![]() |
|
گفتوگو با ادمان آیوازیان
از کودکی و خانوادهتان تعریف کنید. کجا به دنیا آمدید و در چه محیطی بزرگ شدید؟
در سال 1310 در تهران متولد شدهام و پدرم راننده بود. آن وقتها رانندهها جایگاهی همچون خلبانهای امروزی داشتند. خیلی زود پدرم را از دست دادم. نه سال داشتم و بزرگترین فرزند خانواده بودم. ما چهار تا بچه بودیم و مادر به زحمت ما را بزرگ کرد. ناچار مرا به پرورشگاه اصفهان فرستادند و سه سال آنجا در مدرسه شاهعباس تحصیل کردم، خوب آن زمان جنگ بود و همه در مضیقه بودند، دوران سختی بود. بعد از سه سال به تهران بازگشتم. و به مدرسه مهر رفتم در آنجا بهترین نمراتم در نقاشی بود. بعد به دبیرستان تمدن رفتم. در زمانی که هنوز پدرم را از دست نداده بودم در همسایگی ما خانوادهای از ارامنه مهاجر ارمنستان زندگی میکردند، و یکی از پسران آن خانواده خوب نقاشی میکرد و مرا که کودک کوچکی بودم در کنار خود مینشاند و من به دقت به روش کار او مینگریستم، شاید همین باعث شد که تا دوران دبیرستان یکی از بهترین نمراتم در کارنامه، نمره نقاشی بود. یکی از همکلاسیهام در دبیرستان تمدن، سیراک ملکونیان (نقاش معروف معاصر) بود. من و سیراک با هم رفتیم برای کار تابلو نویسی. آن زمان خیلیها در خیابان سعدی این کار را میکردند. با این کار من کمکخرج خانواده شدم، چون در آن زمان مادرم خیاطی میکرد و درآمدی که من از این کار به دست میآوردم از نگرانیهای مالی خانواده میکاست. مدیر مدرسه تمدن هم مرا به عنوان دستیار به نقاشان توصیه میکرد. برای نقاشی سقف سفارت مصر، ناصر مانی به دنبال جوانی برای دستیاری میگشت و مدیر مدرسه تمدن مرا به وی پیشنهاد کرد. ساختمان سفارت آن زمانِ مصر، اکنون به موزه آبگینه تبدیل شده است. بعد انجمن مشاگویت (فرهنگ) درست شد که عدهای از جوانان را برای ادامه تحصیل به ارمنستان فرستاد. یکی از این جوانان هوانس بادالیان (خواننده معروف ارمنی) بود. در هر حال آنجا مارکار قارابگیان جمعی از جوانان علاقمند به نقاشی را جمع کرده بود و ما نمایشگاه نقاشی ترتیب دادیم. جایی بود که من و دیگر دوستان نقاشم همدیگر را ملاقات میکردیم و همگی تلاش میکردیم بهترین کار را ارائه دهیم و بهترین استادها را داشته باشد، ولی آن موقع متأسفانه استادهای خوبی موجود نبودند و تنها راهی که ما را با دنیا نقاشی مرتبط میکرد مجلات خارجی بودند، که البته آنها هم محدود و نایاب بود. تنها جایی که این مجلات را داشت، انجمن وُکس (انجمن دوستی ایران و شوروی) بود، آن هم با چه چاپی. کتابهای نقاشیشان آنچنان بوی بدی میداد که هنوز هم در خاطرم هست. ولی با چه علاقهای تصاویر آن را نگاه میکردیم. از طریق آن مجلات با خیلی از نقاشان زمان و جریانهای هنری روز آشنا شدیم، یک گروهی هم درست کرده بودیم و برای نقاشی به اطراف تهران میرفتیم و نقاشی میکردیم. طولانیترینِ این سفرها به اوشان بود که صبح زود حرکت کردیم. آنجا نقاشیهامان را کشیدیم و شب دیروقت برگشتیم. و این بهترین اوقاتمان بود که برای خودمان کار میکردیم.
