Posts Tagged ‘ کاترین یعقوبی ’

داستان: هدیه سال نو

داستان: هدیه سال نو

  کاترین یعقوبی     همیشه موقع تمام شدن امتحانات ثلث اول خوشحالی خاصی به من دست می‌داد، چون می‌دانستم به عید ژانویه و کریسمس نزدیک می‌شویم. آن سال کلاس سوم ابتدایی بودم. بعد از شب یلدا و ورود به اول ماه زمستان، بارش برف و بوی درخت کاج و  ژانویه و کادوهای رنگی از طرف بابانوئل، همه یک‌جا منتظر ما بودند. چه‌قدر خوشحال می‌شدیم و روزها را می‌شمردیم تا کریسمس بیاید. از برف و سرما متنفر بودم، اما آمدن ژانویه و بوی درخت کاج، سرما را از یادم می‌برد. با این که سال‌های جنگ بود اما حتی جنگ هم نمی‌توانست از شادی کودکانه ما چیزی کم کند. با نزدیک شدن به روزهای کریسمس، مدرسه هم رنگ و بوی دیگری به خود می‌گرفت. یکی دو روز مانده به ژانویه، معلم‌ها را به هوای تمیز کردن کلاس راضی می‌کردیم از کلاس بیرون بروند، و آن‌ها هم اصراری بر درس دادن نمی‌کردند. بعد کلاس را تزئین می‌کردیم. تقریبا همه ی بچه‌ها به نحوی کمک می‌کردند. از خرده‌ریزهای کاغذ رنگی و پولک و بادکنک گرفته تا کشیدن درخت کاج و بابانوئل با گچ‌های...

Read more »

داستان: دریا

داستان: دریا

  کاترین یعقوبی     یادم می آید وقتی اول راهنمایی را تمام کردم  از طرف مدرسه کاتولیکی «عالیشان» بچه ها را به صورت گروهی به مدت ده روز به شمال و اردوگاه «هایگاشن» می بردند. پسرها در یک گروه و دخترها هم در گروهی دیگر. یک چیزهایی در مورد هایگاشن و اردوی شمال شنیده بودم، اما نمی دانستم چه گونه است و چه شرایطی دارد. مادرم از چند نفر پرس و جو کرد و قرار شد مرا ثبت نام کند. هایگاشن به زبان ارمنی یعنی ساختمان ارامنه و جایی بود در استان مازندران، شهرستان نور، و در امتداد دریا. مکانی متعلق به کلیسای کاتولیکی که امکانات تفریحی و گردشی زیادی داشت و فقط مخصوص اقلیت های دینی بود. کلیسا داشت و روزهای یک شنبه مراسم عشای ربانی انجام می شد. برای اردو بچه های ۱۲ سال تا ۱۶سال را ثبت نام می کردند و البته همه  از مدارس و محله های ارمنی نشین بودند. از خیلی بچه ها شنیده بودم که جای بزرگ و قشنگی است و خیلی از آدم های پولدار آن جا ویلاهای بزرگ خصوصی دارند و تمام تابستان را با خانواده خود آن جا می مانند. تا آن موقع شمال نرفته بودم...

Read more »

داستان: پایان کودکی

  کاترین یعقوبی   بزرگ‌ترین تغییر زندگی ما از زمانی شروع شد که پدرم بیمار شد. قبل از آن شاید زندگی ایده‌الی نداشتیم و کم و کسری‌ای بود، که البته برای هر کسی ممکن است باشد، اما وقتی پدرم بیمار شد زندگی روی دیگر خودش را نشان داد. زشت‌ترین و غم‌انگیزترین تصویر را. کودکی‌ام با بیماری پدرم و رنج و سختی‌ای که متحمل شدیم تمام شد. فوت پدربزرگم، ماندن دائمی مادربزرگم با ما، بزرگ شدن من و خواهر و برادرم و از همه مهم‌تر شروع بیماری پدرم، هر کدام به تنهایی چنان دنیایی را برایم رقم زدند که تمام دوران نوجوانی‌ام را در خود ربودند و بهترین سال‌های عمرم را به تلخی و اشک‌های شبانه تبدیل کردند. من برعکس خواهرم زیاد دختر خودجوش و معاشرتی و گرمی نبودم؛ همیشه در مجالس خجالت می‌کشیدم و به گوشه‌ای پناه می‌بردم. با بیماری پدرم و وضع جسمانی او این گوشه‌گیری و انزوا بیشتر در من نمایان شد. خصوصا وقتی احساس کردم آن‌قدر بزرگ شده‌ام که خیلی چیزها را بفهمم. پدرم تقریبا خیلی دیر ازدواج کرده و بچه‌دار شده بود. همیشه برای‌مان تعریف...

