دو فرهنگی و دوزبانه بودن، محصول مهاجرت است؛ مهاجرت داوطلبانه و
مهاجرت اجباری. و امروز بخش اعظم جمعیت جهان از مهاجران یا فرزندان
مهاجران تشکیل شده است. مهاجران به قول هولدرلین، شاعر آلمانی، در
سرزمین بیگانه زبانشان را از دست میدهند بدون این که به زبان
سرزمین میزبان مسلط شوند. این وضعیت پرتناقض میتواند نسلها ادامه
پیدا کند،همچنان که برای ارامنه ایران رخ داده است. از استثناها که
بگذریم، به طور کلی ارامنه این سرزمین نه به زبان ارمنی مسلط اند
نه به زبان فارسی. همان در وطن خویش غریباند که در این مقاله از
آن سخن رفته است. شاید برخیها بگویند که ما همچنان زبان خود را
حفظ کردهایم، کما این که میتوانیم به ارمنی حرف بزنیم و بعضیمان
حتی بخوانیم و بنویسیم. این درست، امّا همه میدانیم که تسلط به
زبان چیزی است غیر از دانستن آن. تسلط بر زبان یعنی این که بتوانیم
به کمک آن به سهولت و روانی افکار و احساسات خود را بیان کنیم،
استدلال کنیم و حتی با زبان بازی کنیم و این همان چیزی است که کم
داریم. شاید حتی نسلهای پیش از ما با زبان روستاییشان این را
بیش تر داشتند. و البته باب بحث در این زمینه باز است.
نوشته زیر بخشی کوتاه است از مقاله زنانگی و هویت از نگاه ژولیا
کریستوا، نوشته گوهر همایونپور که نویسنده در آن به تشریح نظریات
ژولیا کریستوا پرداخته است. این تکه را از آن بابت که یک جوری وصف
حال ماست در این جا نقل میکنم.
جولیا کریستوا خود بلغاری الاصل است. در جوانی به عنوان دانشجو به
پاریس رفت و همان جا ساکن شد. او از متفکران پست مدرن محسوب می شود
و آرای او در زمینه فلسفه، نظریه های فمینیسم و بحث هویت اعتبار
دارند. او هویت فردی را مهمتر از هویت جمعی از هر گونه میداند و
از سوی دیگر هویت را نه امری ثابت بلکه چیزی سیال یا مدام در بحران
میشناسد.
توجه به این نکته نیز مهم است که کریستوا چندفرهنگی بودن را تنها
امری منفی نمیداند، بلکه موقعیتی میداند که به ما اجازه میدهد
هم فرهنگ خود و هر فرهنگ میزبان را از بیرون نظاره کنیم، و این
امتیازی است که بومیان یک فرهنگ از آن محروم هستند. در شمارههای
آینده در همین صفحه به نظر متفکران دیگر نیز خواهیم پرداخت.
ر.ص.

زبانمان را از دست داديم ... !
(قسمتی از مقاله زنانگی و هویت از نگاه ژولیا کریستوا، روان کاو
فرانسوی-بلغاری
نوشته گوهر همايونپور در فصلنامه نقد و بررسی كتاب)
ژولیا
كریستوا از دیدگاه هویت، بیگانگی، زنانگی و زبان، به كسانی میپردازد
كه به دلیل مهاجرت، از صحبت كردن به زبان مادری محروماند
(همچون خودش). او در مقالهای
تحت عنوان بسیار زیبای سكوت انسانهای
چندزبانه درباره كسانی صحبت میكند
كه با صداها و منطقهایی
روبهرو
هستند كه دور از حافظه ناخودآگاهشان است و تلخ و شیرین كودكیشان
را بازتاب نمیدهد.
«زبان
گذشته» از نظر كریستوا، همچون آلات موسیقی كه قبلا نواختهایم
اما دیگر در دسترس ما نیست، ناگزیر ما را به سوی آلت موسیقی جدیدی سوق
میدهد.
اما حتی اگر استادانه نواختن آن را بیاموزیم و بدن ما نیز خود را از
طریق تحولاتی با این دستگاه جدید تطبیق دهد، باز هم در محیطی ناآشنا
خوهیم بود. زبان جدید، همچون زندگی دوباره عمل میكند؛
جسمی جدید، پوستی جدید، اما صدای خود را باز نمیشناسیم.
به قول كریستوا، زبان جدید را با لهجه صحبت میكنید،
میگویند
شما را جذابتر
میكند،
غلطهاتان
را نمیگیرند
بس كه فراوان است، و تازه گاه در كمال ادب، ادبی بیاندازه،
پس از جمله مفصل و پر زحمت شما میگویند:
ببخشید؟ (I beg your pardon) اینجاست
كه با شاعر آلمانی (هولدرلین ) همصدا
میشویم:
«زبانمان
را از دست دادیم در سرزمین بیگانه!».
كریستوا
از چندزبانهای
لال میپرسد
آیا كسی به آنها
گوش میدهد؟
یا آنها
اصلا علاقهای
به حرف زدن دارند؟
اما
فراموش نكنیم كه كریستوا روانكاو
نیز هست. در نتیجه پس از همه این تحلیلها
میگوید:
«سكوت به شما تحمیل نشده است، سكوت در درون شماست؛ همان تشویشی است كه
مایل است لال بماند». همه متوجه میشویم
كه تشویش مورد نظر، و آن كه در درون ما میخواهد
لال بماند، همان ناخودآگاه ماست كه وطن و غربت نمیشناسد.
یا از این هم بدتر، در وطن خویش غریب است. این همیشه غریب (به قول
كریستوا) چنان كه قبلا اشاره كردیم، بر خلاف وضعیت دردناكش، به خاطر
فاصلهای
كه با فرهنگ مادری دارد، توان نقد و تحلیل آن را به دست میآورد.
از طرف دیگر، به خاطر فاصلهای
از نوع دیگر با فرهنگی كه در میان آن همچون غریبهای
مشغول زندگی است، از این فرهنگ نیز درك و شناختی متفاوت مییابد.
پس مجموعا، این غربت مضاعف فقط منفی نیست بلكه جنبههای
مثبت فراوانی هم دارد كه منجر به غنای فرهنگی میشود.
آن گنگ خواب دیده هم به هر حال در همه جا غریب است... .
دوهفته نامه "هويس" شماره
87
3 آذر
1389
|