در این گروه شما چه کسانی بودند؟
به جز مارکار قارابگیان و میشا شهبازیان که از ما بزرگتر بودند و به هر حال در کارشان جا افتادهتر بودند، آواک هایراپتیان، آریس آسریان، سرکس زاکاریان، واسپور، مارکو، سیراک... الان فکر میکنم خیلیها را یادم نمیآید ولی گروه بسیار خوبی بودیم. گاهی هم آبراهام گورگیان میآمد و با ما گپی میزد که برای ما مغتنم بود. میدانید او سبکی منحصربهفرد دارد، بسیار ارمنی و بسیار زیبا. ویژگیهای مینیاتور چینی را در پوششی ارمنی ارائه میدهد، که من نظیر آن را در کار هیچ کس ندیدهام. کارهایش در وهله اول ارمنی است بعد مینیاتور. اتفاق جالب بعدی، نمایشگاهی بود که توسط گروهی شامل وشکایی، جوادی پور و... در ساختمانی در خیابان بهار برگزارشد. و این کار در آن زمان پدیدهای تازه بود، مردم میآمدند و میترسیدند وارد گالری شوند و با تعجب نگاه میکردند. اسم گالری را هم گذاشته بودند آپادانا. بسیاری گفتند خوب پس میشود که آدم نقاشی کند و بگذارد جایی بفروشد. ولی در هر حال نمیشد با آن گذران زندگی کرد، برای همین هم به کارهای گرافیکی و معماری داخلی میپرداختیم تا بتوانیم زندگی کنیم. بعدها تحصیلات در خارج مطرح شد، چیزی که بیشتر به رویایی دستنیافتنی شبیه بود. از افرادی که در آن سالها برای تحصیل به خارج رفتند باید در ابتدا به آلفونس هوانسیان، وازگن میناسیان و مارکو گریگوریان... اشاره کنم که به ایتالیا رفتند.
در کنار کار نقاشی و معماری، در طراحیهای داخلی که برای مساجد انجام دادهاید میشود آشنایی شما را به هنر اسلامی و خوشنویسی دید. چهطور به خوشنویسی علاقهمند شدید؟
همان موقع که بچه بودم و در اصفهان زندگی میکردم هر وقت به کوچه و خیابان میرفتم، کاشیکاریها و خطاطیهایی که در تزیین مساجد و شهر وجود داشت توجه مرا جلب میکرد. این تزیینات تا جایی برایم جذاب بود که از روی الفباآموز لوسا غبیور (چشمه نور)، کتابی برای خودم طراحی کرده بودم با همین تزیینات و گلهایی که در کوچه و خیابانهای اصفهان میدیدم. حرف ز از كلمه زاقیک (به معنی گل) و تصویر گل را نقاشی میکردم. به این ترتیب همیشه به این تزیینات هنر اسلامی حساس بودهام و همین طور به خطاطی، و همین در زمانی که به کار تابلو نویسی اشتغال داشتم برایم امتیاز خوبی بین همکارانم بود. چون اغلب آنها با خوشنویسی فارسی آشنایی چندانی نداشتند، من برای آنها نوشتار تابلو را با خط خوش طراحی میکردم و آنها با رنگ روغن اجرا میکردند. بعدها در انگلستان فرصت خوبی برایم پیش آمد تا انواع قلمهای خوشنویسی را مطالعه کنم. در موزه بریتانیا گنجینه عظیمی از نسخ خطی موجود بود، شامل قرآنهایی با خط خوشنویسان سده های مختلف و سایر اسنادی که در آنجا نگهداری میشد، انواع خطوط را دیدم و آنها را مورد مطالعه قرار دادم، و شیفته خط ثلث شدم که با چه زیبایی حرکت میکند.
بنابراین بعد از این که در تهران تجربههایی کردید عازم خارج از کشور شدید تا تحصیلات آکادمیک خود را انجام دهید. قدری در این باره توضیح دهید.