Read more »

داستان: عضویت در انجمن پیش‌آهنگی

داستان: عضویت در انجمن پیش‌آهنگی

  کاترین یعقوبی     کلاس چهارم دبستان را تازه تمام کرده بودم. آن سال هم مثل همیشه با نمرات معمولی قبول شدم. از طرفی خوشحال بودم که می‌توانم تابستان راحتی را بگذرانم و از طرفی دلهره سال بعد را داشتم. از دوستانم شنیده بودم پنجم ابتدایی سال نهایی به حساب می‌آید و درس‌هایش خیلی سخت است. خب برای دانش‌آموزی مثل من که درس‌هایش زیاد هم تعریفی نداشت ترس یک چیز معمولی بود. آن سال مادرم قول داده بود اگر قبول شدم اسمم را برای پیش‌آهنگی انجمن سیپان ثبت‌نام کند. در آن زمان فقط انجمن‌های ارمنی گروه پیش‌آهنگی داشتند. انجمن برایم جای جدیدی نبود و بارها به آن‌جا رفته بودم، اما نه به عنوان پیش‌آهنگ. چندباری بچه‌های گروه پیش‌آهنگی را در حیاط انجمن در حین انجام فعالیت دیده بودم و عاشق لباس‌ها و کارهای‌شان شده بودم. وقتی همکلاسی‌هایم در مدرسه از برنامه‌های‌شان صحبت می‌کردند یا از چیزهایی که در آن مجموعه یاد گرفته بودند حرف می‌زدند حس خوبی در من ایجاد می‌شد. خیلی دوست داشتم عضو آن انجمن شوم، اما تا اسم پیش‌آهنگی را می‌بردم فورا با مخالفت مادرم...

Read more »

داستان: غسل تعمید

داستان: غسل تعمید

  کاترین یعقوبی     اواخر خرداد ماه، وقتی کلاس چهارم دبستان را تمام کردم، صحبت غسل تعمید برادر سه‌ساله‌ام پیش آمد. پدرم خیلی دیر ازدواج کرده و فرزنددار شده بود. اولین و دومین فرزندش یعنی من و خواهرم دختر بودیم و سومین فرزندش پسر، که خواسته‌ی تقریباً همه خانواده‌های سنتی ایرانی‌ست. البته در خانه ما زیاد تفاوتی بین ما قائل نبودند، و گرچه گاهی اصالت آن فکر و اندیشه خود را به نوعی نشان می‌داد اما این مسئله‌ای نبود که بخواهد من و یا خواهرم را زیاد آزار دهد. برعکس چون برادرم از ما کوچک‌تر بود او را بیشترهم دوست داشتیم. مخصوصا که هم بچه‌ی خشگلی بود و هم تپل و لپ گلی. پدرم شاید آن زمان آینده خود را تا حدودی می‌دید، و مطمئن بود هرگز دامادی برادرم را نخواهد دید. برای همین نذر کرده بود اگر فرزند سومش پسر شود جشن غسل تعمید او را هر چه باشکوه‌تر برگزار کند. غسل تعمید در آیین مسیحیت و در فرقه کلیسای مرسلی، یعنی گرویدن از بت پرستی به یگانه پرستی و قبول داشتن مسیح. البته مراسم غسل تعمید...

