که نفر وسط جای آن ها را نگیرد، وگرنه بازنده باید وسط قرار می گرفت. آن سال زمستان آبادان برعکس هر سال خیلی سرد بود. دخترهای همکلاسی اغلب جوراب های بلندی می پوشیدند که به شان می گفتند جوراب شلواری، با جنس کرک و نایلون کلفت به رنگ های مختلف . من اما آن روز جوراب کوتاه تنم بود و حسابی سردم شده بود؛ بخصوص توی صف، موقع کلاس رفتن .  هیچ وقت دلم نمی آمد چیزی از مادرم بخواهم. می دانستم اگر هم پولی دستش باشد حتما برای موارد ضروری تر خرج می کند وگرنه...

Read more »