خوب آن زمان کار سادهای نبود که برای ادامه تحصیل به یک کشور دیگر سفر کنی. باید حتما کسی حمایت میکرد. به هر حال من در ابتدا به انگلیس رفتم و در رشته معماری درس آموختم و دیپلم معماری گرفتم. معماری را هم به این دلیل انتخاب کردم که در سالهای آخری که ایران بودم به این کار مشغول بودم، چون آن زمان هم مانند الان از نقاشی نمیشد گذران زندگی کرد. من برای یک معمار کارهای تزینات داخلی میکردم و به این ترتیب وارد عرصه معماری شدم. بعد دوست معمار دیگرم از ایتالیا آمد و دو سال هم با او همکاری کردم. و اینها باعث شدند آرام آرام رشتهام را از نقاشی به معماری تغییر دهم. بعد که از انگلستان بازگشتم مدرسه طهماسیان در زرکش را که به همت بابیگ طهماسیان، نیکوکار، تأسیس شده بود طراحی و اجرا کردم و بعد هتل گاجره دیزین را طراحی و اجرا کردم. طراحی چندین خانه و ویلا را نیز همان سالها انجام دادم. این هتل گاجره که میگویم هتل قدیم است. هتلی که در اطراف پیست اسکی دیزین است قرار بود بخشی از یک پروژه بزرگ باشد، طرحی که در آن محوطه پاتیناژ و چند تأسیسات رفاهی دیگر نیز موجود بود. البته تا آنجا که من مطلع هستم برخی از بخشهای پروژه هرگز عملی نشد. مثل همین زمین پاتیناژ که قرار بود از سرریز طبیعی آب نهرهای منطقه به وجود بیاید. شنیدهام که آهنهای اسکلت این طرح هنوز هم به همان صورت نیمهکاره مانده است و زنگ میزند.
در این نمایشگاه ما همزمان شاهد دو نوع متفاوت از کارهای شما هستیم: کارهای آبرنگ که چشماندازهایی از مناطق روستایی و شهرستانهای ایران هستند و کارهای رنگ روغنِ بزرگِ آبستره. این تفاوت از کجا نشأت میگیرد؟
تصویرهای آبرنگی که در سالن پایین به نمایش گذاشته شده در واقع برگهایی از دفتر خاطرت من است. من به هر کجا که رفتم خاطرهای از آنجا را در این تصاویر ثبت کردم و اکنون چند وقتی است که سعی دارم همه این تصاویر را شمارهبندی کنم مثل کتابهای یک کتابخانه، و آرشیو مرتبی از این خاطرات تصویریام داشته باشم. در نظر دارم تا در فرصتی، کاتالوگی از این تصاویر درست کنم. این آبرنگهایی که در طبقه پایین هستند خاطرات من هستند از ایران، من همین کار را برای خاطراتی که از مصر و انگلیس داشتم هم کردهام. معتقدم که خاطرات من در اینها هستند. اما در مورد بخش آبستره میخواستم یک حرکت یک موسیقی را با خلاصهترین حالت و به سادگی ثبت کنم، تا حدی که پسزمینه را نیز اغلب رنگگذاری نکردهام. و برای همین است که نام آنها را رباعیات گذاشتهام، زیرا با کمترین المانها و بسیار خلاصه، یک دنیا سخن میگویم. در رباعی، شاعر به یک خلاصه گویی و سادگی و ایجاز می رسد. حال نمیدانم تا چه حد در این امر موفق بودهام.