Read more »

شب‌های خاموشی

شب‌های خاموشی

  کاترین یعقوبی     چه‌قدر از تاریک شدن هوا متنفر بودم. چون یک‌شب‌درمیان برق‌ها می‌رفت و تقریبا کل شهر در خاموشی فرو می‌رفت. خب شوخی نبود، مملکت در وضعیت جنگ بود. آن موقع‌ها من زیاد متوجه وضعیت نمی‌شدم، یعنی هیچ کدام از همسن‌و‌سال‌های من متوجه نمی‌شدیم، چون تا چشم باز کردیم اول صدای انقلاب، بعد هم توپ و تانک جنگ را شنیدیم. آن موقع‌ها نه سریال‌های تلویزیونی پشت سر هم پخش می‌شد و نه برنامه‌های شاد و متنوع. تلویزیون تنها دو کانال داشت که برنامه‌های‌شان معمولا از ساعت ۳ بعدازظهر شروع می‌شد. اول از همه تعدادی عکس نشان می‌داد و اسامی آن‌ها را می‌خواند و اعلام می‌کرد که گمشدگان هستند. وقتی عکس بچه‌ای را نشان می‌داد واقعا می‌ترسیدم و سعی می‌کردم زیاد به اسم و سن و سالش توجه نکنم. بعد از آن اخبار ناشنوایان شروع می‌شد. و بعد برنامه کودک. در کارتون‌هایی که نشان می‌داد معمولا بچه‌ها یا پدر نداشتند یا مادر. برنامه‌ی روایت فتح با آن صدای بم گوینده‌اش که وقایع میدان جنگ را گزارش می‌داد، فیلم‌های غم‌انگیز ژاپنی و آخر سر هم اخبار. این‌ها کل...

Read more »

داستان: هدیه عید پاک

داستان: هدیه عید پاک

  کاترین یعقوبیان     روزهای آخر عید نوروز بود و ما کم‌کم خودمان را برای عید پاک آماده می‌کردیم. خیلی خوشحال بودم، چون قرار بود مادرم مثل هر سال برای من و خواهرم لباس نو بخرد. همان‌قدر که از خرید ژانویه بدم می‌آمد از خرید عید پاک لذت می‌بردم. ژانویه همیشه در فصل زمستان بود و من از سرما می‌مردم و اصلا خوشم نمی‌آمد مغازه‌ها را نگاه کنم. اما عید پاک اول فصل بهار بود و به خاطر لطافت و شادابی هوا می‌توانستم بدون نق زدن ساعت‌ها همراه مادرم توی بازار بچرخم. عید پاک را دوست داشتم به خاطر تخم‌مرغ رنگی‌هایش، بوی کوکوسبزی و ماهی‌اش، و به خاطر کیک مخصوصش که به شکل کوه بود و صلیبی بر روی آن، که نشان از مکان به صلیب کشیده شدن حضرت مسیح بود و در کنار آن یک تکه شکلات که کیک را تزئین می‌کرد. آن کیک را فقط و فقط در ایام عید پاک درست می‌کردند و واقعا طعم آن خاص بود و هست. پدرم چون شغلش کفاشی بود همیشه کفش‌های‌مان را خودش می‌خرید. البته سلیقه‌ی خوبی داشت، اما...

Read more »