مناظر بومی تابلوهای نمایشگاه آنقدر زیبا هستند که بیننده فکر میکند زیبایی آنها برای جذاب توریست است. آیا آنها را برای بیننده خارجی کشیدهاید؟
میدانید، این روزها همه چیز را میشود به جذب توریست مرتبط کرد، تا حدی که در مورد زیباترین قالی نایین هم میشود گفت آن را برای این که توریست خوشش بیاید بافتهاند. امّا نمیشود همه چیز را این گونه دید. در این مورد خاطره جالبی در ذهن دارم که جا دارد برایتان تعریف کنم. زمانی مینورو یاماساكی (Minoru Yamasaki) معمار ژاپنیالاصل معروفی که برجهای دوقلوی نیویورک را طراحی کرده، از من پرسید چهطور است که در دل کویرهای بیآب و علف ایران این همه فرشهای زیبا و رنگارنگ خلق میشود. و من گفتم انسان آن چیزی را که ندارد خودش خلق میکند. انسان در بیابانی که نه گلی وجود دارد و نه درخت و گیاهی، همه اینها را در خیال خودش خلق میکند و به صورت فرشی در اتاقش پهن میکند. تا با آن به زندگیاش چیزی را بیفزاید که ندارد. دلیل محکمی وجود داشته که آن را به آن زیبایی ببافند، نه دلیلی مثل توریست یا خریدار خارجی. من احترام بسیاری برای نقاشان مکتب آبرنگ اصفهان مثل سمبات و یرواند قائلم. آنها نقاشهایی بودند که کار آبرنگ میکردند، و کارشان به این ترتیب بود که میرفتند تک تک، همه المانهای یک منظره را نقاشی میکردند. اما من شیوه کارم به گونه دیگر است، من میخواهم با یک خط بیشترین حرف ممکن را با مخاطبم بگویم. و وارد جزئیات به این ریزی نشوم. بلکه یک کلیتی را به مخاطب ارائه دهم. بین تابلوهای این مجموعه هستند مکانهایی که بیشتر یک معماری را به بیننده عرضه میکنند؛ گنبدهای گلی که هر کدام یک رنگی دارند و یک حال و هوایی را به بیننده القا میکنند. یا همین روستاهای ارمنی نشینی که نقاشی کردهام. سال 1962 به روستای نماگرد رفتم و نقاشی کردم. بهترین و پرلذتترین زمان در آن سفر، برایم مواقعی بود که مینشستم پای صحبت کشیش دهکده یا از خانمی خواهش میکردم لباس محلی و زیورآلات مخصوص آن ناحیه را بپوشد تا آن را بکشم، و آنها این کار را با حوصله برای من انجام میدادند. حتی یادم هست خانم مسنی بود که لباس بسیار زیبایی داشت و از او خواهش کردم بایستد تا او را بکشم، و او گفت اگر خروسم را هم بکشی حاضرم. میدانید احساسات و ماجراهای زیبایی آنجا وجود داشت. زندگی خاصی در کلام و رفتار آنها جریان داشت. ولی من همه اینها را با جزئیات بازسازی نکردهام بلکه یک تصویر کلی از آن ارائه دادهام و سعی کردهام همان زندگی جاری را به تصویر بکشم، برای همین است که به آن میگویم دفتر خاطرات.
طراحی و اجرای این تابلوها را همزمان در طبیعت انجام دادهاید؟
بله همانند همان روزهای نوجوانیام كه قبلا اشاره کردم، حالا هم هرگاه به جایی سفر میکنم کاغذ و جعبه رنگم را با خود میبرم و نقاشی میکنم. گاهی بعد از این که کاری را نگاه میکنم از خود میپرسم این را من انجام دادهام؟ و میخواهم قلم در آن ببرم ولی معمولا کار خراب میشود و آن چیزی نمیشود که میخواهم، و چیز دیگری میشود. و آن حسی که در آن لحظه در اثر وجود داشته از بین میرود. بنابراین تصمیم گرفتهام هر جوری که هست همانگونه باقیش بگذارم. هنوز هم در روستاهای انگلیس همین کار را انجام میدهم.
به جز این آبرنگها، از شما لیتوگرافیهایی دیدهایم که در آنها هم موضوعاتی نظیر طبیعت و روستاها دیده میشود. لطفا تکنیک کار آن را توضیح دهید.
وقتی به جاهای مختلف میرفتم و این گواشها را انجام میدادم شاید انجام هر یک از آنها 2 تا 3 ساعت طول میکشید، و اگر گاهی این فرصت را نداشتم و همراهانم صبر نمیکردند، طراحی از منظره را به سرعت بر روی کاغذی با مداد یا هر وسیلهای که در اختیار داشتم انجام میدادم. بعدا که به کارگاه برمیگشتم، طرحی از بین آنها انتخاب میکردم و اجرا میکردم. در این مورد گاهی تغییراتی لازم بوده، كه انجام دادهام. یکی از جالبترین تجربههای من درباره اهمیت حس در لحظهی نقاشی، مربوط به پرترهی آرام خاچاطوریان بود. او از من خواسته بود پرترهاش را بکشم. پرسیدم برای این کار چهقدر وقت آزاد دارد و او گفت نیم ساعت. گفتم استاد فکر کنم اشتباه سراغ من آمدهاید، میروم یک عکاس پیدا میکنم تا بیاید از شما عکس بگیرد. ایشان گفتند آخر من بسیار گرفتارم. گفتم چه کار دارید که گرفتارید. گفتند در فلان جا ضبط دارم. از او پرسیدم چند وقت آنجا کار دارد گفت دو روز آنجا هستم و من هم گفتم بسیار خوب میآیم آنجا. به این ترتیب رنگها و وسایلم را برداشتم و به استودیو رفتم، و او مرا در وسط ارکستر نشاند. گفتم اینجا مزاحم کسی نیستم؟ خاچاطوریان گفت اینجا من پادشاهم و حرف حرف من است. به این ترتیب من مشغول کار شدم و تا روز دوم کار را تمام کردم. حاصل آن تابلویی است که هم اکنون در خانه- موزه وی قرار دارد. خاچاطوریان خیلی اصرار داشت که آن را به وی بدهم ولی گفتم من دینی به تو ندارم، تو آنجا مشغول کارت بودی و من هم مشغول کارم. به هم چیزی مدیون نیستیم. خاچاطوریان علاقه مند بود آن را از من بخرد ولی من زیر بار نمیرفتم. دوست مشترکی داشتیم که میگفت این دعوا را باید به نوعی خاتمه داد، به خاچاطوریان پیشنهاد کرد که برای ادمان چند خط آهنگ خلق کن. خاچاطوریان قبول کرد که برود مسکو این کار انجام دهد ولی رفت و فراموش کرد. دو سال بعد اسقف اعظم آمد و گفت خاچاطوریان میگوید پیش تو یک تابلو دارد. دیگر نمیشد روی حرف اسقف چیزی گفت. آن را به موزه اجمیادزین بردند و بعد به خانه- موزه آرام خاچاطوریان اهدا شد. اینها را گفتم تا به این نتیجه برسم كه هر وقت هنرمند با طبیعت کار میکند و همواره در حال طراحی است، در کارش حس و ویژگیهای آن لحظهی بهخصوص ایجاد میشود و کار اتفاقی نیست، بلکه گویای حس و اتمسفر آن لحظه است. من دوست ندارم نقاشی اتفاقی باشد مثل نقاشانی که رنگ میپاشند و معتقدند كه نقاشی کردهاند. درحالی که موضوع در اینجا اتفاق است. و نقاشی آبستره با این فرق دارد. من از مجموعه جاهایی که زندگی کردهام تأثیر پذیرفتهام. مثلا در لندن زندگی میکنم امّا مثل یک ایرانی تعارف میکنم. این را هم بگویم که دوست داشتم یک ارمنی بهتری بودم.
پرترهی آرام خاچاطوریان
منظورتان از ارمنی بهتر چیست؟
من ارمنستان زیاد رفتهام، وقتی به این کشور میروی هم خوشحال میشوی هم غمگین. گاهی آن چیزی را که انتظار داری نمیبینی و غمگین میشوی. یا مثلا برمیگردم ایران و ارامنه ایران را میبینم. ارامنه ایران را ارمنی کاملتری میبینم. یک جور ایثار در بین ارامنه ایران هست. ببینید ارمنیهای ایران چهقدر در انجمنهای مذهبی یا فرهنگی داوطلبانه کار میکنند. این مسأله در جاهای دیگر به این کیفیت پیدا نمیشود.