داستان: تعطیلات نوروزی

داستان: تعطیلات نوروزی

  کاترین یعقوبی     وقتی اسفند ماه شروع شد، من و دوست همکلاسی‌ام آنیتا شروع کردیم به شمردن روزهای آخر سال. از طرفی خیلی خوشحال بودیم که مدارس حداقل بیست روزی تعطیل می‌شد، خصوصا آن سال که عید پاک هم بعد از تعطیلات نوروزی بود، یعنی بعد از سیزده به‌در که باید چهاردهم می رفتیم مدرسه، ما برای عید پاک سه روز دیگر هم تعطیل بودیم . از طرفی هم غم‌باد گرفته بودیم که باز مثل هر سال معلم‌ها تا می‌توانند درس و مشق می‌دهند که مبادا ما یک روزی را بدون درس نوشتن با خیال راحت بازی کنیم. من زیاد هم شاگرد خوب و ممتازی نبودم. چپ‌دست بودم و دست‌خطم هم اصلا تعریف نداشت. خصوصا موقع مشق نوشتن که با خودنویس هم می‌نوشتیم اکثرا دفترم کثیف و نامرتب بود. معلم فارسی‌مان اصرار داشت حتما مشق‌های‌مان را با خودنویس بنویسیم تا دست‌خط‌مان بهتر و زیباتر شود. برای همین با خودم عهد کردم تمامی تکالیف شب عید را تمیز و مرتب بنویسم. همیشه تا آخر سال چند باری دفتر مشق و ریاضی‌ام را عوض می‌کردم. معمولا صفحات اول دفترهایم مرتب...

Read more »

برف بازی

برف بازی

  کاترین یعقوبی     آن سال هوا زودتر رو به سردی گذاشته بود. اواسط آذر ماه بود که بارش برف شروع شد. انگار آن سال هوا سردتر هم شده بود. از یک طرف سرمای شدید و از طرف دیگر کمبود وسایل گرم کننده تحمل سرما را سخت‌تر می‌کرد. خانه‌ی ما، طبقه چهارم یک ساختمان بلند بود. طبقه‌ای که شامل دو اتاق، یک آشپزخانه و یک سرویس بهداشتی بود. هم از طرف آشپزخانه و هم یکی از اتاق‌ها، به تراس بزرگی راه داشتیم، که این تراس بزرگ همان‌قدر که تابستان‌ها نعمت بود و بهشت،  زمستان‌ها زحمت بود و جهنم. اتاق‌ها به وسیله یک راه‌روی کوچک و دیوار بین‌شان از هم جدا می‌شدند. اتاق بزرگ، پنجره‌هایش به سمت کوچه و خیابان باز می‌شد و اتاق کوچک‌تر به سمت تراس. در اتاق بزرگ یک میز هشت نفره و صندلی برای پذیرایی، و یک میز تلویزیون بود، و در اتاق کوچک یک تخت‌خواب و کمد لباس. روبه‌روی اتاق کوچک سرویس بهداشتی بود و سمت راست آن آشپزخانه. تابستان‌ها همگی روی تراس می‌خوابیدیم ولی زمستان‌ها مادرم رخت‌خواب همه‌مان را در اتاق بزرگ پهن می‌کرد....

Read more »

عید آب پاشی

عید آب پاشی

  کاترین یعقوبی     آیلین، از صبح خیلی زود بیدار شده بود و منتظر بود تا مادرش، برادر و خواهرش را آماده کند و به خاله آنوش بسپارد تا با هم به مدرسه بروند و کارنامه اش را بگیرند. از شب قبل همه ش در اضطراب به سر برده بود که مبادا نمرات آخر سال را بد آورده باشد. با این که شاگرد زرنگی نبود اما دلش نمی خواست با معدل کم قبول شود. می دانست عصری، که به کوچه برود و بچه ها را ببیند، حتما همه از هم می پرسند معدل شان چند شده، برای همین نمی خواست پیش دوستانش خجالت بکشد. خصوصا پسرها، که، زیاد هم رابطه شان با دخترها خوب نبود و منتظر فرصتی بودند تا آن ها را مسخره کنند و شعرهای مسخره بخوانند. چه قدر از این شعر «پسرا شیرن، مثل شمشیرن، دخترا موشن، مثل خرگوشن» بدش می آمد. هرچند خودشان هم کم نمی آوردند و تلافی آن شعرها را سر پسرها در می آوردند. وقتی آن ها فوتبال بازی می کردند، توپ شان را بر می داشتند و به هم پاس می دادند و پسرها را دنبال توپ می کشاندند و دادشان را در می آوردند و یا دروازه شان را خراب می کردند...

Read more »