فکر نمیکنید شناخت شما از ارامنه ایران کمی قدیمی است؟ و این ایثاری که شما میگویید، دیگر در اینجا هم کمرنگ شده است؟
شاید. به هر حال منظور من این است که اگر به طور جدی میتوانستیم بین نیازهای مادی و هویت ارمنی اصیلمان آشتی خوبی ایجاد کنیم فوقالعاده بود. ببینید من در یک کمیته در ارتباط با مراسم بزرگداشت کشته شدگان قتلعام ارامنه شرکت داشتم. مثلا یک خواننده میگوید من میآیم برایتان میخوانم و پولم را میگیرم. شما هرچه از درآمد این کنسرت کسب کردید برای کارهای کمیته خرج کنید. کاش آن خواننده میخواند بدون این که توقع پولی داشته باشد. به هر حال من همیشه میخواهم برای آن هویت ارمنیام کاری بکنم. مثلا حدود 200 نقاشی از چهره کومیتاس کشیدهام. حدود 20 نقاشی پرتره کومیتاس برای یک نمایشگاه در کانادا، که برای معرفی کومیتاس بود کشیدم که در ارتباط با قتلعام و تأثیرات آن بود. و هنوز احساس میکنم ما یک جای تاریک در ناخودآگاهمان داریم. و احساس میکنم برای هویت ارمنیام کم کار کردهام. هویت ما ارزشمند است. ما در هرجا زندگی میکنیم به هر حال با آن ملت ارتباط برقرار میکنیم ولی مجبور نیستیم هویتمان را کنار بگذاریم.
شما نقاشیهای کلیسای حضرت سرکیس مقدس (کریمخان نبش خیابان ویلا) را انجام دادهاید. ما ارامنه تهران به بهانههای مختلف مثل عروسی یا عزا یا عید به آن جا می رویم. این نقاشی ها بخشی از فضای گذشته و حال ما است و نسبت به آن نوستالژی پیدا میکنیم، شاید بخشهایی از آنها در عکسهای خانوادگی خیلی از ما وجود دارد و به نوعی در حافظهی بصری جمعی ما حضور دارد. شاید این آثار شما پربیننده ترین آثارتان باشد، و طیف وسیعی از مخاطبان با سواد بصری متفاوت با آن ارتباط برقرار کرده. چهطور شد این کارها را انجام دادید؟
در آن زمان اسقف آرداک یک مسابقهای برای طراحی کلیسای مزبور گذاشت. فکر کنم 3-4 ماه کار کردم که طرح کلیسا را ارائه دهم. اما آقای سرکیسیان، نیکوکاری که بودجه کلیسا را تأمین کرده بود، گفت من ترجیح میدهم آقای آفتاندیلیان این کار را انجام دهد و همینطور هم شد. من با اسقف آرداک آشنایی داشتم. ایشان میدانست از این موضوع که خودشان پیشنهاد مسابقه را داده بودند و بعد مسابقه را به هم زده بودند آزرده بودم. من طرح مدرنی داده بودم که با نیازهای روز همخوانی داشت. در طرح من، کلیسا بر روی یک کرسی با ارتفاع بیست متر بود و محلی برای ورود ماشین عروس،پارکینگ و غیره داشت. کلیساهای ارمنی در طول تاریخ تغییرات بسیاری به خود دیده و این تغییرات به فراخور نیازهای زمانه بوده؛ در گذشته کلیساها مثل کلیسای ساقموس و غیره روی زمین مینشستند ولی بعدا با نیازهای روز این امکانات به آن ها اضافه شده است. به هرحال بعدها در مرحله تزیینات داخلی، اسقف اعظم آرداک مانوکیان مرا به جلسه دعوت کردند و به نوعی می خواستند موضوع را از دلم دربیاورند، گفتند تو نقاشیهای داخلی را به عهده بگیر. من هم قبول کردم. البته در طرح معماری هم تغییراتی پیشنهاد کردم که اجرا شد. یک پنجره بسیار بزرگ در محراب پیشبینی شده بود که به علت عدم تناسب نور، پیشنهاد حذف آن را دادم. موضوع نقاشیها انتخاب شد. یکی موضوع بازگشت مسروپ ماشتوتش (روحانی طراح حروف ارمنی) و دیگری وارتانانس (دفاع ارامنه از دین خود در مقابل ساسانیان). اما نقاشی اصلی قوس محراب، مربوط به مسیحیت و ایمان و وجدان شخصی است. هر کس این موضوع را به گونهای میبیند و من آن را با برداشتی که خودم از ایمان مذهبی یا وجدان داشتم کشیدم. برای طراحی این تصویرها با اسقف اعظم جلسه های زیادی داشتیم. ایشان موضوع و صحنه واقعه را به خوبی تشریح می کردند و من تمام سعی ام را انجام دادم تا از لحاظ تاریخی بناها و البسه آن دوره ارمنه را مطالعه کرده و در تصویر ارائه دهم. البته ظاهرا بعد از انقلاب اسلامی کمی تغییر کرده و پارچهای روی پاها کشیدهاند.
خود شما تغییرات را انجام دادید؟
خیر از من خواستند انجام بدهم. گفتم من نقاش هستم نه خیاط، و قبول نکردم. ولی این مسألهای که گفتید مرا تحت تأثیر قرار داد؛ مسؤولیت بزرگی ست که نقاشیهایم در زندگی مردم جریان داشته باشد. اگر عمری دوباره داشتم نقاشیهای بهتری میکشیدم و جایگزین میکردم. من چندان تربیت مذهبی ندارم. سه سالی که در اصفهان بودم هفتهای سه روز دینی داشتیم که یکبار در اثر سؤالی که از معلم دینی کردم اخراج شدم و معلم دینی گفت دیگر لازم نیست در کلاس شرکت کنی. در دو سالِ بعد از آن در زمان کلاس او در حیاط بازی میکردم. موضوعهای نقاشی مذهبی را با صحبت با اسقف مرحوم انتخاب میكردیم و من در نهایت برداشت خودم را میکشیدم. نقاشیهای کلیسای سرکیس مقدس را نیز به خاطر این که از داستانهای تاریخی ما اقتباس شده دوست داشتم.
نقاشیهای تزیینی مساجد عربستان را چهگونه انجام دادید؟
آنجا بیشتر طرحهای تزیینی بود. مثل موتیفهای تکراری سرامیکها، موزاییکها، درها، پنجرهها و غیره. در مساجد طراحی داخلی را هم انجام دادهام، از این نظر که کجا کفش در آورند و منبر چهگونه باشد و غیره .
میشود در مورد رنگ در نقاشیهاتان هم صحبتی بکنید؟ چون رنگهای به کار رفته در آثار شما چه در نمایشگاه رباعیات و چه در نقش خاطره به نوعی با جسارت و قوی هستند و بر تماشاگر تأثیر میگذارند.
برای من رنگ و خط هر دو اهمیت دارد. اگر نقاشیای رنگ ندارد باید خطوط خیلی قوی داشته باشد. نقاشی از رنگ و خط تشکیل میشود. برای من رنگ هم جای خود را دارد. وقتی رنگ و خط هردو استفاده میشود تأثیرش قویتر است. رنگ در طبیعت وجود دارد و اگر خوب نگاه کنیم آنها را بهتر کشف میکنیم. در بیابان هم میبینید که زمین به آسمان پیوند خورده، ولی در عمق میبینید یک خط کمانی تشکیل شده که باید آن را یا با خط یا رنگ نشان دهید. به نظر من رنگ بسیار اهمیت دارد. باید رنگ را دید و آن را تأکید کرد. با رنگ حرف بسیار میشود زد.
سؤال آخر این که چه برداشتی از دیدن مجدد ایران دارید؟
محل تولد من ایران است و آن را نمیتوانم با جایی عوض کنم. خیابان ارامنه، خیابان امیریه و حمام رفتن و غیره همه خاطرات کودکی من هستند. ولی این شهر امروز کاملا جای دیگری است. خیلی ناراحتم که با بیتوجهی و تغییرِ بیهویت آثار معماری گذشته، به نوعی کودکی من را گرفتهاند. و از این بابت ناراحتم که گذشتهام را از من گرفتهاند. وقتی از این کلاف سردرگم شهری میروی بیرون، در کوهها و بیابانها انگار آرام میگیری و احساس آسایش میکنی.
دوهفته نامه "هويس" شماره 98 28 اردیبهشت 1390
|